معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

۲۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «در مسیر کارشناسی روزنامه نگاری» ثبت شده است

بسم الله

این تابستان با تابستان‌های دیگرم فرقی ندارد جز اینکه من حالا دانشجوی رشته‌ی روزنامه نگاری دانشکده علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی تهران هستم. خب این خیلی سطحی و معمولی‌ست. دقیق‌تر می‌گویم. دانشجو هستم. درس می‌خوانم و یاد می‌گیرم. رشته‌‌ای که در آن تحصیل می کنم روزنامه نگاری‌ست. این رشته و این عنوان اصلا جای توضیح ندارد جز اینکه روی صندلی‌های دانشکده نشسته باشی و به جنب‌وجوش بچه‌ها نگاه کنی. به عکس گرفتنشان. به پایه دوربین را حمل کردن. به مصاحبه گرفتن‌ها. به ویراستاری خبرگزاری‌ها در کلاس استاد حمیدرضا مدقق. به تاریخچه روزنامه را خواندن در کلاس 115. دانشکده علوم ارتباطات؛ می‌توانی بهترین روزهایت را در آن بسازی و می‌سازم. این دانشکده را با آن کوچه‌اش، با آن چمن‌ها، با آن نیمکت‌های رو به تابش شدید آفتاب، با آن شبه‌صندلی‌های طبقه‌های ساختمان، با آن سرویس بهداشتی‌های پرماجرایش، با آن راهروی کنار انتشارات، با آن راهروی آموزش بحث‌برانگیزش، با آن کتابخانه‌ی خنده‌دارش، با آن نگهبان مهربانِ کنجکاوش، با آن حوضچه و مجسمه‌ی قلم و سردیس مرحوم دکتر معتمدنژادش، با آن سرمه‌ای پوشش، دوست دارم. دانشگاه علامه طباطبایی؛ دوباره انتخابش می‌کنم. و تهران؛ سخت و جذاب.
این تابستان با تابستان‌های دیگرم فرقی ندارد جز اینکه من حالا، لب‌خند گرم می‌زنم و فیلم‌بین شدنم را با معرفی‌های سرمه‌ای پوش شروع کرده‌ام. این بار نوبت استنلی کوبریک است. کوبریکی که نمی‌دانست روزی موضوع صحبت بین دو نفری می‌شود که قصه عجیبی دارند.
این تابستان با تابستان‌های دیگرم،
فرق
دارد.
من هستم و کارگردان‌های سینمای جهان و تو.

۱۹ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۲۷
ف. ن
بسم الله

نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار. خسته؟ کمی. آن‌ها سرحال می‌گفتند برویم اما من روی تخت دراز کشیده بودم و با خنده می‌‌گفتم نه. خوابم می‌آید. می‌شود نرویم؟ اصلا این دختر دارد شوخی می‌کند. به سرش زده است. ساعت 6 صبح وقتی از روز قبلش نخوابیده‌‌ایم، برویم پیاده‌روی؟! تو یک خُلِ باحال با پیشنهاد‌های دوست‌ داشتنی هستی اما من خوابم می‌آید. نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار. اما راضی شدم. اما، رفتیم. کسی در خیابان نبود. ولیعصرِ خالی. ولیعصرِ خنک با خورشیدی که راحت به ما می‌رسید. ولیعصرِ بزرگ. شاید بزرگ نبود. شاید من بزرگ می‌دیدمش. رها بودم در پیاده‌روی‌ِ آن. می‌توانستم بدون اینکه نگران برخورد‌های تن به تنِ هراس‌انگیز باشم به آسمان نگاه کنم و قدم بردارم. حرف زدیم. درباره‌ی این روزهایمان. این روزهای گیج و عصبیِ دنیایمان. این روزهایِ به جنون جنسی دچار شده. این روزهایِ خسته. از راه‌حل‌ها حرف می‌زدیم. از چراها. از ای کاش‌ها. از دیوانه‌ بودن این قرن. نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار. مسیر اصلی را نرفتیم. پیچیدیم. به کوچه پس کوچه‌های خلوتِ پردرخت. خسته شدیم. ولی رفتیم. می‌رفتیم ولی نمی‌رسیدیم. بالاخره، رسیدیم. در آلاچیقی نشستیم. و دراز کشیدیم. و حرف زدیم. و آب‌پاش‌های پارک لاله حسابی خیسمان کرد. من را بیشتر. چون مقاومت نکردم. فرار نکردم. چقدر لذت بخش بود. چقدر لذت بخش بود آن خنکایِ آب در گرمایِ صبحِ 17 خرداد 1397. نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار، ولی، لب‌خند‌های قشنگ می‌زدم و خودم را دوست داشتم.
۰ نظر ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۳
ف. ن
بسم الله

