معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از حالا به تو می اندیشم» ثبت شده است

بسم الله


برای جبران همه‌ی کلماتی که در طی این بیست‌وسه سال به آدم‌ها نگفته‌ام، می‌خواهم با تو حرف بزنم. من یک دیکتاتورم. یک خودخواه. اما کسی که برایت غذا بپزد و لباس‌هایت را بشوید و موهایت را شانه بزند و بند کفش‌هایت را ببندد و کیف مدرسه‌ات را به دوشت بیندازد و قصه‌های ماجراجویانه‌ی هیجان‌انگیز بگوید و باهات فوتبال ببیند و برای قرمز و آبی کل‌کل کند و روی صورتت نقش پرچم ایران بکشد و دیوار اتاقت را پر از عکس آدم‌های مورد علاقه‌ات کند و پابه پایت فیلم ببیند و با بالشت به جانت بیفتد و حرکت‌های رزمی رویت پیاده کند و شب ها با تو ماه را رصد کند و سر به سرِ ستاره‌ها بگذارد و بوی تک تکِ بلوز‌ها و تی‌شرت‌هایت را نفس بکشد و چشم‌هایت را بسته و باز، ببوسد و «بزن قدش» اصلی‌ترین و رایج‌ترین رفتارش با تو باشد، آیا واقعا دیکتاتور است؟

۰۱ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۴۴
ف. ن

بسم الله


خیلی وقت است به تو فکر نمی‌کنم. شاید بخاطر این است که تصمیم بگیرم اصلا وارد راهی نشوم که تو نعمت درونش باشی. شاید بخاطر این است که با خودم لج کرده‌ام. شاید هم بخاطر این است که تو به من فکر نمی‌کنی. خیلی وقت است به تو فکر نمی‌کنم اما خیلی وقت هم است که به خودم فکر نکرده‌ام. من و تو، فرقی نداریم با هم. تو از درونِ من بیرون می‌آیی و من درونِ تو رشد می‌کنم. ریشه‌ی جوانِ من، این روزها، آواز نمی‌خوانم. کلمه، کلمه، کلمه، کلمه، خرج نمی‌کنم روی کاغذ و صفحه‌ی اینترنتی‌ام. کتاب در دست‌هایم عرق نمی‌ریزد. و خداوند هم زمزمه‌ای نمی‌کند اصلا. اصلا؟! نه اینقدر ناجوانمردانه هم نباید فکر کنم. و خداوند هم زمزمه‌ای نمی‌کند، گاهی. گاهی قهر من و گاهی قهر او. حالا، همین حالا یکهو تمام این خیلی وقت را تصور کردم. و می‌دانی چه دیدم؟ فاجعه. فاجعه‌ای اتمی. هیروشیمایی شده‌ام که شیطان بزرگ، ...

خیلی وقت است به تو فکر نمی‌کنم. و حالا فهمیدم که خیلی وقت است در من شهری نابود شده. شهری بزرگ و زیبا. اما خیالت راحت باشد. ژاپن هنوز سرِپاست.

۱۸ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۳
ف. ن
بسم الله

《غمُم غم، همدمُم غم. غمُم با کِه بگُم》
کوچه‌های بن‌بست را می‌بینی؟ کم پیش می‌آید آدم غریبه به خود ببیند. فقط اهالیِ خودش حالش را می‌دانند و احوالش را. هرکس می‌داند با کدام خانه و ساختمان کار دارد و می‌آید مستقیم می‌رود پیِ کار و بار و یارش‌.
تهِ کوچه‌یِ بن‌بست را دیده‌ای؟ آنجا را دوست دارم. خلوتِ آفتاب‌ندیده‌ای دارد. خلوتِ مهتاب‌ندیده‌ای دارد. خلوتِ آدم‌ندیده‌ای دارد. نُه ماه فاصله‌ی من و تهِ کوچه‌ی بن‌بستمان کمتر از بیست قدم بود. اما سراغش نرفتم. گفتم با خلوتِ دست‌نخورد‌ه‌اش تنها بماند بهتر است. اما حالا می‌بینم باید کشفش می‌کردم. باید سراغش می‌رفتم و حالی می‌پرسیدم. احوالی جویا می‌شدم. می‌دانی؟ تهِ بن‌بستی شده‌ام که دوست دارم کسی به یادم بیفتد و با خودش بگوید باید سراغش بروم. حالی بپرسم. احوالی جویا شوم و لبِ حوضچه‌ی دلش بنشینم و شیرِ آب را باز کنم و عوض کنم همه‌ی کلماتی را که راکد ماندند و تیره شدند و گندیدند. تهِ بن‌بستی شده‌ام که صدای شعر‌خواندنِ او را می‌خواهم وقتی کنجِ من نشسته‌است و چشمهایش را بسته و می‌خواند. با آن صدای گرم. می‌دانی؟ غمُم غم، همدمُم غم، غمُم با کِه بگُم، با که نشینُم.


#ندانُم‌این‌سفر‌کی‌می‌رسه‌سر

۱۲ تیر ۹۷ ، ۲۳:۴۰
ف. ن
بسم الله

سلام عجیب ترین اتفاق جهان،

بعد خواندن پست آقامهدی صالح پور، خودم به خودم گفت باید من هم بگویم. بگویم که به شدت طرفدار حرف زدن هستم. حرف زدن و حرف شنیدن. برایم فرقی ندارد طرف مقابلم چه کسی ست، فقط بلد باشد حرف بزند. نه از این بلدشده های کت و شلواری. بلد باشد حرف خوب بزند. حرف خوب اصلا چیست؟ مثلا موضوعی که قبلا نشنیده ام. جوابی که قبلا نگرفته ام. سوالی که قبلا کسی از من نپرسیده است. می دانی؟ من به شدت طرفدار سوال و جوابم. از هم سوال بپرسیم و به هم جواب بدهیم و دوباره سوال بپرسیم و دوباره جواب بدهیم و از حرف زدن با هم حالمان خوب شود. خودم به خودم گفت باید بگویم که من به شدت طرفدار حرف زدن هستم. نه فقط سخنرانی ای یک طرفه و تحمیل افکار و عقاید و بعد هم طرف مقابل از من حالش بهم بخورد و یا من از او متنفر شوم که چه آدم غیرقابل تحملی است. با هم حرف بزنیم. یک گفت و گو. تو گفت و گو دوست داری؟ بیایی روبه رویم بنشینی و دو استکان چای عطرآگین روی زمین بینمان بگذارم و بگویم شروع کن. بعد بگویی از چه بگویم و من بگویم از خودت. از خود گفتن سخت نیست ریشه. از خود گفتن اصلا سخت نیست. گفتن اسم و رسم و سن و ...خوب است. این ها را آدمهایی که با تو در تعاملند خوب است بدانند اما کافی نیست. از خودت بگو. خودی که داری بزرگش می کنی. خودی که هر روز صبح با آن بیدار می شوی. تو بیشتر از آنکه با اسم و رسمت از خواب بیدار شوی با قلبت بیدار می شوی. با افکارت بیدار می شوی. پس خودت را قلب و ذهنت بدان. خودت را روحت بدان نه اسم و سن شناسنامه ای. ریشه جان، من به شدت طرفدار حرف زدنم. قول می دهی روزی از این علاقه ام خسته نشوی؟
۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۳۸
ف. ن
بسم الله

بعد دیدنِ فیلم مَلی و راه های نرفته اش، همه اش با خودم می گویم؛ حواسم به کودکم باشد. حواسم به کودکم باشد. از ریشه باید شروع کرد. پدر و مادرهای حالا، و آن هایی که در شرف پدر و مادر شدن هستید و آن هایی، که هنوز تا به ازدواج و فرزنددار شدنتان راه باقی ست، لطفاً حواستان را جمع کنید. جمعِ این ریشه های کوچک که خداوند در دامانتان می گذارد. قسم به شب، که تاریک شدنِ روح بچه هایمان، از زمان ریشه بودنشان شروع می شود. بچگی شان را محکم بچسبید. به محبت و متعادل بودن روح شما، نیاز دارند. متعادل بودن. و باز هم می گویم متعادل بودن.
۰۳ آبان ۹۶ ، ۲۱:۲۷
ف. ن

بسم الله


بخش اول▪
عجیب ترین اتفاق جهان، سلام.
یادم می آید یک زمانی بود ذهنم یاری می داد تا پر بگیرم و بالا بروم و وسعتی را زیر بال رویاهایم جای بدهم و آنوقت، برای تو از چیزهایی بگویم که فهمش و درکش برای خودِ حالایم بزرگتر بود. یک زمانی راحت تر می توانستم از خودم بالاتر بروم و حرفهای بلندبالا بزنم. حالا از آن زمان دور شده ام، و حتی آن نوشته ها را پیدا هم نکردم. اما من هنوز هستم، تو هم هنوز هستی. پس باز می نویسم. شاید بلندبالا نباشد و عمقش اندازه ی آب باران جمع شده در آن چاله ی کوچک سیمانی حیاطِ خانه ی پدری ام باشد، اما می نویسم. از چیزهایی که باید بدانی. حتی اگر فکر کنی به کارت نمی آید. میدانی، من باید وظیفه ام را انجام دهم. پس گوش کن. پس، سلام.
یک روزهایی می رسد که آدم به صبر نیاز دارد. دوست دارد آن توپ گِرد بد قلقِ گیر کرده در گلویش را یک طوری پس بزند. به هر روش بفرستتش پایین. آن پایین ها. آن تهِ تهِ معده اش تا با آش رشته ی مادر قاطی شود و محو. اما یکهو میبینی تو ماندی و یک زخمِ معده‌. یک روزهایی می رسد که آدم به صبر نیاز دارد و نمی داند چطور بلدش شود. هر چیزی در این جهان، بلدی می خواهد. بلدِ قصه نباشی سُر خوردنی در کار است، پا پیچ خوردنی هم، با بینی به خاک افتادنی هم. و حتی دق کردنی هم. بلدِ قصه شدن هم به این آسانی ها نیست. معلمی میخواهد. بلدِ قصه شده ای می خواهد. امتحان پس داده ای می خواهد. تضمین شده ای می خواهد. حالا من وظیفه ام این است که برایت معلمی در نظر بگیرم. بلدِ قصه ای پیدا کنم و تو را بگذارم رو به رویش و بگویم مودبانه بنشین و نگاهش کن. نمی گویم گوش کن. نمی گویم حتی از او یاد بگیر. فقط می گویم مودبانه بنشین و نگاهش کن. تارِ سپیدِ موهایش را که ببینی دیگر تا تهِ بلدِ قصه شدن را خودت می روی. قدِ خمیده اش را که ببینی خودت به هر چه توپِ گردِ بد قلقِ گیر کرده در گلو لعنت می فرستی و دیگر برایش کلمه هم صرف نمی کنی چه برسد به عمر. مودبانه بنشین و نگاهش کن. آن زنِ عجیب را. آن معلمِ بلدِ قصه ی صبر شده را. آن زینب را. آن سیده زینب را.


۰۴ مهر ۹۶ ، ۲۰:۵۹
ف. ن
بسم الله

عجیب ترین اتفاق جهان،
سلام خداوند به تو.

امروز که برنامه ی دهه ی سوم زندگی ام روی زمین را، در دفترچه ی نارنجی ام نوشتم، به یاد تو افتادم. به یادت افتادم چون یکی از کارها، تو بودی. نه، حالا که بهتر فکر می کنم می بینم باز هم در کارهایم نشانی از تو بود. مثل به دنیا آوردنت. مثل تربیت و ساماندهیِ رشد و پرورشی که خداوند انجام می دهد و آموزش را به من می سپارد. مثل اشک شوق ریختن برای اولین باری که روی پاهایت راه می روی. مثل لب خندی که برای برق نگاهت می زنم.  مثل محکم در آغوش گرفتنت تا به یادت بیاورم که سخت کوهی می شوم جابه جا نشدنی. مثل خیلی لحظه های ریز و درشتِ زندگی ات، که من باید برای آن ها و در آن ها، کارهای مهمی انجام دهم. کارهای ساده ی مهم. و این زندگی، این زندگیِ روی زمین، این مأموریتِ مهم، هر لحظه اش مهم است و اما، ساده می توان گرفتش. یک سادگیِ فیروزه ای. داشتم می گفتم برایت، برای تو که ریشه ای. ریشه جانم، در لیست برنامه ام، تو بودی و یک کار قشنگ دیگر برای تو. برای زمانی که بزرگ شوی و بخوانی. و بخوان. بخوان به نام پروردگارت. برای پروردگارت. من برای تو می نویسم. گاه دلی و نرم و گاه تذکر و محکم، اما همه اش برای توست. نرمش را خوب به خاطر بسپار و محکمش را هم در قلبت جای بده و چون سخت بود، محکم بود، تند بود، خوشت نیامد، بیرونش نریز. پرتش نکن به گوشه ای. ریشه جان، گاهی، گوشه ای ها، بیشتر به کارت می آیند. به خاطر بسپار و بدان که من هم همراه نرم و سخت گفته هایم برای تو، یاد می گیرم و بزرگ می شوم. عجیب ترین اتفاق جهان، روزی این نوشته ها، کتاب می شوند، به دست تو می رسند و آن را باز می کنی و می خوانی و در آن عمیق می شوی. و من منتظر همان لحظه ام. که تو، عمیق شوی. در همه چیز جهان. یک عمیق شدنِ محکمِ ساده. این سه اصل را فراموش نکن. این سه اصل را فراموش نمی کنم. زندگی ات باید این سه اصل را داشته باشد. زندگی مان بدون این سه اصل، همان دانش آموزِ کم کارِ بازیگوشی می شود که یک لنگه پا گوشه ی کلاس ایستاده و در بی تعادلی اش، نه درس را خوب می فهمد، نه می تواند خوب بازیگوشی کند و نه غروری برایش می ماند. این نشو. این نمی شوم. من و تو، از یادمان نمی رود که عمیق باشیم در جای جایِ جهان، نکته نکته یِ زندگی، و محکم قدم برداریم و ساده یک به یکِ مسائل پیش رویِ مأموریتمان را حل کنیم. میوه یِ خوش بویِ دلم، روزی که کتاب یادداشت هایم را در دستت گذاشتم، به من لب خند بزن. من برای دیدن لب خندِ محکمِ تو، رویاها ساخته ام و حظ ها بُرده ام.


۲۳ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۶
ف. ن
بسم الله

کسی به من نگفت خانه مان اینجا نیست. خودم هم دیر فهمیدم. اما به تو همان اول می گویم. همان اول. اصلاً همین حالا می گویم. ببین. ریشه، من را ببین. خوب ببین. حواست را جمعِ من کن. اینجا...خانه یِ ما...نیست.
۱۸ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۷
ف. ن
بسم الله

امروز، 21 سال و 1 ماه و 10 روزگی ام را گذراندم. دقیقه های پایانی اش است. "تا 21 سالگی" خودش یک صندوق پر از کلمه است. کلمه هایی که روی تکه کاغذهایی نوشته شده باشند. یا در نوارهایی ضبط شده باشند. شاید هم تصویر شده باشند و بین ورق های آلبومی قایم شده باشند. "تا 21 سالگی" را گذاشته ام کنار، تا به وقتش برایت بازش کنم. می خواهم این دقیقه های پایانیِ 1 ماه و 10 روزگیِ باقیش را، برایت از همان 1 ماه و 10 روزگیِ باقیش بگویم. زمان تولد امسالم که گذشت همه چیز انگار تغییر کرد. نه همه چیز، اما چند بخش اساسی. انگار روغن خوردند و به کار افتادند همان دستگاه های مهمِ خراب شده. از بعدِ ورود به 21 سالگی، شروع کردم به یادگیریِ درستِ داستان نویسی. به یادگیریِ درستِ خیاطی. به یادگیریِ درست زبان انگلیسی. به شناختنِ درستِ آدم های بزرگ(نه آدم بزرگ ها). به ارتباط برقرار کردن با سن های مختلف. از بچه های تازه دبستان رفته، تا نوجوان های تازه انتخاب رشته کرده و حتی مادرهایی که تازه از خواب بیدار شده اند و آمده اند کلاسِ رایگانِ طرح تابستانه. یک کارِ خوبِ لب خند دار. آن هم لب خندِ فیروزه ای. من همه ی این ها را شروع کردم و دارم پیش می برم. می خواهم بنویسم تا بگویم که من هم بودم. من هم آمده بودم روی زمین. من هم آدم ها و گیاهان و حیوان ها و زمین و ستاره ها را دیده ام. می خواهم لباس بدوزم تا به تن تو و هم سن هایت که دیدم با آرامشی که در چشم هایم بیشتر دیده می شود، تکیه بدهم به صندلی چوبی. می خواهم زبان دیگری یاد بگیرم تا بتوانم آن روزی که تغییر مکان دادم، بلد باشم حرفم را درست برسانم. می دانی؟ شاید هنوز ندانی، اینکه روی زمین، خیلی پیش می آید که - حتی از دهان خودت - حرفت درست منتقل نشود. دیگر چه برسد به دهانِ بقیه. یکی از بهانه هایِ لب خندِ من، این روزهای 21 سالگی را قشنگ می گذرانم. آنقدر که از خستگی هایش ذوق می کنم و به دوندگی هایش می خندم. این دقیقه های 21 سال و 1 ماه و 10 روزگیِ من، شاید در همه جایِ زمین همینقدر قشنگ نباشد. ممکن است جایی اشک باشد و جایی زانویِ بغل گرفته و جایی خون و...جایی جنگ. اصلا، قطعا همین طور است. ممکن را می گذارم کنار. قطعا همینقدر تفاوت در رنگِ لحظه ها وجود دارد. زمین، جای عجیبی ست، عجیب ترین اتفاق جهان. خوب بفهمش قبل اینکه ببلعدت.


**دقیقا 18 مرداد 1395 این پست را نوشته بودم. دیدنش قشنگ بود. لب خند.
۱۸ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۴
ف. ن
بسم الله

زود به زود به خودت یادآوری کن که کارت چیست. بارت چیست. یارت کیست. این ها را ندانی، و یادت برود، مثل حالای من، از خودت دور می شوی. ببین ریشه، زود به زود به خودت برگرد. فاصله ات را با خودت کم کن. زیاد که شود جبرانش هم سخت می شود. از منِ حالا در آن گیر کرده، بشنو و قبول کن.
۱۸ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۰
ف. ن