376 + 686

بسم الله

بعد دیدنِ فیلم مَلی و راه های نرفته اش، همه اش با خودم می گویم؛ حواسم به کودکم باشد. حواسم به کودکم باشد. از ریشه باید شروع کرد. پدر و مادرهای حالا، و آن هایی که در شرف پدر و مادر شدن هستید و آن هایی، که هنوز تا به ازدواج و فرزنددار شدنتان راه باقی ست، لطفاً حواستان را جمع کنید. جمعِ این ریشه های کوچک که خداوند در دامانتان می گذارد. قسم به شب، که تاریک شدنِ روح بچه هایمان، از زمان ریشه بودنشان شروع می شود. بچگی شان را محکم بچسبید. به محبت و متعادل بودن روح شما، نیاز دارند. متعادل بودن. و باز هم می گویم متعادل بودن.
ف. ن

376 + 680

بسم الله

در عاشورای امسال امام حسین علیه السلام، سرم گرمِ کارهای خوابگاه بود. و خدا میداند در نبرد زمان فرمانده، مشغول کدام دغدغه ی زمینی ام. آه از انسان بودنم.
ف. ن ۰ نظر

376 + 660

بسم الله

قصه ی ما به سر، نه، هنوز به سر نرسیده است.
قصه ی ما به لب خندِ روی سر رسید. به دوندگی های پر اضطرابِ دلچسبِ روزهای ثبت نام. به در نوبت ایستادن و آشنا شدن با افکار متفاوت. به دوست داشتن مسجد دانشگاه. به شربت خنکِ شیرینِ به موقعی که به دستم رسید. به دیدن رییس دانشکده ی علوم ارتباطات که در کنارم ایستاده بود و یادم آمد که روزی مصاحبه ی تلویزیونی اش را دیده بودم و خواستم این رشته را بخوانم. به سایتِ بدون پرینترِ دانشگاه. به رزرو خوابگاه. به اتاقِ ۳۱۰. به سلفیِ من و مادر با ورودی دانشگاه علامه طباطبایی. به دست های مادر که دستم را محکم می گرفت و لب خندِ شادابش، خیالم را کمی راحت می کرد. به قدم زدنِ حالا، در خانه ی مامان فروغ که منتظریم به سمت راه آهن برویم و راهی خانه شویم. دهه ی محرم امسال هم خانه ام. و این قصه باز هم به صدای طبل و سنجِ دوست داشتنیِ محرمِ آقا حسینمان رسید. و این قصه به سر، نه، هنوز به سر نرسیده است. اما به لب خندِ رویِ سر، چرا.

نوشته شده در تهران_ شب _ یکم مهر ماه_ سال هزار و سیصد و نود و شش خورشیدی
ف. ن ۰ نظر

376 + 651

بسم الله

چهل روز گذشت.
اینگونه طی می شود عمر،
و انسان ها هنوز سرگردانِ انتخاب هایشان هستند.
ف. ن ۰ نظر

