376 + 684

بسم الله

در هوای سردِ خوابگاه هم می شود آمد نشست پشت سیستم های اتاق مطالعه و در این وبلاگ غریب، چیزی نوشت. می توانم از برنامه ی درسی ام تا دوشنبه ی آینده بنویسم. یا از سفر مامان و خواهرها به مشهد و جاماندنم. یا از دوستانِ هم اتاقی ام که خنده هایشان شب ها صدای تذکر دانشجوی دکترای اتاق بغلی را درمی آورد. یا از دستکش های قرمز زهرا که حالا در دست های یخ زده ام است و دوستش دارم. یا از تئاتر خاتون که امشب قرار است ببینیم. یا از فهیمه ی عزیزم، نویسنده ی زلف هندو، که من را لایقِ صحبت هایش می داند و همچنین مورد اعتماد برای کارهای دانشگاهی اش. یا از تعمیراتی های مردِ خوابگاه که مفهوم خوابگاه دخترانه را مخدوش کرده اند. یا هم از خودِ خودم بگویم. خودِ خودی که دلتنگ نوشتن است. و تازه از امروز دوباره طعم نوشتن با تق تقِ کیبورد را دارد می چشد و خوشش آمده و می داند که قصد کرده باز هم بیاید بنویسد. شاید در صبحی سرد، یا عصری خواب آلود و یا هم شبی شلوغ از کتاب ها و جزوه ها و تحقیق ها. می نویسم، باز هم. راستی، من به فانوسم رسیدم. و چه زیباست داشتن فانوس، و زیباتر، فانوس شدن. شدن. شدن. شدن. شدن. شدن. شدن. شدن. شدن.

ف. ن ۰ نظر

376 + 683

بسم الله

بغض داشتن من بعد دیدن انیمیشن your name کاملا طبیعی ست.
ف. ن

376 + 682

بسم الله

عربستان سعودی دارد کاری می کند که همه ی آن هایی که برای تحقیر لفظ ملخ خوار را استفاده می کردند، به او ایمان بیاورند. و امان از بی بصیرتی ما مردم که به تلنگری بندیم برای لغزیدن. حالا موج جدیدی شروع می شود از کوبیدن قوانین آزادمنشانه ی سیستم عربستان بر سر نظام ایران. و سیستم عربستان روز به روز من را از خودش ناامیدتر و به سرانجام وعده داده شده ی خداوند، امیدوارتر می کند. وعده ی خدا حق است. و سیستم عربستان برگشت پذیر نیست. و حکومت عربستان، لایق امانت داری نیست. و عربستان، شکست خواهد خورد.
توکلت علی الله

ف. ن

376 + 681

بسم الله

از خوب ها و خوبی های این روزها برایم، می تواند ثبت نام در وبینار خشت اول باشد که سخت مشتاقم جلسه را ببینم و استفاده کنم. کارآفرینی از برنامه های زیبا و شگفت انگیز زندگی من است که حتی با فکر کردن به آن، انرژی میگیرم و جدی تر به خوب زندگی کردن فکر میکنم. به اینکه هیچوقت شخصیتم را سرکوب نکنم و به ویژگی هایش احترام بگذارم. مثل ویژگی رهبری یک گروه که در من نهادینه شده. از آقای کاوش حسین تبار هم بسیار ممنونم که لطفشان را از مشتاقان عرصه ی کسب و کار دریغ نمی کنند.
ف. ن

376 + 680

بسم الله

در عاشورای امسال امام حسین علیه السلام، سرم گرمِ کارهای خوابگاه بود. و خدا میداند در نبرد زمان فرمانده، مشغول کدام دغدغه ی زمینی ام. آه از انسان بودنم.
ف. ن ۰ نظر

376 + 679

بسم الله

در فیلم "حقیقت" می گویند؛ بلاگرها به فلان مورد اشاره کرده اند. همین اشاره که یادم نمی آید خوب بود یا بد، باعث جذاب تر شدن ادامه فیلم شد. آن هم مسئله ای مانند رسواییِ نظامیِ یک رئیس جمهور. حالا ما، بلاگرهای ایرانی، چقدر قابلیت مسئله ساز بودن داریم؟ سوال و جوابمان کجاست؟ پیگیر بودنمان چه شد؟ هیچ. ما فقط از بلاگر بودن خاطرات روزانه و شعرهای عاشقانه را فهمیدیم. و ما، باز هم بد تقلیدکننده ای هستیم، و اشتباه برداشت کننده ای.
ف. ن ۰ نظر

376 + 678

بسم الله

گاهی می شود که دلت پر از حرف است و حتی چند کلمه ای از آن، بیرون میریزد اما کسی را پیدا نمیکنی صاف و مستقیم کلمه ها را کفِ دستش بگذاری‌. گاهی روزها این حال و احوال سراغت می آید و گاهی شب ها. و امان از شب ها‌. اصلا امام حسین علیه السلام را هم با تعداد اندکی یار، در شب تنها گذاشتند. چه راز خوفناکی دارد، شب. عجیب است، شب. غریب است، شب؟ نه غریبی در، شب. غریب و دستت از همه جا کوتاه. اما چه سخن ناروایی. عباس ابن علی حتی در روز هم دستش از همه جا کوتاه شد. چه غریبانه وقتی ست این شب و روز، به خصوص که عطر محرم الحرام بگیرند.
ف. ن ۰ نظر

376 + 677

بسم الله

امام حسین علیه السلام بی شک جوابِ حسینی بودنت را می دهد. درجه دارد و مراتب. برای مثال می تواند آنقدر امام شود و دست گیر، که بگذارد در همین ایام و با چشم های پف کرده از گریه و چادر خاکی شده از طی کردن کوچه ها و روسریِ مشکی به سر، عاشق شوی. عاشقِ سربازش.
ف. ن ۰ نظر

376 + 676

بسم الله

من چیزی ندارم که با آن بخواهی با بدست آوردنم از من سوء استفاده کنی. تنی دارم که همه ی دخترها دارند. جلوه ای دارم که دارند. پس اگر نیتت این است به خودت زحمت نده.
اگر میخواهی مبارزه کنی، من را انتخاب کن. تا همراهِ هم آشپزی کنیم و کتاب بخوانیم و شهید شویم.
ف. ن ۰ نظر

376 + 675

بسم الله


عشقت به حسین زیاد باشد. زیادتر از من. که زودتر از من تنت و خانه مان را سیاه پوش کنی.
ف. ن ۰ نظر
سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.
کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
دی ۱۳۹۶ ( ۳ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۳۹ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۶۶ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
پیوندهای روزانه
کتاب فروشیِ خونی
تجربیات یک سال دومی
ایمان داشتن به خدا تنها کافی نیست، به خدا باید اعتماد داشت
گرسنه نیستم گارسون
خیال می کنی همه اش نمایش است؟
هر جای این نقشه که دست بگذاری، درد می کند..
بگو کجا به خنده می رسیم؟
جهنم
از اینجا شروع شد
آن مرد در باران رفت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان