معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

۱۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

بسم الله

خب از آخر شروع می‌کنم، خداحافظ ماهِ خیلی بدرد بخور. خداحافظ ماهِ مَشتی. خداحافظ ماه دل و قلوه دادن معبود و بنده. خداحافظ ماهِ لذت‌های گُنده‌یِ فیروزه‌ای. خداحافظ ماهِ بیداری‌های اجباریِ به هر بهانه‌ای. خداحافظ ماهِ خوابیدن تا عصرهایِ آسودگی از افطاری داشتن. خداحافظ ماهِ شیطنت‌های خنده‌دارِ اسرارآمیز. خداحافظ ماهِ باید از بیداری برای درس خواندن استفاده می‌کردم ولی نکردم. خداحافظ ماهِ شرمنده کردن من. خداحافظ ماهِ خیلی قشنگ برای منِ خیلی زشت. اما،...
بیا برگردیم به عقب‌تر، به ماقبل خداحافظی. به لحظه‌ی دیدار. به اینکه چه فکر می‌کردم و چه شد. چه شد؟ هیچ. هیچ؟ نه از هیچ پایین‌تر. کاش دستِ‌کم هیچ برداشت می‌کردم. من محصول این ماهِ مزرعه‌ام را سوزاندم. بخشی‌اش را آتش زدم و بخشی‌اش را گذاشتم گوسفند‌های گرسنه‌ی دنیا، بخورند و یک آروغ هم پشتش بزنند به ریشِ من. منفی هیچ. بله. این برداشت من است. چیزی هم باید بگذارم وسط تا جبران خسارت شود. ولی، مگر من همینطور رهایت می‌کنم. بله، خدا جان، من را پوست کلفت‌تر از این حرف‌ها آفریدی. دیگر کَرم خودت بوده و فکر خودت. می‌دانم من برای وقت‌های سرگرمی‌ات، بنده‌ی باحالی هستم. با کارهایم می‌خندانمت. هِی این دیگر چه بشری‌ست می‌گویی و می‌خندی و هِی دختر داری اشتباه می‌زنی می‌گویی و حرص می‌خوری. می‌‌دانم، اما هم تو مَشتی‌تر از این حرفها هستی و هم من پرروتر هستم. پس بیا برگردیم به اولِ اولِ قصه. بیا برگردیم به دیدنِ دوباره‌ی روی‌ِ ماه خودت. بیا بگذار دوباره بخندانمت و کمی هم کاری کنم تا بگویی آفرین دختر. گل بزن. تو می‌توانی. بیا برگردیم به لحظه‌ی صدا زدنت. و جواب دادنت.
بیا برگردیم به لحظه‌یِ سلام.
سلام خدا جان.

۲۴ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۷
ف .ن
بسم الله

دیدی می‌توانی به اضطراب هم لب‌خند بزنی و قدرتت را به آن نشان بدهی؟ چهار نمره‌ای که از دست ندادی و فقط یک نمره‌اش پرید، نوش جانت. تلاشت دست مریزاد دارد دختر.
۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۵۶
ف .ن
بسم الله

بیا بدون اینکه به آن چهار نمره فکر کنی، همان چهار نمره‌ای که از امتحان فردا شاید از دست بدهی، به لب‌خندهایت فکر کن. که با آن می‌خوابی و بیدار می‌شوی. این روزها نعمتند. غنیمتش بدان.
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۱
ف .ن
بسم الله

نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار. خسته؟ کمی. آن‌ها سرحال می‌گفتند برویم اما من روی تخت دراز کشیده بودم و با خنده می‌‌گفتم نه. خوابم می‌آید. می‌شود نرویم؟ اصلا این دختر دارد شوخی می‌کند. به سرش زده است. ساعت 6 صبح وقتی از روز قبلش نخوابیده‌‌ایم، برویم پیاده‌روی؟! تو یک خُلِ باحال با پیشنهاد‌های دوست‌ داشتنی هستی اما من خوابم می‌آید. نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار. اما راضی شدم. اما، رفتیم. کسی در خیابان نبود. ولیعصرِ خالی. ولیعصرِ خنک با خورشیدی که راحت به ما می‌رسید. ولیعصرِ بزرگ. شاید بزرگ نبود. شاید من بزرگ می‌دیدمش. رها بودم در پیاده‌روی‌ِ آن. می‌توانستم بدون اینکه نگران برخورد‌های تن به تنِ هراس‌انگیز باشم به آسمان نگاه کنم و قدم بردارم. حرف زدیم. درباره‌ی این روزهایمان. این روزهای گیج و عصبیِ دنیایمان. این روزهایِ به جنون جنسی دچار شده. این روزهایِ خسته. از راه‌حل‌ها حرف می‌زدیم. از چراها. از ای کاش‌ها. از دیوانه‌ بودن این قرن. نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار. مسیر اصلی را نرفتیم. پیچیدیم. به کوچه پس کوچه‌های خلوتِ پردرخت. خسته شدیم. ولی رفتیم. می‌رفتیم ولی نمی‌رسیدیم. بالاخره، رسیدیم. در آلاچیقی نشستیم. و دراز کشیدیم. و حرف زدیم. و آب‌پاش‌های پارک لاله حسابی خیسمان کرد. من را بیشتر. چون مقاومت نکردم. فرار نکردم. چقدر لذت بخش بود. چقدر لذت بخش بود آن خنکایِ آب در گرمایِ صبحِ 17 خرداد 1397. نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار، ولی، لب‌خند‌های قشنگ می‌زدم و خودم را دوست داشتم.
۰ نظر ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۳
ف .ن
بسم الله

و ما همچنان درگیر با نظردهیِ این وبلاگ هستیم. :|
۰ نظر ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۶
ف .ن
بسم الله

من همیشه در نیمه‌های شب قدرت آن را پیدا می‌کنم که دنیا را تغییر دهم ولی از خواب که بیدار می‌شوم حتی حوصله غذا خوردن هم ندارم.
۰ نظر ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۵۳
ف .ن
بسم الله

از همه‌ی دنیا می‌کَنم و پناه به این وبلاگ و کلمه‌ها می‌برم اما، در آسمان اینجا هم ستاره‌‌ای نیست تا غرق دیدنش شوم.
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۶
ف .ن
بسم الله

سه هفته‌ی دیگر که برگردم به خانه، دوباره از نو فیروزه‌ای می‌شوم.
۱۸ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۲
ف .ن
بسم الله

امشب بین درس خواندن و دعا خواندنِ قبل احیا گرفتن، می‌خواهم به خودم فکر کنم. شاید اینطور سال جدیدِ معنوی‌ام فیروزه‌ای‌تر رقم خورد.
۱۸ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۴
ف .ن
بسم الله

دوستان، بنابه گفته‌ی یکی از بلاگرها که جواب‌ها به کامنت‌های غیرخصوصی هم دیده میشود من فکر می‌کردم جواب کامنت‌هایتان را دیده‌اید. کامنت‌هایتان بی‌جواب نمانده‌اند. در اسرع وقت برایتان فرستاده می‌شود تا وقتی که این مشکلِ نظرات خصوصیِ هر پست حل شود!!
۰۳ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۶
ف .ن