376 + 691

بسم الله

در پاییز، باید باشی.
وقتی باشی، برگ ها با خیال آسوده تری روی زمین می افتند. وقتی باشی، پرنده ها، آهسته تر به فکر مهاجرت می افتند. وقتی باشی، پالتوهای گرم، دیرتر از کمدها بیرون می آیند و دستکش های سیاه در کیف ها جا می مانند. وقتی باشی، اصلاً هوای سرد و پر سوزِ دهکده در نظرم پررنگ نمی شود. اصلاً به فکر ها کردن دست هایم نمی افتم. اصلاً، می دانی اصل قصه ی این پاییز چیست؟ وقتی باشی، پاییز هم کمتر غم انگیز است. خودش گفت. گفت با هم راه بروید. دست های همدیگر را بگیرید. به چشم های هم نگاه کنید و گرم شوید. خودش گفت. گفت با هم آهنگ بخوانید وقتی دارید خیابان ولیعصر را با پاهایتان وجب می کنید. ولیعصر! راستی، یادت هست که ولیعصر طولانی ترین خیابان خاورمیانه است؟ او می دانست روزی ما انتخابش خواهیم کرد برای دست هایمان. می دانست و خودش را کشید. کشید و کشید تا طولانی ترین خیابان شد. تا ما بیشتر گرمِ دلگرمی هایمان شویم. در این پاییز. در این پاییز سرد. در این وقتی که دستکش های سیاه، دوست نداشتنی ترین گرم کُن های دنیاست برایم. برای منی که در پاییزم، باید باشی.
ف. ن ۰ نظر

376 + 683

بسم الله

بغض داشتن من بعد دیدن انیمیشن your name کاملا طبیعی ست.
ف. ن

376 + 677

بسم الله

امام حسین علیه السلام بی شک جوابِ حسینی بودنت را می دهد. درجه دارد و مراتب. برای مثال می تواند آنقدر امام شود و دست گیر، که بگذارد در همین ایام و با چشم های پف کرده از گریه و چادر خاکی شده از طی کردن کوچه ها و روسریِ مشکی به سر، عاشق شوی. عاشقِ سربازش.
ف. ن ۰ نظر

376 + 676

بسم الله

من چیزی ندارم که با آن بخواهی با بدست آوردنم از من سوء استفاده کنی. تنی دارم که همه ی دخترها دارند. جلوه ای دارم که دارند. پس اگر نیتت این است به خودت زحمت نده.
اگر میخواهی مبارزه کنی، من را انتخاب کن. تا همراهِ هم آشپزی کنیم و کتاب بخوانیم و شهید شویم.
ف. ن ۰ نظر

376 + 675

بسم الله


عشقت به حسین زیاد باشد. زیادتر از من. که زودتر از من تنت و خانه مان را سیاه پوش کنی.
ف. ن ۰ نظر

376 + 669

بسم الله

بیا با هم قرآن بخوانیم.
ف. ن ۰ نظر

376 + 666

بسم الله

چه کاره ای؟
مهم نیست. روزی حلال میخواهم، و قدری، مبارزه.
ف. ن ۰ نظر

376 + 650

بسم الله

زندگی ام باید موضوعی داشته باشد. شخصیت من با موضوعات تعریف می شوند. خواب هایم موضوعی دارند، فکرهایم، داستان هایم، کارهایم، آرزوهای برنامه ریزی شده ام، مشکلاتم، دردهایم، خاطره هایم، موسیقی ای که دلم می خواهد پیگیرش باشم، فیلم هایی که می خواهم ببینم، کتاب هایی که می خوانم، روزی که می خواهم شروع کنم و شبی که می خواهم تمام شود. زندگی ام باید موضوعی داشته باشد و از کارهایی که قرار است بدون موضوع انجام دهم دوری می کنم. مثل داستان نویسی با موضوع آزاد، فیلم های سرگرم کننده ی سطح پایین، آهنگ های شادِ تحرک آور و وقت های بی هدف غلت زدن قبل خوابیدنم. در شخصیتم این ویژگی نهادینه شده که باید قبل خواب فکر کنم. به موضوعی خاص. می تواند واقعی باشد و نباشد. اگر نباشد، پس حتما یک طرح کلی داستانی ست که قرار است من از اول با یک اتفاق شروعش کنم و با یک اتفاق به پایان برسانمش. با یک اتفاق خوب به پایان برسانمش. در یک سال، شاید من سیصد داستان می نویسم قبل خواب در سرم. من پرکارترین نویسنده یِ شبانه ی جهانم. اما حالا با این توصیف ها، می شود بدون فکر کردن به یک شخص محکم، فکرهای عاشقانه ام را هدر بدهم؟ می شود و اگر بشود به نظرتان عذاب نمی بینم؟ می بینم. با هر آهنگ عاشقانه ای که دوستش داشتم، عذاب می بینم که فکرهای بعدش، موضوعی ندارد. موضوعی از جنس یک آدم. و حیف که با داستان های ذهنی ام این لحظات طی می شوند و من هنوز افسوس می خورم. الهی! عشق. الهی! عشق.
ف. ن ۰ نظر

376 + 556

بسم الله

چه کسی گفته که نباید از رویاها حرف زد؟ رویا می تواند آنقدر بزرگ باشد که در ذهن هیچ جستجوگری نگنجد و یا آنقدر کوچک که کودکی به آن بخندد. رویا را نباید در لا به لایِ نرمیِ پتو خفه کرد. رویا را نباید پشت دندان های چفت شده گذاشت و نباید حواس قلب را برای لمسش، پرت کرد. رویا اینجاست. پیشِ من، درون دست هایم، روی بندِ اول انگشت بزرگه ام نشسته و دارد قِل می خورد تا کفِ دستم جا خوش کند. رویا اینجاست. پیشِ من، به تار به تار موهایم نگاه می کند و می گوید نباید برای هیچ سپید شوند. رویا اینجاست. پیشِ من، پایین پیراهنم را گرفته و مثل کودکِ بازیگوشی می کشد و می خواهد به دنبالش بروم. رویا اینجاست، در سرم، چشمم، گوشم، دهانم، قلبم، نفسم، پاهایم، دست هایم. رویا اینجاست، زیر پوستم دارد تکثیر می شود، تا رنگ عوض کند. تا رنگِ جهانم را عوض کند. تا من بشوم سپیدبختِ سپیدپوشِ یک مزرعه یِ فیروزه ای. چه کسی گفته که باید رویاها را جار زد؟ رویا، عاشق است. و من معشوقش. من هم عاشقم، و اویِ درونِ رویایم، معشوق. پس باید رویا جدی و صبور و محکم، همیشه، زمزمه کند گام برداشتن را. رویا زمزمه می کند; گام بردار.


نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر ۱۳۹۵ساعت 0:16  توسط ف.ن 
ف. ن ۰ نظر

376 + 555

بسم الله

من دختر سرزمین پر از درختم. حیاط خانه مان تا جایی که حافظه ام کش می آید پر از درخت بوده. بچگی هایم احساس دوستی چندانی با آن ها نداشته ام. می ترساندنم. جرئت شب تنها حتی روی سکوی خانه هم رفتن، نداشته ام. تکان خوردنشان، صحبت کردنشان، سکوتشان، رقص و پایکوبی شان، عزایشان، همه برایم ترسناک بود. حالا چیزهایی تغییر کرده. می گویند نزدیک است ظرف بیست و یک سالگی ام پر شود. می گویند قدت از پدر و مادرت هم بلندتر شده. می گویند حرف به کرسی نشاندن هایت هم دارد عالم گیر می شود. می گویند وقت تصمیم گیری ست. تصمیم گرفته ام. مثلا شبیه درخت ها بهار که شد زنده شوم. مثلا شبیه درخت ها بهار که شد شکوفه بدهم. صورتی؟ صورتی. روی پیراهنم؟ روی پیراهنم. مثلا درخت شوم. آری خودِ درخت شوم. ریشه ام را در خاک محکم کنم. قد راست کنم. بلند شوم. سایه باشم. تنه باشم. برگ بدهم. نفس بدهم. با صبوری بازی پر سروصدای بچه ها را روی شانه هایم تماشا کنم. خودم را برای قرار عاشقانه ی پسر مو سیاهِ شهر با دخترِ پیراهن سبز مخملی همان خانه ی تهِ کوچه یِ نرگس ها، آماده کنم و برگ هایم را فرش دلدادگی شان کنم و در انتخاب تاریخ عقدشان مشارکت کنم. مثلا درخت شوم. همان درخت قصه گویِ مشهور شهر که از سراسر زمین برای دیدنش می آیند و او فقط، او فقط وقتی قصه می گوید که سربازِ پوتین به پایِ نگهبانِ شهر درخواست می کند. این را همه فهمیده اند. می شنوم که در شهر صدا به صدا می گوید خانه ی سرباز پوتین به پایِ نگهبان شهر کجاست؟


نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 16:50  توسط ف.ن
ف. ن ۰ نظر
سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.
کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
آذر ۱۳۹۶ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۳۹ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۶۶ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
پیوندهای روزانه
کتاب فروشیِ خونی
تجربیات یک سال دومی
ایمان داشتن به خدا تنها کافی نیست، به خدا باید اعتماد داشت
گرسنه نیستم گارسون
خیال می کنی همه اش نمایش است؟
هر جای این نقشه که دست بگذاری، درد می کند..
بگو کجا به خنده می رسیم؟
جهنم
از اینجا شروع شد
آن مرد در باران رفت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان