معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تابستان» ثبت شده است

بسم الله

برای |شب اول|

پیراهن سیاه پدر را که از بین لباس‌هایش برداشتم فهمیدم وقت سبک شدن و از نو آغاز کردن رسیده‌ است. انگار، آغاز سال تفکر، همین آغاز سال هجری قمری‌ست. هر بار قمرِ زمین و آسمان، می‌خواهد جدید شوم. من سیاه پوشیدم. درخشیدم. اما تو بدونِ هیچ اضافه‌ای، قمری، عباسِ فاطمه. چه برازنده‌ات است، عباسِ فاطمه. عباسِ فاطمه. عباسِ فاطمه.
۲۰ شهریور ۹۷ ، ۰۴:۴۳
ف .ن
بسم الله

امشب بهم گفته شد من خیلی عقبم، نه از کسی، از تواناییِ خودم. و من حالا لب‌خندم چون به خودم برگشتم. هنوز به قدرت کلمات شک دارید؟ من که شک نداشتم. و ایمان هم دارم که بعضی آدمها فقط باید برایت حرف بزنند. یک کلمه از آن‌ها می‌شود ده قدم رو به جلو در زندگی‌ات. و شکر خداوندی را که کلمات را آفرید و بعضی آدمها را.

| لب‌خند
۱۰ شهریور ۹۷ ، ۰۳:۱۴
ف .ن

بسم الله


همیشه خودتان را هم تشویق کنید و هم تنبیه. وقتی برای خودتان کتاب می‌خرید یک هفته هم با سختی کشیدن، تنبیه شوید.

۳۱ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۷
ف .ن

بسم الله


اول ستاره‌ی ضلع شرقی خانه‌ی همسایه‌ی جلویی سلام گفت. بعد مهتابِ شاداب. بعد ستاره‌‌ی ریزِ نزدیک مهتاب. بعد ستاره‌ی زیر سیم‌های برقِ کوچه. بعد ستاره‌های بالای حیاط و خانه‌مان. هدفون را روی گوشم گذاشتم و اسما الحسنی سامی یوسف را پخش کردم. شروع کرد. شروع کردم. زمین گفت آرام راه برو دختر. راه رفتنت را درک کن. حس کن. لمس کن. من را با آرام راه رفتن بفهم. لب‌خند زدم. زمین را آرام درک کردم. مهتاب در سکوت نگاهم می‌کرد. ستاره‌ها تنشان را با ریتمِ صدای سامی یوسف تکان می‌دادند. با شمعی در دست. باد می‌وزید. واقعا می‌وزید. دست‌هایم را گره زدم و دعا کردم. دست‌هایم را باز کردم تا باد را هم بفهمم. امشب، شبِ درک بود. الله اکبر. الله اکبر. الله اکبر.

خداوندِ جان،

من هم درک می‌خواهم.

یک فنجان لطفا.

۳۰ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۴
ف .ن

بسم الله


چشم‌هایی را که همیشه خسته‌اند دوباره می‌بندم. می‌خوابم؟ نمی‌دانم. انگار می‌خوابم. پنکه را روشن نکرده‌ام. پتوی نازک مادر را هم روی تنم و سرم کشیده‌ام. می‌خوابم؟ نمی‌دانم. از لایِ تور پنجره به آسمانِ روشن نگاه می‌کنم. شاخه و برگ‌های درختان نارنج حجم آسمان در چشم‌هایم را کم کرده‌ است اما هنوز نگاهم پر از آسمان است. می‌خوابم؟ نمی‌دانم. صدای اذان مغرب می‌‌آید. ریز. مثل لرزشی که در وجودم حس می‌کنم. ریز. مثل ترسی که به جانم چنگ می‌زند. ریز. زلزله است؟ نمی‌دانم. دست روی تخت می‌گذارم. انگار دست روی زمین گذاشته‌ام. می‌خواهم حرکت زمین را حس کنم. می‌خواهم جابه‌جایی زمین را وصل کنم به قلبم. بگویم این لرزشِ قلبم بخاطر جابه‌جایی زمین است نه ترک‌های قلبم. خانه‌ی قلبم هنوز محکم است حتی اگر شبِ قبلش با مثل مجسمه‌ی مهدی یراحی و بیت آخر محسن یگانه لبه‌ی تخت نشسته‌ام و دست روی دهانم گذاشته‌ام و گریسته‌ام. می‌خوابم؟ نمی‌دانم. دستم می‌لرزد. ریز. قلبم می‌لرزد. ریز. زلزله‌ است؟ نمی‌دانم. بلند می‌شوم. صدای اذان تمام می‌شود. وضو می‌گیرم. نماز می‌خوانم. شوهر خواهرم از کار برمی‌گردد و می‌گوید زلزله آمده بود. متوجه شدید؟ پس زلزله بود...

۳۰ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۲
ف .ن

بسم الله


«سریال سرگذشت ندیمه»

می‌فهمیش اما نمی‌فهمیش.

۲۸ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۵۷
ف .ن

بسم الله


به پیراهن آبی‌ام فکر می‌کنم. به حریر صورتی گل‌گلی‌اش. به گل‌های کوچکِ آبی‌اش. به چین‌های کوچکش که وقتی روی زمین بچرخم چین‌های بزرگ روی صورت دنیا می‌اندازد. به پیراهن آبی‌ام فکر می‌کنم و لب‌خندی که نمی‌خواهم فراموش کنم مالِ من است. روزی نوشتم صاحب نشانِ لب‌خند هستم و پای این مُهر باید بمانم. انگار با خونم انگشت زده‌ام پای این نشان. پای همین نشانِ اسرارآمیز. لب‌خندی که گاهی آبی‌ست با حریرِ صورتی گل‌گلی. و گاهی سیاه و ساده‌ است و گاهی دامن بلندی به تن کرده که دلِ تمامِ درخت‌ها را برده است. و گل‌ها به افتخارش کلاه از سر برمی‌دارند. به پیراهن آبی‌ام فکر می‌کنم و برنامه می‌چینم کلاهی از یک گل بگیرم و روی سرم بگذارم و برقصم. آرامم. آرامشی دارم هیجان‌انگیز.

۲۶ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۴۴
ف .ن

بسم الله


گفت تصادفی نمی‌میرم و این فیلم را ببین.

می‌گویم من یک قصه‌ام و این فیلم را ببینید.

«ماهی بزرگ»


فیلم ماهی بزرگ را می‌گویم. شاید تا به حال فیلمی پیدا نکرده باشم که اینقدر واضح من را برای بقیه توضیح بدهد. همان منی که قصه می‌گوید و زندگی‌اش هم قصه‌ است. آدم‌هایی قصه‌هایش را باور نمی‌کنند و آدم‌هایی باور می‌کنند. قبل این فیلم نمی‌خواستم قصه‌ی خودم را بگویم و می‌خواستم با خودم دفن شود. اما، بعد این فیلم می‌خواهم بنویسم. بگویم. اصلا ما روی زمین آمده‌ایم که قصه‌هایمان را برای همدیگر روایت کنیم. لب‌خند

۲۲ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۹
ف .ن

بسم الله


وقتی زلزله می‌آید من می‌روم، از حالت عادی به وضعیت قرمز. و در چنین وضعیتی فقط دلم می‌خواهد با کسی حرف بزنم و بیدار باشم. یعنی باید با کسی حرف بزنم و بیدار باشم. درغیر اینصورت من به خونِ غلیظ مبتلا می‌شوم. خون غلیظ چه بلایی سرِ صاحبِ آن جسم می‌آورد؟

۲۰ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۴۳
ف .ن