376 + 660

بسم الله

قصه ی ما به سر، نه، هنوز به سر نرسیده است.
قصه ی ما به لب خندِ روی سر رسید. به دوندگی های پر اضطرابِ دلچسبِ روزهای ثبت نام. به در نوبت ایستادن و آشنا شدن با افکار متفاوت. به دوست داشتن مسجد دانشگاه. به شربت خنکِ شیرینِ به موقعی که به دستم رسید. به دیدن رییس دانشکده ی علوم ارتباطات که در کنارم ایستاده بود و یادم آمد که روزی مصاحبه ی تلویزیونی اش را دیده بودم و خواستم این رشته را بخوانم. به سایتِ بدون پرینترِ دانشگاه. به رزرو خوابگاه. به اتاقِ ۳۱۰. به سلفیِ من و مادر با ورودی دانشگاه علامه طباطبایی. به دست های مادر که دستم را محکم می گرفت و لب خندِ شادابش، خیالم را کمی راحت می کرد. به قدم زدنِ حالا، در خانه ی مامان فروغ که منتظریم به سمت راه آهن برویم و راهی خانه شویم. دهه ی محرم امسال هم خانه ام. و این قصه باز هم به صدای طبل و سنجِ دوست داشتنیِ محرمِ آقا حسینمان رسید. و این قصه به سر، نه، هنوز به سر نرسیده است. اما به لب خندِ رویِ سر، چرا.

نوشته شده در تهران_ شب _ یکم مهر ماه_ سال هزار و سیصد و نود و شش خورشیدی
ف. ن

نظرات  (۰)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.
کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۳۹ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۶۶ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
پیوندهای روزانه
کتاب فروشیِ خونی
تجربیات یک سال دومی
ایمان داشتن به خدا تنها کافی نیست، به خدا باید اعتماد داشت
گرسنه نیستم گارسون
خیال می کنی همه اش نمایش است؟
هر جای این نقشه که دست بگذاری، درد می کند..
بگو کجا به خنده می رسیم؟
جهنم
از اینجا شروع شد
آن مرد در باران رفت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان