معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

۴۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از خودم تا به خودم» ثبت شده است

بسم الله

حد.
حدود.
چارچوب.

یاد بگیریم.
۰۲ آذر ۹۷ ، ۱۵:۵۰
ف .ن
بسم الله

شگفت‌انگیز نیست؟!
برچسب یک دست لباسِ محکمی که در وبلاگ قبلی‌ام نوشته بودم، واقعی شده‌ است.
کمی...
به آرامی...
اما واقعی.

شکر نگویم چه بگویم؟

|لب‌خند
۰۱ آذر ۹۷ ، ۱۰:۲۴
ف .ن
بسم الله

کارهایم روز به روز بیشتر می‌شود. کارنوشت‌‌ و مقاله‌ها و تمرین نویسندگی و مطالعه‌ی آزاد و امتحان‌ها و سوژه‌یابی‌ برای گزارش تولیدی و تکمیل برنامه‌ی سینمایی و تمرین زبان و ...فکر کردن به دلِ گرمم.
آخرین کار،
اما مهم‌ترین کار است.


|لب‌خند
۲۹ آبان ۹۷ ، ۲۱:۴۰
ف .ن
بسم الله

گذشته را انکار نکن.
فراموش نکن.
تلقین هم نکن.
فقط درس بگیر و برو جلو.
۲۵ آبان ۹۷ ، ۱۸:۳۹
ف .ن
بسم الله

راه می‌روم. حواسم پرت است.
می‌نشینم. حواسم پرت است.
می‌خندم. حواسم پرت است.
یقه‌ی سکوتم را بالا می‌کشم و روی دهانم می‌آورم. حواسم پرت است.
قاشق را برمی‌دارم تا اولین لقمه‌ی غذای سلف را در دهانم بگذارم. حواسم پرت است.
پالتویم را می‌پوشم و چادرم را سر می‌کنم تا به دانشگاه بروم. حواسم پرت است.
از دانشگاه برمی‌گردم. حواسم پرت است.
هندزفری در گوشم می‌گذارم و شادترین آهنگِ لیستم را پخش می‌کنم. حواسم پرت است.
غمگین‌ترین آهنگ. حواسم پرت است.
بی‌کلام. حواسم پرت است.
صدایم می‌زنند. حواسم پرت است.
صدایشان می‌زنم. حواسم پرت است.
می‌خوابم. حواسم پرت است.
بیدار می‌شوم. حواسم پرت است.
حواسم را «جایی» پرت کرده‌ام، تا در خالصانه‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام، لب‌خند بزنم.

۲۰ آبان ۹۷ ، ۱۸:۱۵
ف .ن
بسم الله

هر ترم باید استاد عجیبی داشته باشم. آدم‌های عجیب هیجان‌انگیزند. مساله‌ای را در تو زنده می‌کنند که این دنیای ماشینی و زندگی سریع و آماده، در تو کشته است. کشف کردن. کنجکاو شوی و بخواهی بشناسی. بدانی. بیشتر و بیشتر. در این پاییز، با یکی از این آدم‌های هیجان‌انگیز آشنا شده‌ام. استاد روانشناسی اجتماعی‌ام. «آرش حیدری» که اگر در اینترنت هم جستجو کنید صحبت‌هایش موجود است. البته شنیدن حرف‌هایش وقتی در یک فضای کوچک حضور دارید کی بُوَد مانند خواندن کلماتِ تایپ شده. این مردِ جوانِ عجیبِ هیجان‌انگیز، من را با مفهومِ ترس به طرز متفاوتی مواجه کرد. ترس را با تلاش و تمرین، نشانم داد. من را ترساند که اگر خوب ننویسم، خوب تحلیل نکنم، خوب نبینم، خوب نفهمم، خوب جستجو نکنم، خوب دقت نکنم، از او نمره‌ای نمی‌گیرم. و نمره نگرفتن از او یعنی تو یک نادانی. یک دانشجویِ درس‌خوان و هیچ‌ندان. تو فقط پوسته هستی. هیچ محتوایی نداری. ترسیدم. من آدمی بودم که از ابتدای دست به قلم شدن، فقط ادبی نوشتم. و خب در اولین کارنوشتی که برای درسش نوشتم، به طور درستی، نابود شدم. همان «همکاری که باید هر کس در زندگی‌اش داشته باشد» گفت داستان نوشته‌ای. نه یک تحلیل علمی از یک فیلم روانشناختی. نفس عمیق کشیدم. من که بلد نیستم علمی بنویسم. باز هم نوشتم. گفت پیشرفت داری ولی هنوز روایت‌ دارد. برای استاد فرستادم. تعریف کرد که قلم خوب و روانی دارم اما ابهام علمی دارم و باید اصلاحش کنم. فعلا نمره‌ام از 4 نمره، 2/5 است. خوشحال بودم که تعریف شنیده‌ام اما خوشحال نبودم که بلد نیستم علمی بنویسم. تحلیل بنویسم. تمرین کردم. باز هم. باز هم. تا نیمه‌ی همان شبی که وقت داشتم ایمیل کنم، در تاریکی اتاق، با چراغ گوشی و لپ‌تاپ، نوشتم. فرستادم. هر چه بادا باد.
استادِ عجیبی‌ست. هیجان‌انگیز و کاربلد. و البته، ترسناک.
ترسیدم. تمرین کردم. با خودم روبه‌رو شدم. با نقصم. با نقص مهمی که باید زودتر رفع می‌شد.
یک روز بعد جواب ایمیلم آمد.
من موفق شده بودم. بالاخره بلد شدم کمی تحلیلی بنویسم. کمی علمی. کمی غیرادبی. و کمی از کلماتِ اسرارآمیزِ داستانی‌ام  دور شوم.
نمره‌ی شما 4/25 از 4
انتظار مرا خیلی بالا بردید. موفق باشید در امتحان ترم و تحلیل‌های بعدی.

علاوه بر اینکه باید یک همکارِ اسرارآمیز در زندگی‌تان داشته باشید، به دنبال یک استاد و معلمِ اسرارآمیز هم بگردید. با خودتان روبه‌رویتان کند و یکی یکی نقص‌هایتان را به شما نشان بدهد.
آیا این پاداش صبوری‌ من است؟
خدا را شکر.


|‌لب‌خند
۱۸ آبان ۹۷ ، ۲۰:۱۳
ف .ن
بسم الله

جهان بزرگ است.
جهان بزرگ است.
جهان بزرگ است.
آیا کافی‌ام؟
۰۴ آبان ۹۷ ، ۰۰:۵۲
ف .ن
بسم الله

نمی‌دانم اینکه خیلی از کارها برایت سطحی شوند، خوب است یا خوب نیست!
۰۳ آبان ۹۷ ، ۲۲:۵۷
ف .ن
بسم الله

با هم حرف بزنید. حرف‌های خوب بزنید. خوب، حرف بزنید. با هم حرف زدن، بمب می‌شود همه‌ی غصه‌ها را پودر می‌کند. برای باهم حرف زدنمان، شکر.


‌|لب‌خند
۲۶ مهر ۹۷ ، ۱۲:۰۴
ف .ن
بسم الله

تعادل.
مشاور از تعادل گفت. از کارهای ریز و درشتی که در روزمره‌ام انجام می‌دهم و تعادل ندارند. آن‌ها را بنویسم. جلوی چشمم باشند. یکی یکی سروسامانشان بدهم. گفت با درست کردن تعادل این کارهای ریز، درشت‌ترها هم درست می شوند. مثل درگیریِ ذهنم با ذهن تو...
۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۴:۱۷
ف .ن