معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 588

سه شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۱ ق.ظ
بسم الله

نمی دانستم امروز در تقویم رنگی رنگی، روز هم کلاسی های قدیمی ست. دوستی های قدیمی. نمی دانستم اما وقتی فهمیدم، لب خند گُنده ای زدم. آخر، از قضایِ روزگار، امروز، در بازار و تاکسی، هم کلاسی قدیمی ام را دیدم. سمیرا. میگفت من هم شناختمت ولی شک کردم که خودت هستی. راستش من شناخته بودمش، اما یک خصلت آزاردهنده ای دارم به نام خجالتی بودن برای اینکه آغازکننده ی یک گفتگو باشم. بالاخره بر خودم پیروز شدم و گفتگوی کوتاه داخل تاکسی مان شکل گرفت. گفت کارشناسی مهندسی پزشکی گرفته. و منتظر نتایج ارشد است. من هم گفتم در چه وضعیتی هستم. لب خند زد. همیشه لب خندهای قشنگی میزد. سمیرای خوش چهره یِ صدا ظریف که متأسفانه محل زندگی اش را به اشتباه گفتم. متأسفم. کمی در دوستی هایم عقب می مانم. من هنوز از هزار تویِ خودم بیرون نیامده ام و این، دوستانم را می رنجاند.

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.