معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

۴۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امید جایش امن است» ثبت شده است

بسم الله


به پیراهن آبی‌ام فکر می‌کنم. به حریر صورتی گل‌گلی‌اش. به گل‌های کوچکِ آبی‌اش. به چین‌های کوچکش که وقتی روی زمین بچرخم چین‌های بزرگ روی صورت دنیا می‌اندازد. به پیراهن آبی‌ام فکر می‌کنم و لب‌خندی که نمی‌خواهم فراموش کنم مالِ من است. روزی نوشتم صاحب نشانِ لب‌خند هستم و پای این مُهر باید بمانم. انگار با خونم انگشت کرده‌ام پای این نشان. پای همین نشانِ اسرارآمیز. لب‌خندی که گاهی آبی‌ست با حریرِ صورتی گل‌گلی. و گاهی سیاه و ساده‌ است و گاهی دامن بلندی به تن کرده که دلِ تمامِ درخت‌ها را برده است. و گل‌ها به افتخارش کلاه از سر برمی‌دارند. به پیراهن آبی‌ام فکر می‌کنم و برنامه می‌چینم کلاهی از یک گل بگیرم و روی سرم بگذارم و برقصم. آرامم. آرامشی دارم هیجان‌انگیز.

۲۶ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۴۴
ف. ن
بسم الله

به نظرم edited یک کلمه نیست. یک داستانِ بلند است.
۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۷:۱۳
ف. ن
بسم الله

می فرمایند که:
《حتی خدا رو قسم می‌دم خیلی زیاد تا که بیای، یعنی می‌شه بیای؟》
خب، زندگی‌ست دیگر. آدم است دیگر. قرار گذاشته با خودش که اول برود سراغ ماه و خورشید و فلک و افلاک، بعد بیاید سراغ خدا. حالا اینکه نمی‌فهمد اگر هِی دورِ خودش می‌چرخد و تهِ بی‌نتیجه‌ی قصه‌اش را می‌بیند و دست کوتاه شده‌اش را جلوی چشم‌هایش تلوتلوخوران نظاره می‌کند و پایش از وجب کردنِ کوچه‌ها و خیابان‌ها تاول می‌زند تقصیر خودش و ماه و ستاره و خورشید و فلک و افلاک است نه خدا، دیگر کاری از دستمان برنمی‌آید. آدم است دیگر. می‌فرمایند:
《سعیمو کردم، نگه دارم تو رو با همه سختی》
خب، آدم است دیگر. سعی‌ها می‌کند. خون‌ دل‌ها می‌خورد. به جان زمین و زمان می‌افتد. چرا؟ چون غم دارد. و غمش کس نداند. وقتی غم داری و کس نداند، وقت چیست؟ وقت اینکه همان کسی که از اول همه چیز را می‌دانست بیاید وساطت کند و حالت را بخرد. پول  زیاد دارد. در مملکتش نرخ ارز هِی بالا و پایین نمی‌رود. دلار و قیمتش و ریال و ارزشش بندانگشتی برایش مهم نیست. این همه باحال، این همه کاردرست، این همه محکم که هیچ چیز درش اثر و نفوذی ندارد کجا پیدا کنیم؟ اصلا همین باحالِ سرمایه‌دارِ عالم، به دردم می‌خورد فقط. به {دردی} که دلم نمی‌خواهد درمانش کنم. اما فقط گوش می‌خواهم برای اینکه به هم زل بزنیم. آدم است دیگر. اینقدر آشفته و هراسان و درگیر با خود، و غافل از خدا که 《حتی خدا》 فقط راه است.
وقتش است که بگویم من یک آدمم. 


#ندانم‌این‌سفر‌کی‌می‌رسه‌سر
۱۷ تیر ۹۷ ، ۱۷:۴۰
ف. ن
بسم الله

《غمُم غم، همدمُم غم. غمُم با کِه بگُم》
کوچه‌های بن‌بست را می‌بینی؟ کم پیش می‌آید آدم غریبه به خود ببیند. فقط اهالیِ خودش حالش را می‌دانند و احوالش را. هرکس می‌داند با کدام خانه و ساختمان کار دارد و می‌آید مستقیم می‌رود پیِ کار و بار و یارش‌.
تهِ کوچه‌یِ بن‌بست را دیده‌ای؟ آنجا را دوست دارم. خلوتِ آفتاب‌ندیده‌ای دارد. خلوتِ مهتاب‌ندیده‌ای دارد. خلوتِ آدم‌ندیده‌ای دارد. نُه ماه فاصله‌ی من و تهِ کوچه‌ی بن‌بستمان کمتر از بیست قدم بود. اما سراغش نرفتم. گفتم با خلوتِ دست‌نخورد‌ه‌اش تنها بماند بهتر است. اما حالا می‌بینم باید کشفش می‌کردم. باید سراغش می‌رفتم و حالی می‌پرسیدم. احوالی جویا می‌شدم. می‌دانی؟ تهِ بن‌بستی شده‌ام که دوست دارم کسی به یادم بیفتد و با خودش بگوید باید سراغش بروم. حالی بپرسم. احوالی جویا شوم و لبِ حوضچه‌ی دلش بنشینم و شیرِ آب را باز کنم و عوض کنم همه‌ی کلماتی را که راکد ماندند و تیره شدند و گندیدند. تهِ بن‌بستی شده‌ام که صدای شعر‌خواندنِ او را می‌خواهم وقتی کنجِ من نشسته‌است و چشمهایش را بسته و می‌خواند. با آن صدای گرم. می‌دانی؟ غمُم غم، همدمُم غم، غمُم با کِه بگُم، با که نشینُم.


#ندانُم‌این‌سفر‌کی‌می‌رسه‌سر

۱۲ تیر ۹۷ ، ۲۳:۴۰
ف. ن
بسم الله

خب از آخر شروع می‌کنم، خداحافظ ماهِ خیلی بدرد بخور. خداحافظ ماهِ مَشتی. خداحافظ ماه دل و قلوه دادن معبود و بنده. خداحافظ ماهِ لذت‌های گُنده‌یِ فیروزه‌ای. خداحافظ ماهِ بیداری‌های اجباریِ به هر بهانه‌ای. خداحافظ ماهِ خوابیدن تا عصرهایِ آسودگی از افطاری داشتن. خداحافظ ماهِ شیطنت‌های خنده‌دارِ اسرارآمیز. خداحافظ ماهِ باید از بیداری برای درس خواندن استفاده می‌کردم ولی نکردم. خداحافظ ماهِ شرمنده کردن من. خداحافظ ماهِ خیلی قشنگ برای منِ خیلی زشت. اما،...
بیا برگردیم به عقب‌تر، به ماقبل خداحافظی. به لحظه‌ی دیدار. به اینکه چه فکر می‌کردم و چه شد. چه شد؟ هیچ. هیچ؟ نه از هیچ پایین‌تر. کاش دستِ‌کم هیچ برداشت می‌کردم. من محصول این ماهِ مزرعه‌ام را سوزاندم. بخشی‌اش را آتش زدم و بخشی‌اش را گذاشتم گوسفند‌های گرسنه‌ی دنیا، بخورند و یک آروغ هم پشتش بزنند به ریشِ من. منفی هیچ. بله. این برداشت من است. چیزی هم باید بگذارم وسط تا جبران خسارت شود. ولی، مگر من همینطور رهایت می‌کنم. بله، خدا جان، من را پوست کلفت‌تر از این حرف‌ها آفریدی. دیگر کَرم خودت بوده و فکر خودت. می‌دانم من برای وقت‌های سرگرمی‌ات، بنده‌ی باحالی هستم. با کارهایم می‌خندانمت. هِی این دیگر چه بشری‌ست می‌گویی و می‌خندی و هِی دختر داری اشتباه می‌زنی می‌گویی و حرص می‌خوری. می‌‌دانم، اما هم تو مَشتی‌تر از این حرفها هستی و هم من پرروتر هستم. پس بیا برگردیم به اولِ اولِ قصه. بیا برگردیم به دیدنِ دوباره‌ی روی‌ِ ماه خودت. بیا بگذار دوباره بخندانمت و کمی هم کاری کنم تا بگویی آفرین دختر. گل بزن. تو می‌توانی. بیا برگردیم به لحظه‌ی صدا زدنت. و جواب دادنت.
بیا برگردیم به لحظه‌یِ سلام.
سلام خدا جان.

۲۴ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۷
ف. ن
بسم الله

بیا بدون اینکه به آن چهار نمره فکر کنی، همان چهار نمره‌ای که از امتحان فردا شاید از دست بدهی، به لب‌خندهایت فکر کن. که با آن می‌خوابی و بیدار می‌شوی. این روزها نعمتند. غنیمتش بدان.
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۱
ف. ن
بسم الله

نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار. خسته؟ کمی. آن‌ها سرحال می‌گفتند برویم اما من روی تخت دراز کشیده بودم و با خنده می‌‌گفتم نه. خوابم می‌آید. می‌شود نرویم؟ اصلا این دختر دارد شوخی می‌کند. به سرش زده است. ساعت 6 صبح وقتی از روز قبلش نخوابیده‌‌ایم، برویم پیاده‌روی؟! تو یک خُلِ باحال با پیشنهاد‌های دوست‌ داشتنی هستی اما من خوابم می‌آید. نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار. اما راضی شدم. اما، رفتیم. کسی در خیابان نبود. ولیعصرِ خالی. ولیعصرِ خنک با خورشیدی که راحت به ما می‌رسید. ولیعصرِ بزرگ. شاید بزرگ نبود. شاید من بزرگ می‌دیدمش. رها بودم در پیاده‌روی‌ِ آن. می‌توانستم بدون اینکه نگران برخورد‌های تن به تنِ هراس‌انگیز باشم به آسمان نگاه کنم و قدم بردارم. حرف زدیم. درباره‌ی این روزهایمان. این روزهای گیج و عصبیِ دنیایمان. این روزهایِ به جنون جنسی دچار شده. این روزهایِ خسته. از راه‌حل‌ها حرف می‌زدیم. از چراها. از ای کاش‌ها. از دیوانه‌ بودن این قرن. نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار. مسیر اصلی را نرفتیم. پیچیدیم. به کوچه پس کوچه‌های خلوتِ پردرخت. خسته شدیم. ولی رفتیم. می‌رفتیم ولی نمی‌رسیدیم. بالاخره، رسیدیم. در آلاچیقی نشستیم. و دراز کشیدیم. و حرف زدیم. و آب‌پاش‌های پارک لاله حسابی خیسمان کرد. من را بیشتر. چون مقاومت نکردم. فرار نکردم. چقدر لذت بخش بود. چقدر لذت بخش بود آن خنکایِ آب در گرمایِ صبحِ 17 خرداد 1397. نخوابیده بودیم، از دیروزش بیدار، ولی، لب‌خند‌های قشنگ می‌زدم و خودم را دوست داشتم.
۰ نظر ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۳
ف. ن
بسم الله

سه هفته‌ی دیگر که برگردم به خانه، دوباره از نو فیروزه‌ای می‌شوم.
۱۸ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۲
ف. ن
بسم الله

امشب بین درس خواندن و دعا خواندنِ قبل احیا گرفتن، می‌خواهم به خودم فکر کنم. شاید اینطور سال جدیدِ معنوی‌ام فیروزه‌ای‌تر رقم خورد.
۱۸ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۴
ف. ن
بسم الله

جمع کردن سفره برایم سخت است، اما سفره‌ پهن شدن روی زمین را دوست دارم. شستن ظرفها برایم سخت است، اما پر شدن ظرف از غذا را دوست دارم. بطری خالی نوشیدنی غمگینم می‌کند، اما وقتی درِ آن را هم‌اتاقی باز می‌کند لب‌خند می‌زنم. تو هم نیستی، اما‌ نگاهت همان سفره‌ی پهن شده روی زمین و ظرف پر شده‌ی غذا و درِ باز شده‌ی بطری ست.
۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۴:۳۸
ف. ن