376 + 698

بسم الله

آرام آرام باید به خود نزدیک شد.
ف. ن ۰ نظر

376 + 697

بسم الله

معنا، مهم ترین تکلیف ماست روی زمین. معنا بخشیدن کار ماست‌. بار روی دوش ماست. سنگین است ولی باید حملش کنیم. نکنیم چه کنیم؟ اصلا مگر میشود بدون معنا زندگی کرد؟ اصلا تا چقدر میتوانی برای قطره هایِ باران بی معنا پشت پنجره بایستی؟ یک روز بالاخره دلت را میزند. معنا میخواهی. یک دلتنگی برای بارانی که ببارد و تو برای یاری و یادی زیر قطره هایش راه بروی. معنا نمک است‌. غذا بدون نمک چقدر نچسب است؟ همانقدر و بیشتر از آن، زندگی بی معنا نچسب و حال به هم زن است. به اندازه ی غذای بدون نمکِ خودم پز، معنا ندارم و حال به هم زنم. چقدر تکلیفم را بد انجام داده ام. معنا، درس گُنده ی زندگی که با ۹/۷۵ نتوانستم این ترم پاسش کنم. آیا زمانی دارم تا ترم بعد بردارمش؟
ف. ن ۰ نظر

376 + 696

بسم الله

روزهایی می آید که انگار کن در هوا سم ریخته اند. مسموم میشوی و گیج. گیج میشوی و مبهوت. مبهوت حالی که نمیدانی چرا. شاید هم مبهوت چراییِ حالی که دوستش داری و نداری. شاید هم مبهوت دوست داشتنی که اصلا قواعدش در سرت تنظیم نیست و هیچ در  هیچ از آن سردرنمی آوری‌. خلاصه ی کلام گیجِ حالی میشوی که فقط یک نفر میفهمدت و اصلا گیج تر میشوی چون فقط یک نفر میفهمدت. چرا؟ چرا در این دنیا حالی باید باشد که فقط یک نفر بفهمدت؟ اینقدر جفت و تک و تنها و خلوت آلود و تنگ و رازگونه و مُهر و موم شده! اینقدر عجیب و دست نیافتنی! یعنی واقعا اینقدر دلپذیرِ تلخ مزه؟ لابد همینقدر خب‌. خداست دیگر. دلش خواست دو نفری بسازد و بیاورد روی زمین تا غایتِ زیبایی موجود در کهکشان ها را معنا کنند. همین عشق و دلتنگیِ در پسِ عشق را‌. همین عشق و گیجیِ لحظه های خواستن و نرسیدن را‌. همین عشق و لب خند پس از رسیدن را.
السلام علیک ایها الهمدم
ف. ن ۰ نظر

376 + 695

بسم الله

انگار کن، که آرامش قبل طوفانم.
یک خنکای سکوتی درونم حس میکنم. عجیب و غم انگیز.
انگار کن، که بارانی در راه است،
از عمق چشمانم.
ف. ن ۰ نظر

376 + 694

بسم الله

جایی خواندم نوشته بود قرن دیوانه ی بیست و یکم.
عجب صفتی...
ف. ن ۰ نظر
سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.
کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۳۹ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۶۶ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
پیوندهای روزانه
کتاب فروشیِ خونی
تجربیات یک سال دومی
ایمان داشتن به خدا تنها کافی نیست، به خدا باید اعتماد داشت
گرسنه نیستم گارسون
خیال می کنی همه اش نمایش است؟
هر جای این نقشه که دست بگذاری، درد می کند..
بگو کجا به خنده می رسیم؟
جهنم
از اینجا شروع شد
آن مرد در باران رفت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان