معـ ـبر

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 605

شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۴۶ ق.ظ
بسم الله

چند روزی می شد حالم خوب نبود. بخاطر یک واکنش و تصمیم از سوی مادر، قهر کردم با خودم و اطرافیانم. گریه کردم. بغض ها رهایم نمی کردند. در باد قشنگِ عصرهای حیاطمان، موسیقی خوب گوش دادم و حتی زمزمه کردم، کاری که قطعا حالم را خوب می کند، ولی خوب نشدم. امروز هم ادامه ی همان حال بود. از یک ساعت به ظهر که بیدار شدم ساکت بودم. تا عصر ساکت بودم. تا پس از آغاز شب هم این حال ناخوب ادامه داشت. اما خواهرم امروز آرزویی داشت. دلش می خواست برآورده شود. آخر، امروز تولدش بود. تدارک دیده بود در خانه ی ما، طبق هر جمعه ای که می آید، مراسم کوچک خانوادگی اش را برگزار کند. یک شادیِ آرام و بی صدا. من شاد نبودم. روسری سیاهِ عزا هنوز بر سرم بود. دلم هم غمگین بود. او، اما، امروز، آرزویی داشت. که بخندم. با مادر آشتی کنم. با هم حرف بزنیم. شد. ناخودآگاه. و بعدش، همه خندیدیم. شاد شدیم. کیکش را برید. عکس گرفتیم. هدیه ی تولدش را که اوایل هفته گرفته بودم تقدیمش کردم. خداوند را شاکرم. این حالِ ناخوبِ چند روزه تمام شد. به خیر و لب خند. و هفته ی جدید را با آرامش خاطر شروع می کنم. یک چیز را می دانید؟ با مادر و پدرت که قهر کنی، یک سردرگمیِ بزرگ درونت خیمه می زند. و تو خواب راحت نخواهی داشت. حتی اگر مقصر نباشی.

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.