می‌خندیدم. مثل آدم‌ِ مست که ناهشیاری‌اش پیداست، پیدا بود که پایم محکم به زمین نمی‌چسبد. پیدا بودم، که فقط می‌خندم. که فقط راه می‌‌روم. که فقط حرف نادرست آدم‌هایی را که اهل دل نیستند می‌شنوم و رد می‌شوم. که فقط دلم می‌خواهد از مردمِ همیشه رَونده، عکس‌های تکان‌خورده‌یِ تار شده بگیرم. که فقط به آمده‌های در دلم فکر کنم و به زود رفتن‌هایشان به جایِ قورت دادن غصه، اخم کنم. می‌خندیدم. مثلِ خودم. مثل دختری که از رقصیدن چادرش به هیجان می‌آید و دلش دست می‌خواهد. بچه که بودیم چه راحت دست همدیگر را می‌گرفتیم و حالا، چه راحت دست‌هایمان حسرت شده‌اند. می‌خندیدم. نرده‌های دانشگاه تهران برایم سوژه خوبی شده بود. و البته آن پسرِ غریب یا غریبه‌ای که آن سوتر نشسته بود و به نمی‌دانم چه آهنگی گوش می‌داد. از او هم عکس گرفتم. تار شد. خوب شد که تار شد. می‌خواستم بروم رو به رویش بایستم و بگویم که می‌خواهم از او عکس بگیرم، اما مگر چند بار شده که بتوانیم آدم باشیم و جنسیت‌ را کنار بگذاریم؟ می‌خواستم بروم اما نشستم. بی‌اجازه عکس تاری از او گرفتم. بی‌اجازه به عکسش لب‌خند زدم که اینقدر جذاب شده است. بی‌اجازه چه کارها که نمی‌کنم. مثلِ همین چند روزِ پیش، که بی‌اجازه نگاهت کردم.
۰۳ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۵
ف. ن
بسم الله

جمع کردن سفره برایم سخت است، اما سفره‌ پهن شدن روی زمین را دوست دارم. شستن ظرفها برایم سخت است، اما پر شدن ظرف از غذا را دوست دارم. بطری خالی نوشیدنی غمگینم می‌کند، اما وقتی درِ آن را هم‌اتاقی باز می‌کند لب‌خند می‌زنم. تو هم نیستی، اما‌ نگاهت همان سفره‌ی پهن شده روی زمین و ظرف پر شده‌ی غذا و درِ باز شده‌ی بطری ست.
۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۴:۳۸
ف. ن
بسم الله

صدای نگهبان در همه‌ی خوابگاه می‌پیچد؛ 《دانشجویان محترم کارگاه انتخاب همسر هم‌اکنون در نمازخانه در جریان است. با کاغذ و خودکار تشریف بیاورید.》 نمی‌روم. خسته‌ام، شامم را درست و حسابی نخوردم، وقت نماز است، میان ترم اقتصاد مانده و من باید تا نیمه‌های شب بیدار باشم و درس بخوانم. پس وقت ندارم و نمی‌روم. اما اگر وقت داشتم می‌رفتم؟ نه. انتخاب همسر کارگاه نمی‌خواهد، عشق می خواهد و ایمانی برای مبارزه. حتی شاید عشق هم نخواهد. به هم اتاقی ام می‌گفتم حاضر نیستم اعتقادم را فدای عشق کنم. بخاطر عاشقی با یک مرد، دست از اعتقاد کشیدن؟! نه، این یکی از من برنمی‌آید. مثلا بگوید چادرت را بردار بخاطر من. در مخیله‌ی من هم نمی‌گنجد. هم اتاقی ام من را فهمید؟! نمی‌دانم. فقط می‌دانم درس دارم و صدای اذان در همه‌ی خوابگاه پیچیده است. کارگاه چگونه آدم قشنگ باشیم.
| لب‌خند
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۱۹
ف. ن
بسم الله

وقتی استاد رهایت نمی کند و به سرویس خوابگاه نمی رسی،
وقتی تصمیم می گیری به مدت دو ساعت در دانشگاه بیکار نچرخی و خودت به خوابگاه بروی،
وقتی سوار تاکسی آزادی می شوی و با مترو به انقلاب می روی،
وقتی هندزفری قرمزت را می خری،
وقتی لا به لایِ کتاب ها و پیکسل ها و دفترها و آدم های کتابفروشی سوره مهر لب خند می زنی،
وقتی از کنار دانشگاه تهران آرام رد می شوی،
وقتی رو به روی ورودی دانشکده حقوق و علوم سیاسی اش، کنار نرده های ساختمان مرکزی می نشینی،
وقتی هوا خنک است،
وقتی برگ ها برایت می رقصند،
وقتی موسیقی اردیبهشت می گذاری و صدایش را بلند می کنی،
وقتی کتاب شعر پرواز 69 را باز می کنی و شعر می خوانی و شعر می خواند،
وقتی رهگذرهای آن حوالی شما دو تا را می بینند و موسیقی را می شنوند و کنجکاو تصویر روی کتاب شعرت می شوند،
وقتی حوالی سه راه شهید بهشتی زیر نم نم باران آهنگ زمزمه می کنی و از صدایت لذت می بری،
وقتی با هم این شعر را تکرار می کنید؛
تلاقی من و تو: این بهار بارانی،
وقتی می خندی،
وقتی با دوستت می خندی،
وقتی خودت هستی،
وقتی کنار یک انسانِ دیگر، با وجود تمام معبرهای زمین، خودت هستی،
یعنی امروزت را زندگی کردی.
یعنی امروزم را زندگی کردم.
همین.

