376 + 553

بسم الله




مشغول کار کمکی در کتابخانه. ثبت شود برای روزهایی که از این کتابخانه ی قشنگ و مهربان، دور هستم و نمی توانم با پارتی بازی، چند تا چند تا کتاب بگیرم.

*در تصویر کتابدار مشغولِ بارکدخوانی
ف. ن ۰ نظر

376 + 552

بسم الله

"ژان وال ژان دیگه هیچ معنی ای نداره

داستان دیگه ای باید شروع بشه"

تنها حرفی که دلم می خواهد از فیلم بی نوایان برای خودم بگیرم و باقیِ فیلم را رها کنم همین دو جمله است. دوست داشتم قصه ی بی نوایان را در قالب یک فیلم ببینم ولی از فرم موزیکالش خوشم نیامد و قطعش کردم. فقط همان دو جمله. می تواند زندگی ای را تغییر دهد. همانطور که زندگی ژان وال ژان را تغییر داد. قدرت کلمات را دست کم نگیریم. گاهی آوار شده اند و زیرش دفنت می کنند و گاهی کوه می شوند و بالا می برندت. کلمات. کلماتِ شگفت انگیز.

ف. ن ۰ نظر

376 + 551

بسم الله

تلگرام رنگی رنگی را که باز می کنم نوشته; برای رسیدن به رویاهات خیلی تلاش کن.
یادم می آید صبح روز کنکور که دست از سرِ جزوه ی داخل گوشی برنمی داشتم و تا قبل صبحانه خوردن، فقط با نگاه می خواندم. نمی خواستم خودم را اذیت کنم. فقط می خواستم برای رسیدن به رویاهایم خیلی تلاش کنم. راضی ام. از آن تلاش صبحگاهی، از آن کارهای سر بزنگاهی، از آن نیمچه نگاه های یواشکی به صفحات کتاب ها و جزوه ها و تست ها. رویاها قشنگ ترین بخش زندگی هر انسانی ست. آدم قشنگ، رویا دارد. کسانی که با یک خنده و تمسخر، شُل می شوند و رویاهایشان را ساعت نه شب پشت در خانه می گذارند به نفرینِ یک زندگیِ ناشادِ تکراری دچار می شوند. رویاها نعمت خداوندند، و با هولناک ترین واکنش های آدمی هم از بین نمی روند. فقط از ذهن یک شخص به ذهن شخصی دیگر می روند. رویاها، نابود نشدنی اند. رویاها جاودانند. می آیند، شاید شاد و شاید گله مند، تا آن سویِ آسمان ها، با ما. و ما می مانیم و یک رویای جوان و زیبا و سر زنده، یا یک بچه رویایِ گریانِ سوء تغذیه گرفته.
ف. ن ۰ نظر

376 + 550

بسم الله

امسال، هنوز فرصتش برایم پیش نیامده به سینما بروم. اما برنامه ام را مرتب می کنم تا بتوانم حداقل رگ خواب را در سینما ببینم. و شاید ساعت 5 عصر. اما فیلمی که خیلی دوست داشتم در سینما دیدنش را تجربه کنم، ماجرای نیمروز بود. فیلمی که بخاطر ساخته ی قبلی محمدحسین مهدویان، ایستاده در غبارِ شریف، مشتاقانه پیگیر افتخاراتش در جشنواره بودم و دیدم که چطور با او برخورد شد. کنجکاو شدم. اما کنجکاوی ام زود رفع نشد، تا همین چند روز پیش. بالاخره خریدمش و دیدم. برای من تصاویری متحرک در پیِ هم، با یک داستان نبود. از هر اتفاقش، دیالوگش، نگاهش، اسامی اش، سرنخ دستم می آمد. چراهای بسیار. آنقدر که فیلم را متوقف می کردم، در اینترنت به دنبال ارضایِ ذهن شلوغم می رفتم. اما اینترنت هیچوقت سیرابت نمی کند. باید کتاب خواند. باید تحقیق کرد. مستندِ مستند. به کتابخانه که رفتم، به کتابدار گفتم درباره ی سال 1360 اطلاعات می خواهم. کتاب داریم؟ جستجو کرد. دقیق نبود اما یک کتاب بالاخره دستم آمد. رازهای دهه شصت. چون کتابی تخصصی ست، یعنی فضای سرگرم کننده یِ داستانی ندارد، خواندنش بی شک، برایم دو سه روزه تمام نمی شود. پس آرام آرام می خوانمش. حتی خواندن این کتاب را هم باید متوقف کنم، در اینترنت جستجو کنم. من خیلی ها را نمی شناسم، خیلی اتفاق ها را نمی دانم، خیلی ماجراها را اصلا ندیده ام. پس باید آرام پیش بروم. هر اسم و رسم مبهم را رها نکنم و پیگیرش باشم. مثل خیلی از اشخاص که نمی دانستم گذشته شان چیست و البته نباید به ویکی پدیا اطمینان کرد. باید رفت جلو. درباره شان خواند. اما کاش مستندات در اختیار همه ی جوان ها و جویندگان حقیقت بود. امسال، هنوز فرصتش برایم پیش نیامده به سینما بروم ولی اگر به عقب برگردم باز هم فیلم ماجرای نیمروز را در سینما نمی دیدم. کنجکاوم می کرد. شلوغم می کرد. باید می خواندم. جستجو می کردم. نگاه می کردم. دیوانه ام می کرد. تا بفهمم. و چون وقتش را نداشتم حتما افسرده می شدم. ماجرای نیمروزها را باید با دفترچه یادداشت و خودکاری در دست دید.

ف. ن ۰ نظر

376 + 549

بسم الله

کتاب فارست گامپ را تمام کردم. کمی به کارهایش که برآمده از کند ذهنی اش بود خندیدم. فقط کمی. بیشتر، برای هر سطر، هر ماجرا، هر انتخاب، هر پیامد، تعجب می کردم. چطور هر انتخاب ساده ی او، چنین عواقب بزرگی داشت؟ چطور راحت انتخاب می کرد؟ چطور راحت نتایج را می پذیرفت؟ چطور به خودش اطمینان می کرد برای مسیری که هر انتخاب او را به آن سمت می برد؟ اصلا، او به خودش و توانایی هایش قبل هر انتخاب فکر می کرد؟ یا بدون در نظر گرفتن اینکه می تواند یا نمی تواند، پا به میدان تصمیم هایش می گذاشت؟ فارست گامپ. فارست گامپ. فارستی که شاید هر انتخابش بی مهابا و ساده دلانه بود، ولی تا آخرش سخت تلاش می کرد. انگار بدون اینکه خودش بخواهد باید برای هر تصمیمش تا تهش، می جنگید. فارست گامپ، شاید به یک دلیل اینطور بود. چون فکر می کرد و معتقد بود کار درست را انجام می دهد. بعد از اینکه کتاب را بستم، فهمیدم دو مسئله ی مهم را فارست به من گوشزد کرد;
1. کاری را کنم که خودم را گم نکنم. کارهای لذت بخش. هر چند اگر قرار باشد میلیونر شدن را رها کنم و در پارک ساز دهنی بزنم.
2. تلاش کنم. حتی اگر ماجراهای زندگی ام یک اجبار بود. برای تمیز تمام شدنش، تلاش کنم.
ف. ن ۰ نظر

376 + 548

بسم الله


ساعت نه و چهل و دو دقیقه ی شب است. کتاب فارست گامپ را بسته ام و تصمیم گرفته ام دقیقه های باقی مانده تا خوابیدنم را فیلم ببینم. مادر لیوان شربت توت فرنگی را دستم داد. یکی، ساعتی پیش سر کشیده بودم، ولی این لیوان، خنک تر و شیرین تر بود و لایقِ یک دستت درد نکندِ گُنده. فکر میکنم از هفته ی بعد، روند برنامه ی اصلی ام درست شود. کار کتابخانه تمام می شود و من می توانم با خیالی آرام، هر روز نروم و به جای عصرها، صبح ها ورزش کنم، تمرین زبانم را انجام دهم، تکالیف مربوط به تحقیقاتم را هم و یک خواب قیلوله ی قشنگ و، عصری هیجان انگیز بدون خمیازه های آزاردهنده داشته باشم. ساعت نه و چهل و شش دقیقه ی شب است. هوا گرم، نگاهم چرخان، رویاهایم محکم و دست هایم در حرکت است و تق تق. تق تق. تق تق. ساعت نه و چهل و هشت دقیقه ی شب است، مه تاب هنوز نیامده است. سوسک ها صدایشان بلند است. چه می گویند؟ نمی دانم. فارست گامپ در حال گذراندن خدمت سربازی اش است و کنجکاوم بدانم چطور قهرمان بازی درمی آورد در جنگ. ساعت نه و چهل و نه دقیقه ی شب است. می خواهم در زمان نزدیکی خوشحال شوم. تلسکوپ و ماشین تحریر خوشحالم می کند. مثل لیموناد خنکی که فارست از دست مادرش می گیرد.

ف. ن ۰ نظر
سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.
کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
آذر ۱۳۹۶ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۳۹ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۶۶ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
پیوندهای روزانه
کتاب فروشیِ خونی
تجربیات یک سال دومی
ایمان داشتن به خدا تنها کافی نیست، به خدا باید اعتماد داشت
گرسنه نیستم گارسون
خیال می کنی همه اش نمایش است؟
هر جای این نقشه که دست بگذاری، درد می کند..
بگو کجا به خنده می رسیم؟
جهنم
از اینجا شروع شد
آن مرد در باران رفت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان