معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 637

سه شنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۴۴ ب.ظ
بسم الله

در عصر گرم چهاردهمین روز شهریور ماه، وقتی نسیم شبانه شروع به وزیدن می کند، مگر کاری می ماند انجام دهی، به غیر از گفتگو با خداوند؟ هنوز شب نشده است. هنوز تاریکی آسمانت را در بر نگرفته است تا تو کاری غیر از این داشته باشی که انجام دهی. هنوز وقت برایت باقی ست. هنوز می توانی و می خواهی که بتوانی، پس شروع می کنی. پس شروع می کنم. سلام می گویم و شروع می کنم. چقدر خوب شد که از خواسته هایم اول نگفتم. از نتوانستن هایم گفتم. آدمی که همیشه نمیشود که بتواند. گاهی و خیلی تر از گاهی، نمی تواند‌. و جز با گفتنش به یادش نمی آید که نمی تواند، و باید کاری کند. چه گفتگوی خوبی بود. از خودت بگویی. از نداشته هایت، داشته هایت، نخواسته هایت، خواسته هایت، ترس هایت. در وبلاگ خیلی از دوستان، می دیدم که از کابوس هایشان حرف می زنند. من امروز، در گفتگوی صمیمانه ام با خداوند، از کابوس های واقعی ام حرف زدم. ترس هایی نه مادی، که ذهنی، که بی شک اگر خداوند لطف نکند از پا در خواهی آمد. گفتم. خیلی هایشان را. شنید و فکر می کنم خندید. به حرفی که می دانست دقایقی بعد خواهم گفت. و گفتم. همان حرف خنده دار کریه چهره را. که من اگر اعتماد داشتم این ترس ها حالا، قصه ی افسانه ایِ کتاب ها بودند نه در دل من برج ساخته باشند‌. اعتماد. و ایمان. و ایمان و اعتماد، که سخت با هم دوستند و سخت با هم یار. و نمی شود هیچ کدام جدا از یکدیگر. گفتگو کردم. دقایقی، وقتی که نسیم شبانه شروع به وزیدن کرده بود و تنِ ورزش دیده ی من را نرم می کرد و دلم را آرام، تا بسپارم روزهای باقی روزگارم را، قصه ی زندگی ام را، این قصه ی زیبایِ فیروزه ایِ پر فراز و نشیب را، به خدایِ محمد. و البته خدایِ علی‌. صاحب روز غدیر. حافظ امانت پیامبر خدا. علی. این نام و این نشانِ محکم و قدرتمند که حتی بر زبان آوردنش، در عصر گرم چهاردمین روز شهریور، اشک بر صورتم نشاند.


ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.