معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 807

جمعه, ۲۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۳:۳۹ ب.ظ
بسم الله

از دل بستن می‌ترسد. از نگاه کردن طولانی به کسی. از انتظار برای دیدنش. از اشتیاق برای حرف زدن با او. از صبوری کردن برای دردهایش. از پابه پایش زخم خوردن. از بیداری‌های شبانه‌ برای خوب کردنِ حالش. از بیداری‌های شبانه برای خوب شدن حالش. از دیدن عکس‌هایش. از خیره شدن به چشم‌هایش. از دعا کردن برای سلامتی‌اش. از دل‌نگرانی برای سلامتی‌اش. از اضطراب برای دیدنش. از دلشوره برای ندیدنش. از گریه کردن برای او. از خندیدن با او. از هدیه دادن به او. از هدیه گرفتن از او. از نوشتن برای او. بنویسی دوستت دارم. بخواند دوستت دارم. بگوید دوستت دارم. بخوانی دوستت دارد...
از دل بستن می‌ترسد. از به خودش رسیدن می‌رسد. از از خودش بریدن می‌ترسد. از خودش می‌ترسد...

#عجیب‌اما‌واقعی

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.