376 + 587

بسم الله

وسط دویدن، کم آورده بودم. در گوشم هندزفری بود و آهنگ لبیک پخش می شد. نمی خواستم قبل تمام شدن آهنگ کم بیاورم. نمی خواستم بایستم. پاهایم هنوز توان داشتند ولی تنبلی می کردند بیشتر به خودشان سخت بگیرند. نفس عمیق کشیدم. نفس عمیق کشیدن در حین دویدن یکی از سخت ترین کارهاست. به خودم گفتم من می توانم. باید این آهنگ تا آخر پخش شود بعد بایستم. موقعیتم خوب نبود. مکان دویدنم در خانه بود و باید دور خودم می چرخیدم به جای اینکه یک مسیر مستقیم را می دویدم. پاهایم به التماس افتاده بودند ولی باید آهنگ تمام می شد. گفتم من می توانم. بلند گفتم. پاهایم شنیدند. ادامه دادند. بالاخره آهنگ تمام شد. من هم ایستادم. آب خنکی که روی بدنت می ریزی بعد ورزش، از لذت بخش ترین جایزه های دنیاست. وقتی پوشه ی آهنگ ها را باز کردم و مدت زمان آهنگ لبیک را دیدم فهمیدم طفلی پاهایم. 4 دقیقه و 34 ثانیه. تمرین خوبی بود. برای شروع #نه به کاهلی خوب است. کاهلی بنده ی دنیا می کندت. فردوسی گفته است. خوب گفته است. که آزاده را کاهلی بنده کرد.
ف. ن

نظرات  (۰)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.
کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
دی ۱۳۹۶ ( ۳ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۳۹ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۶۶ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
پیوندهای روزانه
کتاب فروشیِ خونی
تجربیات یک سال دومی
ایمان داشتن به خدا تنها کافی نیست، به خدا باید اعتماد داشت
گرسنه نیستم گارسون
خیال می کنی همه اش نمایش است؟
هر جای این نقشه که دست بگذاری، درد می کند..
بگو کجا به خنده می رسیم؟
جهنم
از اینجا شروع شد
آن مرد در باران رفت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان