معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

بسم الله

می‌گوید یک لقمه. می‌گویم یک دنیا. برای او کم‌ها بزرگ‌اند. برای او کم‌ها راهی‌اند برای ورود به دنیایی بزرگ‌تر. مثل وقتی که او را دید. کم بود. اما باز شد. همان راهِ عجیب و شاید ترسناک. و شاید غم‌انگیز. و شاید لذت‌بخش. حالا کنجکاو است. کنجکاوِ بیشتر شناختنش. بیشتر دیدنش. بیشتر فهمیدنش. بیشتر فهمیدنش.
می‌گوید یک لقمه. می‌گویم یک دنیا...

#عجیب‌اما‌واقعی
۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۵:۴۹
ف. ن
بسم الله

از دل بستن می‌ترسد. از نگاه کردن طولانی به کسی. از انتظار برای دیدنش. از اشتیاق برای حرف زدن با او. از صبوری کردن برای دردهایش. از پابه پایش زخم خوردن. از بیداری‌های شبانه‌ برای خوب کردنِ حالش. از بیداری‌های شبانه برای خوب شدن حالش. از دیدن عکس‌هایش. از خیره شدن به چشم‌هایش. از دعا کردن برای سلامتی‌اش. از دل‌نگرانی برای سلامتی‌اش. از اضطراب برای دیدنش. از دلشوره برای ندیدنش. از گریه کردن برای او. از خندیدن با او. از هدیه دادن به او. از هدیه گرفتن از او. از نوشتن برای او. بنویسی دوستت دارم. بخواند دوستت دارم. بگوید دوستت دارم. بخوانی دوستت دارد...
از دل بستن می‌ترسد. از به خودش رسیدن می‌رسد. از از خودش بریدن می‌ترسد. از خودش می‌ترسد...

#عجیب‌اما‌واقعی
۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۵:۳۹
ف. ن
بسم الله

خوابت می‌آید. چشم‌هایت را می‌بندی و زیر چادر گل‌گلی‌ات می‌خزی. نمی‌خوابی. گوشی را روشن می‌کنی. گالری را باز. عکس‌هایش. یکی یکی مرور می‌شوند. از بچگی‌اش تا همین چند روز پیش. دوست داری. نگاه کردن به او را دوست داری. انگار کنار گل سرخ مخملی حیاط خانه‌ی پدری‌ات ایستاده‌ای و گلبرگ‌هایش را نوازش می‌کنی. انگار آب گرفته‌ای به ریشه‌ی درختِ انار. انگار مشغول پهن کردن پیراهنِ بلند چین‌دارت روی طناب وسط حیاط هستی. انگار لیوان چایت را پر کرده‌ای و روی پله‌ی سوم نشسته‌ای و به شکل ابرها نگاه می‌کنی. همه چیز لذت بخش است. همه‌ی کارهایی که گفتم. مثل نگاه کردن به او. مثل دیدن او. مثل دیدنِ مداومِ او. مثل دیدنِ مداومِ راه رفتنِ او.
خوابت می‌آید. چشم‌هایت را می‌بندی و نگاهت می‌کند...

#اردیبهشت
۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۵:۰۹
ف. ن
بسم الله

با هم حرف بزنید. حرف‌های خوب بزنید. خوب، حرف بزنید. با هم حرف زدن، بمب می‌شود همه‌ی غصه‌ها را پودر می‌کند. برای باهم حرف زدنمان، شکر.


‌|لب‌خند
۲۶ مهر ۹۷ ، ۱۲:۰۴
ف. ن
بسم الله

تعادل.
مشاور از تعادل گفت. از کارهای ریز و درشتی که در روزمره‌ام انجام می‌دهم و تعادل ندارند. آن‌ها را بنویسم. جلوی چشمم باشند. یکی یکی سروسامانشان بدهم. گفت با درست کردن تعادل این کارهای ریز، درشت‌ترها هم درست می شوند. مثل درگیریِ ذهنم با ذهن تو...
۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۴:۱۷
ف. ن