376 + 647

بسم الله

نه می دانم چه شبی بود و نه تلاش می کنم تا به یاد بیاورم. فقط می دانم شب بود. یک شب بود. در رختخواب بودم و آماده ی دریافت آرامش خواب پس از ساعت ها تقلای ذهن برای فهم زیستن. آرام بودم. شب نیز آرام بود. هندزفری در گوشم گذاشتم و رادیوی گوشی را روشن کردم. همان گوشی قدیمی ام. همان فسقلی گوشیِ کم امکاناتِ چلاندنی. صادقانه، حتی نمی دانم واقعا رادیو جوان بود یا نبود. فقط می دانم صدای فرزاد حسنی را می شنیدم. شعر می خواند. موسیقی بود. شعر می خواند. موسیقی باز هم بود. و او باز هم شعر می خواند. نام برنامه اش؟ نمی دانم. این بار می خواهم تلاش کنم به یاد بیاورم اما تلاشم بی ثمر است. شاید شما بدانید. داشتم می گفتم؛ فرزاد حسنی بود و شعر بود و موسیقی بود و من آماده ی خوابیدن بودم. مکالمه ی تلفنی برقرار کرد. با دکتر افشین یداللهی. من او را نمی شناختم. می دانستم ترانه سرا است. می دانستم شعرهای زیبایی از عمق وجود او بیرون آمده اند اما نمی دانستم دقیقا کیست. صدایش را شنیدم. گفتگویشان صمیمانه بود. در خاطرم ماند. و همان شد، تنها خاطره ای برای من که هر زمان نام دکتر افشین یداللهی مرحوم، که خداوند خودش و همسرش را بیامرزد، می شنوم، به یاد می آورم. حالا امشب، فرزاد حسنی مهمان برنامه ی خندوانه بود. فکر می کردم قرار است با حضور او، در شب امامت امیرالمؤمنین علی جان ابی طالب، برنامه ی خندوانه پر از خنده و شوخی های دوستانه شود و در کل یک شب مفرح که به آن ریسه های چراغ وسط برنامه ی خندوانه بخورد. اما، او امشب، فقط آمده بود بگوید: آرام باشید، لب خند بزنید، تصمیم بگیرید، حرکت کنید، و توبه یادتان نرود. او اصلا نیامده بود شیطنت کند. بگوید و بخندد. سر به سر رامبد جوان بگذارد و کلی آدم را بخنداند. او، امشب، فقط آمده بود یادآوری کند. آمده بود معنای واقعی جشن گرفتن را نشانم بدهد. او، امشب، فقط آمده بود بگوید: آرام باشید، لب خند بزنید، تصمیم بگیرید، حرکت کنید، و توبه یادتان نرود. و این که، چقدر فاصله ی بین تثبیت یک چهره و تغییرش کوتاه است. نه می دانم چه شبی بود و نه تلاش می کنم تا به یاد بیاورم، اما می دانم آن شب، فرزاد حسنی و برنامه اش، یک خاطره ی آرام و نو از دکتر افشین یداللهی در سرم ساختند و امشب، دوباره، او، با حرف هایش، یک خاطره ی آرام و نو، از خودش برایم ساخت. حرفش را از یاد نمی برم. آرزو از نشدنی ها می آید. تصمیم بگیریم و انجام دهیم. آرزو برای تنبل هاست.

ف. ن ۰ نظر

376 + 640

بسم الله

سرباز روح الله رضوی، او آن کسی که فکر می کردم نیست. شاید باید این اصل مهم را بپذیرم که همه ی آدمها آن کسی که فکر می کنیم نیستند. گاهی در سطح و گاهی در عمق. سرباز روح الله رضوی، ایرانی نیست. نکته ای که اصلا تصورش را نمی کردم. سرباز روح الله نامش است. نکته ای که اصلا تصورش را نمی کردم. آخر، من خیلی چیزها را نمی دانم. خیلی کم می دانم. آنقدر کم، که اندازه اش می رسد به تَه. به پاهای مورچه. همان موجودی که زیاد صمیمی نیستم با او. سرباز روح الله رضوی، اهل کشمیر هندوستان است. و چه جالب. حالا می فهمم چرا همیشه در پایین نوشته هایش می نویسد، جهان_وطن. آری. او بهتر از من است. او جهان_وطن است. که اگر همه مان اینگونه بودیم، حال دنیا اینگونه نبود. خواندن نوشته هایش بسیار جذاب است. و پیگیر کارهای این فرد بودن، جذاب تر. جذاب و مفید. و البته مفید. دیشب وقتی یکی از نوشته هایش را خواندم و سوالی برایم ایجاد شد، به آی دی تلگرامش پیام دادم. پرسیدم. جواب داد. دوباره پرسیدم. توضیح می خواستم. بدون توضیح خوب موضوع را نمی فهمیدم. گفت جایی است و فعلا نمی تواند صحبت کند. از او خواستم در فرصت مناسب، برایم بگوید. مطلب مهمی را فهمیده بودم و برای دانستن کاملش، سر از پا نمی شناسم. آخر، من نمی خواهم ندانم. نمی خواهم سر در گریبان خودم فرو کنم. من بزرگترین لذت زندگی ام را فهمیده ام. دانستن. آگاهی. حتی اگر نابودم کند. و چه کسی می گوید نابودی وجود دارد؟ نابود نمی شویم. بودِمان، می رود جایی دیگر. خانه مان. خانه ی اصلی مان. و این سفر است. و سرباز روح الله رضوی، که چه نام زیبایی دارد، در این سفر، خوب رسالتش را انجام می دهد. خوب مأموریتش را انجام می دهد. آگاهی بخشی، درست، کامل، بدون تحریف، و دغدغه مندانه. خداوند حفظش کند برای راهش.

« دختران کشمیری زمان ازدواج علاوه بر آشپزی باید گلستان و بوستان بلد باشند. » <= قشنگ ترین جمله ای که در این روزها شنیدم. لب خند.


دوست داشتید بیشتر درباره اش بدانید اینجا را بخوانید. 

ف. ن ۰ نظر

376 + 637

بسم الله

در عصر گرم چهاردهمین روز شهریور ماه، وقتی نسیم شبانه شروع به وزیدن می کند، مگر کاری می ماند انجام دهی، به غیر از گفتگو با خداوند؟ هنوز شب نشده است. هنوز تاریکی آسمانت را در بر نگرفته است تا تو کاری غیر از این داشته باشی که انجام دهی. هنوز وقت برایت باقی ست. هنوز می توانی و می خواهی که بتوانی، پس شروع می کنی. پس شروع می کنم. سلام می گویم و شروع می کنم. چقدر خوب شد که از خواسته هایم اول نگفتم. از نتوانستن هایم گفتم. آدمی که همیشه نمیشود که بتواند. گاهی و خیلی تر از گاهی، نمی تواند‌. و جز با گفتنش به یادش نمی آید که نمی تواند، و باید کاری کند. چه گفتگوی خوبی بود. از خودت بگویی. از نداشته هایت، داشته هایت، نخواسته هایت، خواسته هایت، ترس هایت. در وبلاگ خیلی از دوستان، می دیدم که از کابوس هایشان حرف می زنند. من امروز، در گفتگوی صمیمانه ام با خداوند، از کابوس های واقعی ام حرف زدم. ترس هایی نه مادی، که ذهنی، که بی شک اگر خداوند لطف نکند از پا در خواهی آمد. گفتم. خیلی هایشان را. شنید و فکر می کنم خندید. به حرفی که می دانست دقایقی بعد خواهم گفت. و گفتم. همان حرف خنده دار کریه چهره را. که من اگر اعتماد داشتم این ترس ها حالا، قصه ی افسانه ایِ کتاب ها بودند نه در دل من برج ساخته باشند‌. اعتماد. و ایمان. و ایمان و اعتماد، که سخت با هم دوستند و سخت با هم یار. و نمی شود هیچ کدام جدا از یکدیگر. گفتگو کردم. دقایقی، وقتی که نسیم شبانه شروع به وزیدن کرده بود و تنِ ورزش دیده ی من را نرم می کرد و دلم را آرام، تا بسپارم روزهای باقی روزگارم را، قصه ی زندگی ام را، این قصه ی زیبایِ فیروزه ایِ پر فراز و نشیب را، به خدایِ محمد. و البته خدایِ علی‌. صاحب روز غدیر. حافظ امانت پیامبر خدا. علی. این نام و این نشانِ محکم و قدرتمند که حتی بر زبان آوردنش، در عصر گرم چهاردمین روز شهریور، اشک بر صورتم نشاند.


ف. ن ۰ نظر

376 + 627

بسم الله

عرفه یِ پر از غربت

مادر گریه می کرد. با ننه کِلان صحبت می کرد. من برای او قرآن می خواندم و گریه می کردم و دوستش می داشتم. من در حال دوست داشتنش چیزی از ته جانم کنده شد. من در حال دوست داشتن ننه کِلان، برای دردِ صدای مادر مُردم. گریه می کرد. صحبت می کرد. چقدر غمگین. از غریبی اش می گفت. از تنها ماندنش. از خواهر و برادری که دیگر دوست نداشتند دوستش داشته باشند. از رد شدن از کنار همدیگر و محبت نکردن به هم. گریه می کرد. صحبت می کرد. چیزی از تهِ جان مادر هم کَنده می شد و در آن عصر داغ پنجشنبه یِ امام زاده جا می ماند. داغ بود. آسمان، زمین، زمان، و زبانِ مادر. و دلِ مادر. و درددلِ مادر. وقتی گفت ننه، از وقتی رفتی تنها شدم. همه مُردیم. مُردن مگر چیست؟ حتما که نباید آخرین قطره های خون از تنت بیرون بریزد و تو نفس در تن نداشته باشی و بروی. گاهی مُردن یعنی مادر نداشتن. گاهی مُردن یعنی پدر هم نداشتن. حتی در نیمه دوم قرن زندگی ات. حتی تر اگر دختر باشی. حالا دخترِ بدون پدر و مادر، داغش، مُردن ندارد؟ گریه می کرد. گریه کردیم. ولی آن طرف تر، گریه بیشتر بود. برای جوان. برای جواد. برای خانه ای که با سه بیمار، بدون پرستار مانده بود. گریه می کرد؟ نه، آرام شد. گریه کردیم؟ نه آرام شدند. گریه کردم. آری، در تنهاییِ خودم، گریه کردم. آخر این عرفه، هنوز به پایان نرسیده بود. هنوز یک نفر غریب بود. آن که با جانِ نداشته اش فریاد می زد: نیا امامم. به کوفه نیا. من در کوچه تنها مانده ام. تو اگر بیایی قرار است در کجا تنها بمانی؟ آه که صدایش به حسین بن علی نرسید و جان داد. گریه کردم. گریه می کنم. گریه خواهم کرد. داشتم ظرف می شستم. یکهو دستم زیر آب کاسه شد و گریه ام گرفت. عرفه ی پر غربت تمامی ندارد انگار. هنوز یکی دیگر هم غریب است. من، غریب مانده ام بین خواسته های نادرست دلم. غریب گیر آوردنم...


راستی، فکر می کنم دیگر قرار نیست سر پدری را به طفلش نشان دهند. خدا را شکر. خدا را شکر.


ف. ن ۰ نظر

376 + 605

بسم الله

چند روزی می شد حالم خوب نبود. بخاطر یک واکنش و تصمیم از سوی مادر، قهر کردم با خودم و اطرافیانم. گریه کردم. بغض ها رهایم نمی کردند. در باد قشنگِ عصرهای حیاطمان، موسیقی خوب گوش دادم و حتی زمزمه کردم، کاری که قطعا حالم را خوب می کند، ولی خوب نشدم. امروز هم ادامه ی همان حال بود. از یک ساعت به ظهر که بیدار شدم ساکت بودم. تا عصر ساکت بودم. تا پس از آغاز شب هم این حال ناخوب ادامه داشت. اما خواهرم امروز آرزویی داشت. دلش می خواست برآورده شود. آخر، امروز تولدش بود. تدارک دیده بود در خانه ی ما، طبق هر جمعه ای که می آید، مراسم کوچک خانوادگی اش را برگزار کند. یک شادیِ آرام و بی صدا. من شاد نبودم. روسری سیاهِ عزا هنوز بر سرم بود. دلم هم غمگین بود. او، اما، امروز، آرزویی داشت. که بخندم. با مادر آشتی کنم. با هم حرف بزنیم. شد. ناخودآگاه. و بعدش، همه خندیدیم. شاد شدیم. کیکش را برید. عکس گرفتیم. هدیه ی تولدش را که اوایل هفته گرفته بودم تقدیمش کردم. خداوند را شاکرم. این حالِ ناخوبِ چند روزه تمام شد. به خیر و لب خند. و هفته ی جدید را با آرامش خاطر شروع می کنم. یک چیز را می دانید؟ با مادر و پدرت که قهر کنی، یک سردرگمیِ بزرگ درونت خیمه می زند. و تو خواب راحت نخواهی داشت. حتی اگر مقصر نباشی.
ف. ن ۰ نظر

376 + 588

بسم الله

نمی دانستم امروز در تقویم رنگی رنگی، روز هم کلاسی های قدیمی ست. دوستی های قدیمی. نمی دانستم اما وقتی فهمیدم، لب خند گُنده ای زدم. آخر، از قضایِ روزگار، امروز، در بازار و تاکسی، هم کلاسی قدیمی ام را دیدم. سمیرا. میگفت من هم شناختمت ولی شک کردم که خودت هستی. راستش من شناخته بودمش، اما یک خصلت آزاردهنده ای دارم به نام خجالتی بودن برای اینکه آغازکننده ی یک گفتگو باشم. بالاخره بر خودم پیروز شدم و گفتگوی کوتاه داخل تاکسی مان شکل گرفت. گفت کارشناسی مهندسی پزشکی گرفته. و منتظر نتایج ارشد است. من هم گفتم در چه وضعیتی هستم. لب خند زد. همیشه لب خندهای قشنگی میزد. سمیرای خوش چهره یِ صدا ظریف که متأسفانه محل زندگی اش را به اشتباه گفتم. متأسفم. کمی در دوستی هایم عقب می مانم. من هنوز از هزار تویِ خودم بیرون نیامده ام و این، دوستانم را می رنجاند.
ف. ن ۰ نظر
سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.
کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۳۹ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۶۶ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
پیوندهای روزانه
تا نپژمرده‌ایم...
حرفهایی عجیب درست
کتاب فروشیِ خونی
تجربیات یک سال دومی
ایمان داشتن به خدا تنها کافی نیست، به خدا باید اعتماد داشت
گرسنه نیستم گارسون
خیال می کنی همه اش نمایش است؟
هر جای این نقشه که دست بگذاری، درد می کند..
بگو کجا به خنده می رسیم؟
جهنم
از اینجا شروع شد
آن مرد در باران رفت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان