376 + 751

بسم الله

نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار. خسته؟ کمی. آن‌ها سرحال می‌گفتند برویم اما من روی تخت دراز کشیده بودم و با خنده می‌‌گفتم نه. خوابم می‌آید. می‌شود نرویم؟ اصلا این دختر دارد شوخی می‌کند. به سرش زده است. ساعت 6 صبح وقتی از روز قبلش نخوابیده‌‌ایم، برویم پیاده‌روی؟! تو یک خُلِ باحال با پیشنهاد‌های دوست‌ داشتنی هستی اما من خوابم می‌آید. نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار. اما راضی شدم. اما، رفتیم. کسی در خیابان نبود. ولیعصرِ خالی. ولیعصرِ خنک با خورشیدی که راحت به ما می‌رسید. ولیعصرِ بزرگ. شاید بزرگ نبود. شاید من بزرگ می‌دیدمش. رها بودم در پیاده‌روی‌ِ آن. می‌توانستم بدون اینکه نگران برخورد‌های تن به تنِ هراس‌انگیز باشم به آسمان نگاه کنم و قدم بردارم. حرف زدیم. درباره‌ی این روزهایمان. این روزهای گیج و عصبیِ دنیایمان. این روزهایِ به جنون جنسی دچار شده. این روزهایِ خسته. از راه‌حل‌ها حرف می‌زدیم. از چراها. از ای کاش‌ها. از دیوانه‌ بودن این قرن. نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار. مسیر اصلی را نرفتیم. پیچیدیم. به کوچه پس کوچه‌های خلوتِ پردرخت. خسته شدیم. ولی رفتیم. می‌رفتیم ولی نمی‌رسیدیم. بالاخره، رسیدیم. در آلاچیقی نشستیم. و دراز کشیدیم. و حرف زدیم. و آب‌پاش‌های پارک لاله حسابی خیسمان کرد. من را بیشتر. چون مقاومت نکردم. فرار نکردم. چقدر لذت بخش بود. چقدر لذت بخش بود آن خنکایِ آب در گرمایِ صبحِ 17 خرداد 1397. نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار، ولی، لب‌خند‌های قشنگ می‌زدم و خودم را دوست داشتم.
ف. ن ۰ نظر

376 + 733

بسم الله

گفتم که به سال ۹۷ امید دارم. گفتم که خودش را قشنگ معرفی کرده. گفتم که انگار می‌خواهد برایم دلبری کند و در فهرست باحال‌ترین سال‌های زندگی‌ام جای بگیرد. گفتم که برای ساختنش می‌جنگم. نگفتم؟ گفتم. می‌گویم. خواهم‌گفت. سلام من را به ۹۷ برسانید و بگویید مثل ۹۶ آخرش را جشن خواهم گرفت.


+ حالم خوش نبود. غمی دیشب تق تق کرده بود و در را که باز کردم رنگ از رخم پرید. اما حالا خوبم. چشمهایم بازِ باز است و می‌خواهم بلند شوم. به درس و کار و ارائه ارتباط و خانه‌داری و دوست داشتن خودم بپردازم.
+ متشکرم که هستی. نمی‌دانم چرا هستی ولی خوشحالم که هستی.
ف. ن ۰ نظر

376 + 729

بسم الله

در مترو، به پریِ زاویه زیست و حریری به رنگ آبان گفتم خلاصه‌ی این دورهمی‌ها این شعر است؛ به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی‌ست.
خیلی حس‌ها و حرف‌ها دارم اما فقط می‌توانم بگویم خوشحالم. آرامم. حس کردم امروز را واقعا زندگی کردم. شکرا لله.

+ رعایت نیم‌فاصله. به یادِ جنابِ زلال. لب‌خند


ف. ن ۰ نظر

376 + 727

بسم الله

وقتی استاد رهایت نمی کند و به سرویس خوابگاه نمی رسی،
وقتی تصمیم می گیری به مدت دو ساعت در دانشگاه بیکار نچرخی و خودت به خوابگاه بروی،
وقتی سوار تاکسی آزادی می شوی و با مترو به انقلاب می روی،
وقتی هندزفری قرمزت را می خری،
وقتی لا به لایِ کتاب ها و پیکسل ها و دفترها و آدم های کتابفروشی سوره مهر لب خند می زنی،
وقتی از کنار دانشگاه تهران آرام رد می شوی،
وقتی رو به روی ورودی دانشکده حقوق و علوم سیاسی اش، کنار نرده های ساختمان مرکزی می نشینی،
وقتی هوا خنک است،
وقتی برگ ها برایت می رقصند،
وقتی موسیقی اردیبهشت می گذاری و صدایش را بلند می کنی،
وقتی کتاب شعر پرواز 69 را باز می کنی و شعر می خوانی و شعر می خواند،
وقتی رهگذرهای آن حوالی شما دو تا را می بینند و موسیقی را می شنوند و کنجکاو تصویر روی کتاب شعرت می شوند،
وقتی حوالی سه راه شهید بهشتی زیر نم نم باران آهنگ زمزمه می کنی و از صدایت لذت می بری،
وقتی با هم این شعر را تکرار می کنید؛
تلاقی من و تو: این بهار بارانی،
وقتی می خندی،
وقتی با دوستت می خندی،
وقتی خودت هستی،
وقتی کنار یک انسانِ دیگر، با وجود تمام معبرهای زمین، خودت هستی،
یعنی امروزت را زندگی کردی.
یعنی امروزم را زندگی کردم.
همین.

| لب خند
ف. ن ۰ نظر

376 + 722

بسم الله

این روزها ساده آمدن و رفتن در رابطه با انسان ها را بلد شده ام. نمی دانم چه اتفاقی افتاده است. فضای این اتفاق می تواند هولناک باشد و حتی خوشحال کننده، اما بالاخره اتفاقی افتاده. ساده با انسان ها آشنا می شوم. کمی آشنا می شوم. خیلی کم. من تا به این سن، آشنایی عمیقی را تجربه نکرده ام. از همان ها که بتوانم در چشمهای آن فرد نگاه کنم و حرفهایم بیاید. آخر من وقتی در چشمهای انسان ها نگاه می کنم زبانم از کار می افتد و تمرکزم را از دست می دهم. همین باعث می شود ارتباط چشمی در گفتگوهایم نداشته باشم. می گفتم؛ آشنایی عمیقی که نگاهم حرف بزند برایش. دست های سرد و کبود شده ام را گرفت نپرسد چرا اینطور شدی. اشکم که روی پرِ روسری سرمه ای ام ریخت برایش تاسف بار نباشد و پوزخند در دلش نزند. آشنایی عمیقی که دهان باز می کنم بدون پیش داوری بگوید؛ خودت مهمی. همان خودی که فکر می کند ماموریتی دارد روی زمین. همان خودی که تمام سعی اش را می کند تا برای خلق خدا مفید باشد. همان خودی که عشق و مبارزه را، فقط عشق و مبارزه را راهِ لذت و آرامش خودش می داند. همان خودی که ترس هایش محترمند، اندوهش سنگین و لب خندش؟...لب خندش؟...هیچ. از لب خندِ این خود هیچ برداشتی نکند.
ساده آشنا می شوم. کم. خیلی کم. و بدون فراز و نشیبی، در مدتی کم، ساده آشنایی ام تمام می شود. انگار نمی خواهم بیشتر انسان ها را بشناسم. آشنایی عمیق، نعمت بزرگی ست. برای داشتنش لیاقتی نیاز است که هنوز در من نیست.
الهی نصیبم/نصیبمان کن.
می خواستم چه بگویم که این ها را گفتم؟ یادم نمی آید. اصلا مهم نیست. حرف زدم، خالی شدم کمی، خیلی کم، اما شکرا لله. و این برای یک روزم کافی ست.
ف. ن ۰ نظر

376 + 710

بسم الله

در تقابل حیوانات هر سال، برایم افتاد در این سال با ترس هایت رو به رو شو. عجب کار سختی خواست. اما من آدم همین کارها هستم. همین سختی ها. همین جان کندن ها. همین به سختی به خواسته ها رسیدن. قبول کردم. گفتم باشد. رو به رو می شوم. از لحظه ی نشستنم در قطار شروع کردم. من ترس از ارتفاع دارم. باید تخت طبقه اول بخوابم. و هر طور شده تا آن زمان، تخت اول را نصیبِ خودم می کردم. با خواهش و با زرنگی. اما، بالاخره ترسی بود و رو به رو شدنی. رو به رو شدم. مقاومت نکردم. به شماره ی تخت خودم رفتم. طبقه ی دوم. و خوابیدم. قبول کردم. گفتم باشد. رو به رو می شوم. می خواستند بچه های دورهمی سوار آسانسور شوند. و من هم شدم. من از مکان های تنگ و بسته می ترسم. از حبس شدن می ترسم. اما سوار شدم و جنگیدم. با ترسی که روزهای قبل، سال های قبل، قلبم را سیاه می کرد و آدم ضعیفی در نظرم شده بودم. قبول کردم. گفتم باشد. رو به رو می شوم. و حالا من مانده ام و ترس از مُردنِ بدون جان بازی؟ با این ترس نمی خواهم رو به رو شوم. با این مُردن نمی خواهم چشم در چشم شوم. بماند برای آدم های ترسو. من رویاهای دیگری دارم. قبول کردم. گفتم باشد. رو به رو می شوم. من ترسِ از ترسو بودن دارم. پس شکستش می دهم و شجاع می شوم.


+ دوستان اشاره می کنند با ترس هایی مثل خوردن سوسک و ... هم رو به رو شوید که من از همینجا اعلام برائت میکنم از این پیشنهاد. :))
ف. ن ۰ نظر
سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.
کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۳۹ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۶۶ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
پیوندهای روزانه
تا نپژمرده‌ایم...
حرفهایی عجیب درست
کتاب فروشیِ خونی
تجربیات یک سال دومی
ایمان داشتن به خدا تنها کافی نیست، به خدا باید اعتماد داشت
گرسنه نیستم گارسون
خیال می کنی همه اش نمایش است؟
هر جای این نقشه که دست بگذاری، درد می کند..
بگو کجا به خنده می رسیم؟
جهنم
از اینجا شروع شد
آن مرد در باران رفت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان