معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

۵۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امید جایش امن است» ثبت شده است

بسم الله

با هم حرف بزنید. حرف‌های خوب بزنید. خوب، حرف بزنید. با هم حرف زدن، بمب می‌شود همه‌ی غصه‌ها را پودر می‌کند. برای باهم حرف زدنمان، شکر.


‌|لب‌خند
۲۶ مهر ۹۷ ، ۱۲:۰۴
ف. ن
بسم الله

و بی‌نهایت چیست؟
به راستی بی‌نهایت چیست؟
تا کجا قرار است در آن سوی آسمان‌ها زندگی کنیم؟ فرقی ندارد در آتش باشد یا خنکای زیرِ درختان. تهی ندارد؟ ته نداشتن یعنی چه؟
برای لحظه‌ای صبح امروز، ترسیدم از انسان بودن. و سرنوشتِ بدونِ تهِ انسان بودن.
۲۵ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۳۴
ف. ن
بسم الله

خوشا به حال هر آن کسی که کسی را برای گفتن حرف‌هایش دارد.
همین.
۲۴ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۱۵
ف. ن
بسم الله

برای |شب اول|

پیراهن سیاه پدر را که از بین لباس‌هایش برداشتم فهمیدم وقت سبک شدن و از نو آغاز کردن رسیده‌ است. انگار، آغاز سال تفکر، همین آغاز سال هجری قمری‌ست. هر بار قمرِ زمین و آسمان، می‌خواهد جدید شوم. من سیاه پوشیدم. درخشیدم. اما تو بدونِ هیچ اضافه‌ای، قمری، عباسِ فاطمه. چه برازنده‌ات است، عباسِ فاطمه. عباسِ فاطمه. عباسِ فاطمه.
۲۰ شهریور ۹۷ ، ۰۴:۴۳
ف. ن
بسم الله

من پیراهن حریر گل‌گلی آبی و صورتی می‌پوشم اما از جنگ می‌نویسم.
من پیانوی بی کلام Yiruma گوش می‌دهم اما از جنگ می‌نویسم.
من با هدفون آهنگ هندیِ شادِ سه بعدی گوش می‌دهم و نیمروی قلبی شکل در آشپزخانهِ کوچک خوابگاه درست می‌کنم اما از جنگ می‌نویسم.
من تلِ پارچه‌ای گل‌گلی روی موهایم می‌گذارم اما از جنگ می‌نویسم.
من روی پاهایم می‌ایستم و می‌چرخم و می‌چرخم اما از جنگ می‌نویسم.
من ساعت‌ها فیلم‌های تیم برتون می‌بینم و با فیلم big fish قصه‌های رویایی در سرم می‌سازم اما از جنگ می‌نویسم.
من عصرها در حیاط خانه‌ی پدری از دلبری‌های جوجه‌ها ذوق‌زده می‌شوم و به جست‌و‌خیز کردن بچه‌گربه‌ها می‌خندم اما از جنگ می‌نویسم.
من ر‌ژ لب قرمز می‌زنم و جلوی آینه می‌ایستم و به خودم لب‌خند می‌‌زنم اما از جنگ می‌نویسم.
من به همین درهمی زندگی می‌کنم اما به اینکه با بچه‌ها زیر درختِ رویِ تپه بنشینیم و قصه بخوانیم امید دارم. امید برای من جایش امن است.
۱۸ شهریور ۹۷ ، ۰۴:۰۱
ف. ن
بسم الله

کار کردن در مسیر علاقه و تواناییت، هم‌اندازه‌ی اکسیژن واجب است.
۱۱ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۴۲
ف. ن
بسم الله

امشب بهم گفته شد من خیلی عقبم، نه از کسی، از تواناییِ خودم. و من حالا لب‌خندم چون به خودم برگشتم. هنوز به قدرت کلمات شک دارید؟ من که شک نداشتم. و ایمان هم دارم که بعضی آدمها فقط باید برایت حرف بزنند. یک کلمه از آن‌ها می‌شود ده قدم رو به جلو در زندگی‌ات. و شکر خداوندی را که کلمات را آفرید و بعضی آدمها را.

| لب‌خند
۱۰ شهریور ۹۷ ، ۰۳:۱۴
ف. ن

بسم الله


مثل نئو وقتی که در آن ایستگاه قطار زیرزمینی گیر کرده بود، گیر کردم. نه راهِ پس. نه راهِ پیش. و من چه مشتاقانه به پیش رفتن فکر می‌کنم و نمی‌شود.


| اللهم کمک.

۰۳ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۳۶
ف. ن

بسم الله


امشب در گزارشی از یک نجات یافته از اعتیاد، جمله‌ی جذابی شنیدم. جمله‌ای که خودم را به خودم یادآوری کرد. که من در برابر سختی‌ها غولم. غول مهربانی که مشکل را با یک دستم عقب می‌رانم و فرمان ایست می‌دهم و می‌گویم صبر کن حاجی. داری تند می‌روی. «با بد کسی درافتادی».

۰۲ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۵۶
ف. ن

بسم الله


برای عید قشنگِ غدیر، رختِ تنم آماده است. اما رختِ جانم؟ نه.

۰۱ شهریور ۹۷ ، ۰۳:۰۵
ف. ن