معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

۱۰۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «لا به لای زندگی» ثبت شده است

بسم الله

خوابت می‌آید. چشم‌هایت را می‌بندی و زیر چادر گل‌گلی‌ات می‌خزی. نمی‌خوابی. گوشی را روشن می‌کنی. گالری را باز. عکس‌هایش. یکی یکی مرور می‌شوند. از بچگی‌اش تا همین چند روز پیش. دوست داری. نگاه کردن به او را دوست داری. انگار کنار گل سرخ مخملی حیاط خانه‌ی پدری‌ات ایستاده‌ای و گلبرگ‌هایش را نوازش می‌کنی. انگار آب گرفته‌ای به ریشه‌ی درختِ انار. انگار مشغول پهن کردن پیراهنِ بلند چین‌دارت روی طناب وسط حیاط هستی. انگار لیوان چایت را پر کرده‌ای و روی پله‌ی سوم نشسته‌ای و به شکل ابرها نگاه می‌کنی. همه چیز لذت بخش است. همه‌ی کارهایی که گفتم. مثل نگاه کردن به او. مثل دیدن او. مثل دیدنِ مداومِ او. مثل دیدنِ مداومِ راه رفتنِ او.
خوابت می‌آید. چشم‌هایت را می‌بندی و نگاهت می‌کند...

#اردیبهشت
۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۵:۰۹
ف. ن
بسم الله

با هم حرف بزنید. حرف‌های خوب بزنید. خوب، حرف بزنید. با هم حرف زدن، بمب می‌شود همه‌ی غصه‌ها را پودر می‌کند. برای باهم حرف زدنمان، شکر.


‌|لب‌خند
۲۶ مهر ۹۷ ، ۱۲:۰۴
ف. ن
بسم الله

تعادل.
مشاور از تعادل گفت. از کارهای ریز و درشتی که در روزمره‌ام انجام می‌دهم و تعادل ندارند. آن‌ها را بنویسم. جلوی چشمم باشند. یکی یکی سروسامانشان بدهم. گفت با درست کردن تعادل این کارهای ریز، درشت‌ترها هم درست می شوند. مثل درگیریِ ذهنم با ذهن تو...
۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۴:۱۷
ف. ن
بسم الله

شنبه‌ها
با آمار مقدماتی شروع می‌شود. استاد پیوسته سر کلاس که می‌آید، لب‌خند پاشیده می‌شود روی صورت بچه‌ها. آرام، آمار درس می‌دهد. می‌فهمیم. می‌خندیم. می‌خندیم. می‌فهمیم.
با اقتصاد ایران تمام می‌شود. ارائه‌های دانشجوها و صحبت‌های فراوان استاد انصاری. بحث‌های بسیار ناامیدوارانه‌ی دانشجوها و آمارهای واقع‌بینانه‌ی استاد. بحث و بحث و بحث، بر سرِ اقتصادِ ایران. فقط کتک‌کاری هنوز نداشته‌ایم سر کلاس.
یکشنبه‌ها
با سیاست شروع می‌شود. استاد اصلان‌زاده‌‌ جنتلمن‌گونه با آن کلمه‌های فرانسوی‌اش و تیپ ایرانی‌اش، روی تخته‌ی شیشه‌ای از دولت_ملت می‌نویسد و از منشور حقوق شهروندی که آقای روحانی لازم‌ الاجرایش نکرده صحبت می‌کند.
با روانشناسی اجتماعی ادامه پیدا می‌کند. استاد حیدری. آرش حیدری. فقط می‌گویم دمش گرم و سرش سلامت. چکش می‌گیرد می‌زند همه‌ی ساخته‌های ذهنی‌ات را خُرد می‌کند. می‌خندد و سوال در سرت ایجاد می‌کند. به آدمهای بی‌فکر راحت می‌گوید نادان و سوال در سرت ایجاد می‌کند. انگار کن، این انسان، مأمور شده است که تو در زندگی‌ات سوال داشته باشی.
با تاریخ مطبوعات تمام می‌شود. استاد میرکیایی، آرام حرف می‌زند. خیلی آرام، اما درس جذاب است. تاریخ‌خوانی همیشه برایم جذاب بوده، حالا تاریخ مطبوعات هم باشد. مثلا از ازدواج با دریای پادشاه ونیز بگوید. یا از سلطه منزلتی. یا از سانسور و نشریات دنیای وارونه.
دوشنبه‌ها
با کلیات حقوق شروع می‌شود. استاد طُرُف. زنی محکم، سخت‌اخلاق، حقوق‌خوان و حقوق‌دان. از مبحث آزادی شروع کرد و من فکر می‌کنم آزادی را هیچ‌وقت نمی‌توانیم تمام کنیم.
با اخلاق تمام می‌شود. استاد رجبیِ شاد و سرزنده و مخاطب‌شناس. می‌داند بچه‌های این دوره‌ و‌ زمانه چقدر از دین‌خوانی و دین‌‌فهمی دور شده‌اند. با روش خوبی یادمان می‌دهد، چیزهایی که باید بدانیم.
ترم سومم با این برنامه پیش می‌رود، اما یک چیز را جا انداختم.
تو را
تو را
تو را
تو را...
۲۲ مهر ۹۷ ، ۲۱:۵۷
ف. ن
بسم الله

کوه بودم. از خودم بالا می‌رفتم. سنگلاخ‌هایم زیر پایم سُر می‌خوردند. شاخه‌هایم به خودم گیر می‌کردند. از سختیِ خودم خسته می‌شدم. در جای دنجی از خودم می‌ایستادم و خستگی در می‌کردم. افقی دورتر از خودم را می‌دیدم و لذت می‌بردم. و گاهی هم می‌ترسیدم. و گاهی هم غمگین می‌شدم. کوه بودم. از خودم بالا می‌رفتم. به ایستگاه چهارمم رسیدم. لب‌خند زدم از این فتح. از این رد شدن. از این رفتن و رفتن و رفتن و مغلوب نشدن. کوه بودم. سخت و ترسناک. سخت و بدبدن. اما، بالاخره مغلوب شدم. مغلوبِ اراده‌ای قوی‌تر. و چه زیباست اراده‌ی قوی...
۲۰ مهر ۹۷ ، ۲۲:۲۱
ف. ن
بسم الله

در هشتصدمین پست فصل جدید وبلاگم، دلم خواست بگویم: خداوندِ جان، بخاطر انگیزه‌ی قوی‌ای که بهم عطا کردی ازت متشکرم. همین.

|لب‌خند
۰۲ مهر ۹۷ ، ۲۰:۲۴
ف. ن
بسم الله

شب‌ها زود می‌خوابم. دستِ‌کم زودتر از شب‌های تابستان. زود بیدار می‌شوم. دستِ‌کم زودتر از روزهای تابستان. پاییز شروع شده است و من هم شروع شده‌ام. از همان وقتی که سرم را بالا گرفتم و دیدمت.
۰۲ مهر ۹۷ ، ۲۰:۱۶
ف. ن
بسم الله

خوشا به حال هر آن کسی که کسی را برای گفتن حرف‌هایش دارد.
همین.
۲۴ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۱۵
ف. ن
بسم الله

من پیراهن حریر گل‌گلی آبی و صورتی می‌پوشم اما از جنگ می‌نویسم.
من پیانوی بی کلام Yiruma گوش می‌دهم اما از جنگ می‌نویسم.
من با هدفون آهنگ هندیِ شادِ سه بعدی گوش می‌دهم و نیمروی قلبی شکل در آشپزخانهِ کوچک خوابگاه درست می‌کنم اما از جنگ می‌نویسم.
من تلِ پارچه‌ای گل‌گلی روی موهایم می‌گذارم اما از جنگ می‌نویسم.
من روی پاهایم می‌ایستم و می‌چرخم و می‌چرخم اما از جنگ می‌نویسم.
من ساعت‌ها فیلم‌های تیم برتون می‌بینم و با فیلم big fish قصه‌های رویایی در سرم می‌سازم اما از جنگ می‌نویسم.
من عصرها در حیاط خانه‌ی پدری از دلبری‌های جوجه‌ها ذوق‌زده می‌شوم و به جست‌و‌خیز کردن بچه‌گربه‌ها می‌خندم اما از جنگ می‌نویسم.
من ر‌ژ لب قرمز می‌زنم و جلوی آینه می‌ایستم و به خودم لب‌خند می‌‌زنم اما از جنگ می‌نویسم.
من به همین درهمی زندگی می‌کنم اما به اینکه با بچه‌ها زیر درختِ رویِ تپه بنشینیم و قصه بخوانیم امید دارم. امید برای من جایش امن است.
۱۸ شهریور ۹۷ ، ۰۴:۰۱
ف. ن
بسم الله

وقتی دیدم کارت اهدای عضوم تا سال ۹۸ وقت دارد، غمگین شدم.
من اکنون به هر چه نگاه می‌کنم غمگین می‌شوم.
چون اندوهِ دلم بیدار شده است و دارد مثل غم در انیمیشن ظاهر باطن، همه‌ی خاطره‌های طلایی‌ام را آبی می‌کند!
۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۳۶
ف. ن