| لب خند
۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۴۹
ف. ن
بسم الله

هر بار که آدمها به خواسته ها و برنامه های زندگی ام می گویند رویا و آرمان و ... لب خند می زنم و می گذارم در ذهن خسته و تنگ خود بمانند. هر بار که به حرفهایم اَنگ خیال پردازی و افکار بچگانه می زنند می خندم و می گذارم با افکار علمی و امروزی خود خوش باشند. امروز، و اما امروز، فهمیدم چقدر خوش بختم که هنوز رویا و تخیل دارم. هنوز با عشق نفس می کشم و نگذاشتم ذهن و قلبم شبیه مثلا آدم بزرگ ها شود. امروز، بعد خواندن این بخش از کتاب درسی ام، دوباره عاشق رویاهایم شدم.

چقدر عجیب بود برایم که دکتر معتمدنژاد، امروز را تخیل آمیز می دانست.
۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۱۷
ف. ن
بسم الله

این روزها ساده آمدن و رفتن در رابطه با انسان ها را بلد شده ام. نمی دانم چه اتفاقی افتاده است. فضای این اتفاق می تواند هولناک باشد و حتی خوشحال کننده، اما بالاخره اتفاقی افتاده. ساده با انسان ها آشنا می شوم. کمی آشنا می شوم. خیلی کم. من تا به این سن، آشنایی عمیقی را تجربه نکرده ام. از همان ها که بتوانم در چشمهای آن فرد نگاه کنم و حرفهایم بیاید. آخر من وقتی در چشمهای انسان ها نگاه می کنم زبانم از کار می افتد و تمرکزم را از دست می دهم. همین باعث می شود ارتباط چشمی در گفتگوهایم نداشته باشم. می گفتم؛ آشنایی عمیقی که نگاهم حرف بزند برایش. دست های سرد و کبود شده ام را گرفت نپرسد چرا اینطور شدی. اشکم که روی پرِ روسری سرمه ای ام ریخت برایش تاسف بار نباشد و پوزخند در دلش نزند. آشنایی عمیقی که دهان باز می کنم بدون پیش داوری بگوید؛ خودت مهمی. همان خودی که فکر می کند ماموریتی دارد روی زمین. همان خودی که تمام سعی اش را می کند تا برای خلق خدا مفید باشد. همان خودی که عشق و مبارزه را، فقط عشق و مبارزه را راهِ لذت و آرامش خودش می داند. همان خودی که ترس هایش محترمند، اندوهش سنگین و لب خندش؟...لب خندش؟...هیچ. از لب خندِ این خود هیچ برداشتی نکند.
ساده آشنا می شوم. کم. خیلی کم. و بدون فراز و نشیبی، در مدتی کم، ساده آشنایی ام تمام می شود. انگار نمی خواهم بیشتر انسان ها را بشناسم. آشنایی عمیق، نعمت بزرگی ست. برای داشتنش لیاقتی نیاز است که هنوز در من نیست.
الهی نصیبم/نصیبمان کن.
می خواستم چه بگویم که این ها را گفتم؟ یادم نمی آید. اصلا مهم نیست. حرف زدم، خالی شدم کمی، خیلی کم، اما شکرا لله. و این برای یک روزم کافی ست.
۲۷ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۰۵
ف. ن
بسم الله

اینجا کسی هست که حداقل یک نظرسنجی استاندارد انجام داده باشد؟ موضوعش فرقی نمی کند.
۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۰۳
ف. ن
بسم الله

دیشب با rain مسابقه ی نوشتن داشتیم. خسته بودم و به شدت مشتاق خوابیدن، اما حرف نوشتن بود. وقت نوشتن بود. 5 کلمه از داخل کتاب ها بیرون می آورد و به هم وقت می دادیم تا قصه ای، یا طرحی بنویسیم. می نوشتیم و دوباره 5 کلمه ی دیگر. حالم خوب بود دیشب. حالم خوب بود دیروز. به نود و هفت، اعتماد دارم. بلند شده است و برای جذاب بودنش دارد تلاش می کند. من هم به خودم اعتماد دارم. بلند می شوم و برای آدم قشنگ شدنم، می جنگم. آدم قشنگ ها، خوبند. به دل می چسبند و تا همیشه یادشان و تصویرشان و خاطراتشان می ماند. آدم قشنگ شدن، اصلا تنها مأموریت من روی زمین است.
۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۱۳
ف. ن