376 + 686

بسم الله

بعد دیدنِ فیلم مَلی و راه های نرفته اش، همه اش با خودم می گویم؛ حواسم به کودکم باشد. حواسم به کودکم باشد. از ریشه باید شروع کرد. پدر و مادرهای حالا، و آن هایی که در شرف پدر و مادر شدن هستید و آن هایی، که هنوز تا به ازدواج و فرزنددار شدنتان راه باقی ست، لطفاً حواستان را جمع کنید. جمعِ این ریشه های کوچک که خداوند در دامانتان می گذارد. قسم به شب، که تاریک شدنِ روح بچه هایمان، از زمان ریشه بودنشان شروع می شود. بچگی شان را محکم بچسبید. به محبت و متعادل بودن روح شما، نیاز دارند. متعادل بودن. و باز هم می گویم متعادل بودن.
ف. ن

376 + 661

بسم الله


بخش اول▪
عجیب ترین اتفاق جهان، سلام.
یادم می آید یک زمانی بود ذهنم یاری می داد تا پر بگیرم و بالا بروم و وسعتی را زیر بال رویاهایم جای بدهم و آنوقت، برای تو از چیزهایی بگویم که فهمش و درکش برای خودِ حالایم بزرگتر بود. یک زمانی راحت تر می توانستم از خودم بالاتر بروم و حرفهای بلندبالا بزنم. حالا از آن زمان دور شده ام، و حتی آن نوشته ها را پیدا هم نکردم. اما من هنوز هستم، تو هم هنوز هستی. پس باز می نویسم. شاید بلندبالا نباشد و عمقش اندازه ی آب باران جمع شده در آن چاله ی کوچک سیمانی حیاطِ خانه ی پدری ام باشد، اما می نویسم. از چیزهایی که باید بدانی. حتی اگر فکر کنی به کارت نمی آید. میدانی، من باید وظیفه ام را انجام دهم. پس گوش کن. پس، سلام.
یک روزهایی می رسد که آدم به صبر نیاز دارد. دوست دارد آن توپ گِرد بد قلقِ گیر کرده در گلویش را یک طوری پس بزند. به هر روش بفرستتش پایین. آن پایین ها. آن تهِ تهِ معده اش تا با آش رشته ی مادر قاطی شود و محو. اما یکهو میبینی تو ماندی و یک زخمِ معده‌. یک روزهایی می رسد که آدم به صبر نیاز دارد و نمی داند چطور بلدش شود. هر چیزی در این جهان، بلدی می خواهد. بلدِ قصه نباشی سُر خوردنی در کار است، پا پیچ خوردنی هم، با بینی به خاک افتادنی هم. و حتی دق کردنی هم. بلدِ قصه شدن هم به این آسانی ها نیست. معلمی میخواهد. بلدِ قصه شده ای می خواهد. امتحان پس داده ای می خواهد. تضمین شده ای می خواهد. حالا من وظیفه ام این است که برایت معلمی در نظر بگیرم. بلدِ قصه ای پیدا کنم و تو را بگذارم رو به رویش و بگویم مودبانه بنشین و نگاهش کن. نمی گویم گوش کن. نمی گویم حتی از او یاد بگیر. فقط می گویم مودبانه بنشین و نگاهش کن. تارِ سپیدِ موهایش را که ببینی دیگر تا تهِ بلدِ قصه شدن را خودت می روی. قدِ خمیده اش را که ببینی خودت به هر چه توپِ گردِ بد قلقِ گیر کرده در گلو لعنت می فرستی و دیگر برایش کلمه هم صرف نمی کنی چه برسد به عمر. مودبانه بنشین و نگاهش کن. آن زنِ عجیب را. آن معلمِ بلدِ قصه ی صبر شده را. آن زینب را. آن سیده زینب را.


ف. ن ۰ نظر

376 + 656

بسم الله

عجیب ترین اتفاق جهان،
سلام خداوند به تو.

امروز که برنامه ی دهه ی سوم زندگی ام روی زمین را، در دفترچه ی نارنجی ام نوشتم، به یاد تو افتادم. به یادت افتادم چون یکی از کارها، تو بودی. نه، حالا که بهتر فکر می کنم می بینم باز هم در کارهایم نشانی از تو بود. مثل به دنیا آوردنت. مثل تربیت و ساماندهیِ رشد و پرورشی که خداوند انجام می دهد و آموزش را به من می سپارد. مثل اشک شوق ریختن برای اولین باری که روی پاهایت راه می روی. مثل لب خندی که برای برق نگاهت می زنم.  مثل محکم در آغوش گرفتنت تا به یادت بیاورم که سخت کوهی می شوم جابه جا نشدنی. مثل خیلی لحظه های ریز و درشتِ زندگی ات، که من باید برای آن ها و در آن ها، کارهای مهمی انجام دهم. کارهای ساده ی مهم. و این زندگی، این زندگیِ روی زمین، این مأموریتِ مهم، هر لحظه اش مهم است و اما، ساده می توان گرفتش. یک سادگیِ فیروزه ای. داشتم می گفتم برایت، برای تو که ریشه ای. ریشه جانم، در لیست برنامه ام، تو بودی و یک کار قشنگ دیگر برای تو. برای زمانی که بزرگ شوی و بخوانی. و بخوان. بخوان به نام پروردگارت. برای پروردگارت. من برای تو می نویسم. گاه دلی و نرم و گاه تذکر و محکم، اما همه اش برای توست. نرمش را خوب به خاطر بسپار و محکمش را هم در قلبت جای بده و چون سخت بود، محکم بود، تند بود، خوشت نیامد، بیرونش نریز. پرتش نکن به گوشه ای. ریشه جان، گاهی، گوشه ای ها، بیشتر به کارت می آیند. به خاطر بسپار و بدان که من هم همراه نرم و سخت گفته هایم برای تو، یاد می گیرم و بزرگ می شوم. عجیب ترین اتفاق جهان، روزی این نوشته ها، کتاب می شوند، به دست تو می رسند و آن را باز می کنی و می خوانی و در آن عمیق می شوی. و من منتظر همان لحظه ام. که تو، عمیق شوی. در همه چیز جهان. یک عمیق شدنِ محکمِ ساده. این سه اصل را فراموش نکن. این سه اصل را فراموش نمی کنم. زندگی ات باید این سه اصل را داشته باشد. زندگی مان بدون این سه اصل، همان دانش آموزِ کم کارِ بازیگوشی می شود که یک لنگه پا گوشه ی کلاس ایستاده و در بی تعادلی اش، نه درس را خوب می فهمد، نه می تواند خوب بازیگوشی کند و نه غروری برایش می ماند. این نشو. این نمی شوم. من و تو، از یادمان نمی رود که عمیق باشیم در جای جایِ جهان، نکته نکته یِ زندگی، و محکم قدم برداریم و ساده یک به یکِ مسائل پیش رویِ مأموریتمان را حل کنیم. میوه یِ خوش بویِ دلم، روزی که کتاب یادداشت هایم را در دستت گذاشتم، به من لب خند بزن. من برای دیدن لب خندِ محکمِ تو، رویاها ساخته ام و حظ ها بُرده ام.


ف. ن ۰ نظر

376 + 572

بسم الله

کسی به من نگفت خانه مان اینجا نیست. خودم هم دیر فهمیدم. اما به تو همان اول می گویم. همان اول. اصلاً همین حالا می گویم. ببین. ریشه، من را ببین. خوب ببین. حواست را جمعِ من کن. اینجا...خانه یِ ما...نیست.
ف. ن ۰ نظر

376 + 571

بسم الله

امروز، 21 سال و 1 ماه و 10 روزگی ام را گذراندم. دقیقه های پایانی اش است. "تا 21 سالگی" خودش یک صندوق پر از کلمه است. کلمه هایی که روی تکه کاغذهایی نوشته شده باشند. یا در نوارهایی ضبط شده باشند. شاید هم تصویر شده باشند و بین ورق های آلبومی قایم شده باشند. "تا 21 سالگی" را گذاشته ام کنار، تا به وقتش برایت بازش کنم. می خواهم این دقیقه های پایانیِ 1 ماه و 10 روزگیِ باقیش را، برایت از همان 1 ماه و 10 روزگیِ باقیش بگویم. زمان تولد امسالم که گذشت همه چیز انگار تغییر کرد. نه همه چیز، اما چند بخش اساسی. انگار روغن خوردند و به کار افتادند همان دستگاه های مهمِ خراب شده. از بعدِ ورود به 21 سالگی، شروع کردم به یادگیریِ درستِ داستان نویسی. به یادگیریِ درستِ خیاطی. به یادگیریِ درست زبان انگلیسی. به شناختنِ درستِ آدم های بزرگ(نه آدم بزرگ ها). به ارتباط برقرار کردن با سن های مختلف. از بچه های تازه دبستان رفته، تا نوجوان های تازه انتخاب رشته کرده و حتی مادرهایی که تازه از خواب بیدار شده اند و آمده اند کلاسِ رایگانِ طرح تابستانه. یک کارِ خوبِ لب خند دار. آن هم لب خندِ فیروزه ای. من همه ی این ها را شروع کردم و دارم پیش می برم. می خواهم بنویسم تا بگویم که من هم بودم. من هم آمده بودم روی زمین. من هم آدم ها و گیاهان و حیوان ها و زمین و ستاره ها را دیده ام. می خواهم لباس بدوزم تا به تن تو و هم سن هایت که دیدم با آرامشی که در چشم هایم بیشتر دیده می شود، تکیه بدهم به صندلی چوبی. می خواهم زبان دیگری یاد بگیرم تا بتوانم آن روزی که تغییر مکان دادم، بلد باشم حرفم را درست برسانم. می دانی؟ شاید هنوز ندانی، اینکه روی زمین، خیلی پیش می آید که - حتی از دهان خودت - حرفت درست منتقل نشود. دیگر چه برسد به دهانِ بقیه. یکی از بهانه هایِ لب خندِ من، این روزهای 21 سالگی را قشنگ می گذرانم. آنقدر که از خستگی هایش ذوق می کنم و به دوندگی هایش می خندم. این دقیقه های 21 سال و 1 ماه و 10 روزگیِ من، شاید در همه جایِ زمین همینقدر قشنگ نباشد. ممکن است جایی اشک باشد و جایی زانویِ بغل گرفته و جایی خون و...جایی جنگ. اصلا، قطعا همین طور است. ممکن را می گذارم کنار. قطعا همینقدر تفاوت در رنگِ لحظه ها وجود دارد. زمین، جای عجیبی ست، عجیب ترین اتفاق جهان. خوب بفهمش قبل اینکه ببلعدت.


**دقیقا 18 مرداد 1395 این پست را نوشته بودم. دیدنش قشنگ بود. لب خند.
ف. ن ۰ نظر

376 + 570

بسم الله

زود به زود به خودت یادآوری کن که کارت چیست. بارت چیست. یارت کیست. این ها را ندانی، و یادت برود، مثل حالای من، از خودت دور می شوی. ببین ریشه، زود به زود به خودت برگرد. فاصله ات را با خودت کم کن. زیاد که شود جبرانش هم سخت می شود. از منِ حالا در آن گیر کرده، بشنو و قبول کن.
ف. ن ۰ نظر

376 + 569

بسم الله

عمرم تا ماه مهر سال 1400 پُر است. جزئی تر بخواهی برایت بگویم می گویم تا تابستان 1396 کار دارم. تمام تابستان 1396 کار دارم. تا ماه مهر 1400 کار دارم. بعدش هم کار دارم. کلی تر بخواهم بگویم می گویم تا 1406 برنامه ام را تنظیم کرده ام. اما تو به این کلی ترِ حرفهایم توجه نکن. ببین، می گویم تا فلان حد از عمرم را با برنامه ها و کارهایم پُر کرده ام. هنوز نمی دانم واقعا پُر میشوم و از بار زیاد سنگین میشوم یا نه. اما برای تو، می دانم. تو سنگین می شوی. تو از همان روز اول زندگی ات برنامه داری. تو با برنامه رشد می کنی، بزرگ می شوی، پُر می شوی. ببین ریشه، من نمی گویم چه کاره شوی، فقط از تو یک چیز می خواهم و اینکه، عشق شوی. عشق شوی بروی در جانم. همین حالا، دلم خواست کمی بیایم عقب تر. عقب تر از قدِ رشید تفکرت. عقب تر می روم. تا همان زمانی که با نفسم نفس کشیدی. با نفست نفس کشیدم.

تو پیچیده در خود

و

من پیچیده در تو.

ف. ن ۰ نظر
سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.
کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
آذر ۱۳۹۶ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۳۹ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۶۶ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
پیوندهای روزانه
کتاب فروشیِ خونی
تجربیات یک سال دومی
ایمان داشتن به خدا تنها کافی نیست، به خدا باید اعتماد داشت
گرسنه نیستم گارسون
خیال می کنی همه اش نمایش است؟
هر جای این نقشه که دست بگذاری، درد می کند..
بگو کجا به خنده می رسیم؟
جهنم
از اینجا شروع شد
آن مرد در باران رفت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان