376 + 626

بسم الله

گرسنه اش بود. آب دهانش را پشت هم قورت میداد تا در اتاق باز شود و همسرش با سینی غذا کنارش بنشیند. ثانیه ها را شمرد. شصت. دومین عدد شصت هم رسید. دکتر گفته بود دراز بکشد اما گرسنگی هم قدرتمند بود. گرسنگی توان از جسم میگیرد ولی قدرت عجیبی هم به آدم میدهد. او نمیخواست بخاطر رفع گرسنگی اش دزدی کند. او به این روز افتاده بود تا تاریکی دستش بهش نرسد، حالا خودش برود بیفتد وسط دامن تاریکی؟ در آشپزخانه را که باز کرد آنها را دید که مشغول بودند. به دیوار تکیه داد و نگاهشان کرد. غذا را امتحان میکردند. با وجود اینکه تمام وسایل غذا از همین خانه و حیاطش بود اما باز هم دست از احتیاط برنمیداشتند. هر روز یک نفر غذا را امتحان میکرد. حتی همان غذایی که خودش پخته بود. تاریکی گفته بود دست از سرشان برنمیدارد. گفته بود تلافی میکند. گفته بود مواظب بچه تان باشید که خیلی دلم میخواهد بغلش کنم و در خاک بگذارمش. از اولِ باردار شدنش تا حالا که پنج ماه گذشته روزهای سختی را دیدند. مراقبت ها هر روز بیشتر، احتیاط ها هر روز بیشتر، چرا؟ چون باید آن بچه ها به دنیا می آمدند. چرا؟ چون باید آن بچه ها سالم به دنیا می آمدند. همسرش را صدا کرد. او به طرفش چرخید و نفس عمیق کشید. یکبار چشمهایش را به روی این دختر بسته بود تمام زندگی اش تاریک شد. حالا نمیتوانست دوباره چشم ببندد به وظیفه ای که درونش هر روز بزرگتر میشد. نمیتوانست بی خیالِ تاریکی، پدر باشد. زنش باردار بود. و او پدر شده بود. مثل تمام مرحله های زندگی اش، این هم عجیب بود. مثل بقیه راحت پدر نشد. راحت به سر کار نرفت و راحت با زنش بیرون نرفت و راحت نخورد و راحت نخوابید. زنش باردار بود و او پدر شده بود و باید مواظب وظیفه اش می بود. غذا از بیرون نمیگرفت. در حیاط خانه اش سبزی کاشت. مرغ پرورش داد. گوسفند نگهداری کرد. همه ی بچه ها پشتِ این وظیفه بودند. همه خیلی سخت کار میکردند تا تاریکی دوباره این زنِ باردار را تاریک نکند. همسرش گفت غذا تا پنج دقیقه دیگر آماده است. لبخند زد و در آشپزخانه را بست. همه ی زن ها دوران بارداری شان اینجور بود؟ همه ی مادرها و پدرها اینقدر سخت مواظب وظیفه شان بودند؟ نه، گله نداشت، به دلش بدجور چسبیده بود این مادر شدن. دست روی شکمش گذاشت و چشمهایش را بست.


ف. ن

نظرات  (۰)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.
کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۳۹ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۶۶ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
پیوندهای روزانه
کتاب فروشیِ خونی
تجربیات یک سال دومی
ایمان داشتن به خدا تنها کافی نیست، به خدا باید اعتماد داشت
گرسنه نیستم گارسون
خیال می کنی همه اش نمایش است؟
هر جای این نقشه که دست بگذاری، درد می کند..
بگو کجا به خنده می رسیم؟
جهنم
از اینجا شروع شد
آن مرد در باران رفت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان