376 + 754

بسم الله

خب از آخر شروع می‌کنم، خداحافظ ماهِ خیلی بدرد بخور. خداحافظ ماهِ مَشتی. خداحافظ ماه دل و قلوه دادن معبود و بنده. خداحافظ ماهِ لذت‌های گُنده‌یِ فیروزه‌ای. خداحافظ ماهِ بیداری‌های اجباریِ به هر بهانه‌ای. خداحافظ ماهِ خوابیدن تا عصرهایِ آسودگی از افطاری داشتن. خداحافظ ماهِ شیطنت‌های خنده‌دارِ اسرارآمیز. خداحافظ ماهِ باید از بیداری برای درس خواندن استفاده می‌کردم ولی نکردم. خداحافظ ماهِ شرمنده کردن من. خداحافظ ماهِ خیلی قشنگ برای منِ خیلی زشت. اما،...
بیا برگردیم به عقب‌تر، به ماقبل خداحافظی. به لحظه‌ی دیدار. به اینکه چه فکر می‌کردم و چه شد. چه شد؟ هیچ. هیچ؟ نه از هیچ پایین‌تر. کاش دستِ‌کم هیچ برداشت می‌کردم. من محصول این ماهِ مزرعه‌ام را سوزاندم. بخشی‌اش را آتش زدم و بخشی‌اش را گذاشتم گوسفند‌های گرسنه‌ی دنیا، بخورند و یک آروغ هم پشتش بزنند به ریشِ من. منفی هیچ. بله. این برداشت من است. چیزی هم باید بگذارم وسط تا جبران خسارت شود. ولی، مگر من همینطور رهایت می‌کنم. بله، خدا جان، من را پوست کلفت‌تر از این حرف‌ها آفریدی. دیگر کَرم خودت بوده و فکر خودت. می‌دانم من برای وقت‌های سرگرمی‌ات، بنده‌ی باحالی هستم. با کارهایم می‌خندانمت. هِی این دیگر چه بشری‌ست می‌گویی و می‌خندی و هِی دختر داری اشتباه می‌زنی می‌گویی و حرص می‌خوری. می‌‌دانم، اما هم تو مَشتی‌تر از این حرفها هستی و هم من پرروتر هستم. پس بیا برگردیم به اولِ اولِ قصه. بیا برگردیم به دیدنِ دوباره‌ی روی‌ِ ماه خودت. بیا بگذار دوباره بخندانمت و کمی هم کاری کنم تا بگویی آفرین دختر. گل بزن. تو می‌توانی. بیا برگردیم به لحظه‌ی صدا زدنت. و جواب دادنت.
بیا برگردیم به لحظه‌یِ سلام.
سلام خدا جان.

ف. ن ۰ نظر

376 + 752

بسم الله

بیا بدون اینکه به آن چهار نمره فکر کنی، همان چهار نمره‌ای که از امتحان فردا شاید از دست بدهی، به لب‌خندهایت فکر کن. که با آن می‌خوابی و بیدار می‌شوی. این روزها نعمتند. غنیمتش بدان.
ف. ن ۰ نظر

376 + 751

بسم الله

نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار. خسته؟ کمی. آن‌ها سرحال می‌گفتند برویم اما من روی تخت دراز کشیده بودم و با خنده می‌‌گفتم نه. خوابم می‌آید. می‌شود نرویم؟ اصلا این دختر دارد شوخی می‌کند. به سرش زده است. ساعت 6 صبح وقتی از روز قبلش نخوابیده‌‌ایم، برویم پیاده‌روی؟! تو یک خُلِ باحال با پیشنهاد‌های دوست‌ داشتنی هستی اما من خوابم می‌آید. نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار. اما راضی شدم. اما، رفتیم. کسی در خیابان نبود. ولیعصرِ خالی. ولیعصرِ خنک با خورشیدی که راحت به ما می‌رسید. ولیعصرِ بزرگ. شاید بزرگ نبود. شاید من بزرگ می‌دیدمش. رها بودم در پیاده‌روی‌ِ آن. می‌توانستم بدون اینکه نگران برخورد‌های تن به تنِ هراس‌انگیز باشم به آسمان نگاه کنم و قدم بردارم. حرف زدیم. درباره‌ی این روزهایمان. این روزهای گیج و عصبیِ دنیایمان. این روزهایِ به جنون جنسی دچار شده. این روزهایِ خسته. از راه‌حل‌ها حرف می‌زدیم. از چراها. از ای کاش‌ها. از دیوانه‌ بودن این قرن. نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار. مسیر اصلی را نرفتیم. پیچیدیم. به کوچه پس کوچه‌های خلوتِ پردرخت. خسته شدیم. ولی رفتیم. می‌رفتیم ولی نمی‌رسیدیم. بالاخره، رسیدیم. در آلاچیقی نشستیم. و دراز کشیدیم. و حرف زدیم. و آب‌پاش‌های پارک لاله حسابی خیسمان کرد. من را بیشتر. چون مقاومت نکردم. فرار نکردم. چقدر لذت بخش بود. چقدر لذت بخش بود آن خنکایِ آب در گرمایِ صبحِ 17 خرداد 1397. نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار، ولی، لب‌خند‌های قشنگ می‌زدم و خودم را دوست داشتم.
ف. ن ۰ نظر

376 + 746

بسم الله

سه هفته‌ی دیگر که برگردم به خانه، دوباره از نو فیروزه‌ای می‌شوم.
ف. ن ۰ نظر

376 + 745

بسم الله

امشب بین درس خواندن و دعا خواندنِ قبل احیا گرفتن، می‌خواهم به خودم فکر کنم. شاید اینطور سال جدیدِ معنوی‌ام فیروزه‌ای‌تر رقم خورد.
ف. ن ۰ نظر

376 + 737

بسم الله

جمع کردن سفره برایم سخت است، اما سفره‌ پهن شدن روی زمین را دوست دارم. شستن ظرفها برایم سخت است، اما پر شدن ظرف از غذا را دوست دارم. بطری خالی نوشیدنی غمگینم می‌کند، اما وقتی درِ آن را هم‌اتاقی باز می‌کند لب‌خند می‌زنم. تو هم نیستی، اما‌ نگاهت همان سفره‌ی پهن شده روی زمین و ظرف پر شده‌ی غذا و درِ باز شده‌ی بطری ست.
ف. ن ۰ نظر

376 + 735

بسم الله

سلام عجیب ترین اتفاق جهان،

بعد خواندن پست آقامهدی صالح پور، خودم به خودم گفت باید من هم بگویم. بگویم که به شدت طرفدار حرف زدن هستم. حرف زدن و حرف شنیدن. برایم فرقی ندارد طرف مقابلم چه کسی ست، فقط بلد باشد حرف بزند. نه از این بلدشده های کت و شلواری. بلد باشد حرف خوب بزند. حرف خوب اصلا چیست؟ مثلا موضوعی که قبلا نشنیده ام. جوابی که قبلا نگرفته ام. سوالی که قبلا کسی از من نپرسیده است. می دانی؟ من به شدت طرفدار سوال و جوابم. از هم سوال بپرسیم و به هم جواب بدهیم و دوباره سوال بپرسیم و دوباره جواب بدهیم و از حرف زدن با هم حالمان خوب شود. خودم به خودم گفت باید بگویم که من به شدت طرفدار حرف زدن هستم. نه فقط سخنرانی ای یک طرفه و تحمیل افکار و عقاید و بعد هم طرف مقابل از من حالش بهم بخورد و یا من از او متنفر شوم که چه آدم غیرقابل تحملی است. با هم حرف بزنیم. یک گفت و گو. تو گفت و گو دوست داری؟ بیایی روبه رویم بنشینی و دو استکان چای عطرآگین روی زمین بینمان بگذارم و بگویم شروع کن. بعد بگویی از چه بگویم و من بگویم از خودت. از خود گفتن سخت نیست ریشه. از خود گفتن اصلا سخت نیست. گفتن اسم و رسم و سن و ...خوب است. این ها را آدمهایی که با تو در تعاملند خوب است بدانند اما کافی نیست. از خودت بگو. خودی که داری بزرگش می کنی. خودی که هر روز صبح با آن بیدار می شوی. تو بیشتر از آنکه با اسم و رسمت از خواب بیدار شوی با قلبت بیدار می شوی. با افکارت بیدار می شوی. پس خودت را قلب و ذهنت بدان. خودت را روحت بدان نه اسم و سن شناسنامه ای. ریشه جان، من به شدت طرفدار حرف زدنم. قول می دهی روزی از این علاقه ام خسته نشوی؟
ف. ن ۰ نظر

376 + 734

بسم الله

گاهی باید تصمیم نگیری.
ف. ن ۰ نظر

376 + 733

بسم الله

گفتم که به سال ۹۷ امید دارم. گفتم که خودش را قشنگ معرفی کرده. گفتم که انگار می‌خواهد برایم دلبری کند و در فهرست باحال‌ترین سال‌های زندگی‌ام جای بگیرد. گفتم که برای ساختنش می‌جنگم. نگفتم؟ گفتم. می‌گویم. خواهم‌گفت. سلام من را به ۹۷ برسانید و بگویید مثل ۹۶ آخرش را جشن خواهم گرفت.


+ حالم خوش نبود. غمی دیشب تق تق کرده بود و در را که باز کردم رنگ از رخم پرید. اما حالا خوبم. چشمهایم بازِ باز است و می‌خواهم بلند شوم. به درس و کار و ارائه ارتباط و خانه‌داری و دوست داشتن خودم بپردازم.
+ متشکرم که هستی. نمی‌دانم چرا هستی ولی خوشحالم که هستی.
ف. ن ۰ نظر

376 + 731

بسم الله

در متروی آزادی به تئاترشهر نشسته بودم و به کلمه ها فکر می‌کردم. کلمه ها که گاهی مبهم بودنشان اذیتم می کند. گیجم می‌کند. تمرکزم را می‌گیرد، آنقدر که نمی‌توانستم پینگ پنگ بازی کنم و استاد فهمید. بچه ها فهمیدند. گیجم نکنید کلمه ها. سر به هوایم نکنید کلمه ها. آرام باشید و صریح. بیایید دوستانه خودتان را به من معرفی کنید.
ف. ن ۰ نظر
سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.
کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۳۹ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۶۶ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
پیوندهای روزانه
تا نپژمرده‌ایم...
حرفهایی عجیب درست
کتاب فروشیِ خونی
تجربیات یک سال دومی
ایمان داشتن به خدا تنها کافی نیست، به خدا باید اعتماد داشت
گرسنه نیستم گارسون
خیال می کنی همه اش نمایش است؟
هر جای این نقشه که دست بگذاری، درد می کند..
بگو کجا به خنده می رسیم؟
جهنم
از اینجا شروع شد
آن مرد در باران رفت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان