376 + 692

بسم الله

فرقی ندارد کجا باشی. وقتی که باید اندوه سراغت بیاید، می آید. فرقی ندارد کجا هستم. اندوهگینم.
ف. ن ۰ نظر

376 + 691

بسم الله

در پاییز، باید باشی.
وقتی باشی، برگ ها با خیال آسوده تری روی زمین می افتند. وقتی باشی، پرنده ها، آهسته تر به فکر مهاجرت می افتند. وقتی باشی، پالتوهای گرم، دیرتر از کمدها بیرون می آیند و دستکش های سیاه در کیف ها جا می مانند. وقتی باشی، اصلاً هوای سرد و پر سوزِ دهکده در نظرم پررنگ نمی شود. اصلاً به فکر ها کردن دست هایم نمی افتم. اصلاً، می دانی اصل قصه ی این پاییز چیست؟ وقتی باشی، پاییز هم کمتر غم انگیز است. خودش گفت. گفت با هم راه بروید. دست های همدیگر را بگیرید. به چشم های هم نگاه کنید و گرم شوید. خودش گفت. گفت با هم آهنگ بخوانید وقتی دارید خیابان ولیعصر را با پاهایتان وجب می کنید. ولیعصر! راستی، یادت هست که ولیعصر طولانی ترین خیابان خاورمیانه است؟ او می دانست روزی ما انتخابش خواهیم کرد برای دست هایمان. می دانست و خودش را کشید. کشید و کشید تا طولانی ترین خیابان شد. تا ما بیشتر گرمِ دلگرمی هایمان شویم. در این پاییز. در این پاییز سرد. در این وقتی که دستکش های سیاه، دوست نداشتنی ترین گرم کُن های دنیاست برایم. برای منی که در پاییزم، باید باشی.
ف. ن ۰ نظر

376 + 684

بسم الله

در هوای سردِ خوابگاه هم می شود آمد نشست پشت سیستم های اتاق مطالعه و در این وبلاگ غریب، چیزی نوشت. می توانم از برنامه ی درسی ام تا دوشنبه ی آینده بنویسم. یا از سفر مامان و خواهرها به مشهد و جاماندنم. یا از دوستانِ هم اتاقی ام که خنده هایشان شب ها صدای تذکر دانشجوی دکترای اتاق بغلی را درمی آورد. یا از دستکش های قرمز زهرا که حالا در دست های یخ زده ام است و دوستش دارم. یا از تئاتر خاتون که امشب قرار است ببینیم. یا از فهیمه ی عزیزم، نویسنده ی زلف هندو، که من را لایقِ صحبت هایش می داند و همچنین مورد اعتماد برای کارهای دانشگاهی اش. یا از تعمیراتی های مردِ خوابگاه که مفهوم خوابگاه دخترانه را مخدوش کرده اند. یا هم از خودِ خودم بگویم. خودِ خودی که دلتنگ نوشتن است. و تازه از امروز دوباره طعم نوشتن با تق تقِ کیبورد را دارد می چشد و خوشش آمده و می داند که قصد کرده باز هم بیاید بنویسد. شاید در صبحی سرد، یا عصری خواب آلود و یا هم شبی شلوغ از کتاب ها و جزوه ها و تحقیق ها. می نویسم، باز هم. راستی، من به فانوسم رسیدم. و چه زیباست داشتن فانوس، و زیباتر، فانوس شدن. شدن. شدن. شدن. شدن. شدن. شدن. شدن. شدن.

ف. ن ۰ نظر

376 + 683

بسم الله

بغض داشتن من بعد دیدن انیمیشن your name کاملا طبیعی ست.
ف. ن

376 + 677

بسم الله

امام حسین علیه السلام بی شک جوابِ حسینی بودنت را می دهد. درجه دارد و مراتب. برای مثال می تواند آنقدر امام شود و دست گیر، که بگذارد در همین ایام و با چشم های پف کرده از گریه و چادر خاکی شده از طی کردن کوچه ها و روسریِ مشکی به سر، عاشق شوی. عاشقِ سربازش.
ف. ن ۰ نظر

376 + 676

بسم الله

من چیزی ندارم که با آن بخواهی با بدست آوردنم از من سوء استفاده کنی. تنی دارم که همه ی دخترها دارند. جلوه ای دارم که دارند. پس اگر نیتت این است به خودت زحمت نده.
اگر میخواهی مبارزه کنی، من را انتخاب کن. تا همراهِ هم آشپزی کنیم و کتاب بخوانیم و شهید شویم.
ف. ن ۰ نظر

376 + 675

بسم الله


عشقت به حسین زیاد باشد. زیادتر از من. که زودتر از من تنت و خانه مان را سیاه پوش کنی.
ف. ن ۰ نظر

376 + 669

بسم الله

بیا با هم قرآن بخوانیم.
ف. ن ۰ نظر

376 + 666

بسم الله

چه کاره ای؟
مهم نیست. روزی حلال میخواهم، و قدری، مبارزه.
ف. ن ۰ نظر

376 + 661

بسم الله


بخش اول▪
عجیب ترین اتفاق جهان، سلام.
یادم می آید یک زمانی بود ذهنم یاری می داد تا پر بگیرم و بالا بروم و وسعتی را زیر بال رویاهایم جای بدهم و آنوقت، برای تو از چیزهایی بگویم که فهمش و درکش برای خودِ حالایم بزرگتر بود. یک زمانی راحت تر می توانستم از خودم بالاتر بروم و حرفهای بلندبالا بزنم. حالا از آن زمان دور شده ام، و حتی آن نوشته ها را پیدا هم نکردم. اما من هنوز هستم، تو هم هنوز هستی. پس باز می نویسم. شاید بلندبالا نباشد و عمقش اندازه ی آب باران جمع شده در آن چاله ی کوچک سیمانی حیاطِ خانه ی پدری ام باشد، اما می نویسم. از چیزهایی که باید بدانی. حتی اگر فکر کنی به کارت نمی آید. میدانی، من باید وظیفه ام را انجام دهم. پس گوش کن. پس، سلام.
یک روزهایی می رسد که آدم به صبر نیاز دارد. دوست دارد آن توپ گِرد بد قلقِ گیر کرده در گلویش را یک طوری پس بزند. به هر روش بفرستتش پایین. آن پایین ها. آن تهِ تهِ معده اش تا با آش رشته ی مادر قاطی شود و محو. اما یکهو میبینی تو ماندی و یک زخمِ معده‌. یک روزهایی می رسد که آدم به صبر نیاز دارد و نمی داند چطور بلدش شود. هر چیزی در این جهان، بلدی می خواهد. بلدِ قصه نباشی سُر خوردنی در کار است، پا پیچ خوردنی هم، با بینی به خاک افتادنی هم. و حتی دق کردنی هم. بلدِ قصه شدن هم به این آسانی ها نیست. معلمی میخواهد. بلدِ قصه شده ای می خواهد. امتحان پس داده ای می خواهد. تضمین شده ای می خواهد. حالا من وظیفه ام این است که برایت معلمی در نظر بگیرم. بلدِ قصه ای پیدا کنم و تو را بگذارم رو به رویش و بگویم مودبانه بنشین و نگاهش کن. نمی گویم گوش کن. نمی گویم حتی از او یاد بگیر. فقط می گویم مودبانه بنشین و نگاهش کن. تارِ سپیدِ موهایش را که ببینی دیگر تا تهِ بلدِ قصه شدن را خودت می روی. قدِ خمیده اش را که ببینی خودت به هر چه توپِ گردِ بد قلقِ گیر کرده در گلو لعنت می فرستی و دیگر برایش کلمه هم صرف نمی کنی چه برسد به عمر. مودبانه بنشین و نگاهش کن. آن زنِ عجیب را. آن معلمِ بلدِ قصه ی صبر شده را. آن زینب را. آن سیده زینب را.


ف. ن ۰ نظر
سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.
کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
دی ۱۳۹۶ ( ۳ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۳۹ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۶۶ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
پیوندهای روزانه
کتاب فروشیِ خونی
تجربیات یک سال دومی
ایمان داشتن به خدا تنها کافی نیست، به خدا باید اعتماد داشت
گرسنه نیستم گارسون
خیال می کنی همه اش نمایش است؟
هر جای این نقشه که دست بگذاری، درد می کند..
بگو کجا به خنده می رسیم؟
جهنم
از اینجا شروع شد
آن مرد در باران رفت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان