معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «یک دست لباسِ محکم» ثبت شده است

بسم الله

جمع کردن سفره برایم سخت است، اما سفره‌ پهن شدن روی زمین را دوست دارم. شستن ظرفها برایم سخت است، اما پر شدن ظرف از غذا را دوست دارم. بطری خالی نوشیدنی غمگینم می‌کند، اما وقتی درِ آن را هم‌اتاقی باز می‌کند لب‌خند می‌زنم. تو هم نیستی، اما‌ نگاهت همان سفره‌ی پهن شده روی زمین و ظرف پر شده‌ی غذا و درِ باز شده‌ی بطری ست.
۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۴:۳۸
ف. ن
بسم الله

غمگینم.
وقتی غمگینم، از من نخواه حرف بزنم.
فقط تو برایم حرف بزن.
از خودم و خودت. و نه جهان.
فقط از خودم و خودت.
۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۳۵
ف. ن
بسم الله

صدای نگهبان در همه‌ی خوابگاه می‌پیچد؛ 《دانشجویان محترم کارگاه انتخاب همسر هم‌اکنون در نمازخانه در جریان است. با کاغذ و خودکار تشریف بیاورید.》 نمی‌روم. خسته‌ام، شامم را درست و حسابی نخوردم، وقت نماز است، میان ترم اقتصاد مانده و من باید تا نیمه‌های شب بیدار باشم و درس بخوانم. پس وقت ندارم و نمی‌روم. اما اگر وقت داشتم می‌رفتم؟ نه. انتخاب همسر کارگاه نمی‌خواهد، عشق می خواهد و ایمانی برای مبارزه. حتی شاید عشق هم نخواهد. به هم اتاقی ام می‌گفتم حاضر نیستم اعتقادم را فدای عشق کنم. بخاطر عاشقی با یک مرد، دست از اعتقاد کشیدن؟! نه، این یکی از من برنمی‌آید. مثلا بگوید چادرت را بردار بخاطر من. در مخیله‌ی من هم نمی‌گنجد. هم اتاقی ام من را فهمید؟! نمی‌دانم. فقط می‌دانم درس دارم و صدای اذان در همه‌ی خوابگاه پیچیده است. کارگاه چگونه آدم قشنگ باشیم.
| لب‌خند
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۱۹
ف. ن
بسم الله

از هر سو خبری می آید. قتل و غارت، تجاوز و گریه، تحریم و گرسنگی، نفرت و بمب، کینه و خنجر، داغ و داغ و داغ. اما، هنوز هم می توان در این هوای کثیفِ خونین، دوست داشتن را دوست داشت.
۱۶ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۲۵
ف. ن
بسم الله

در پاییز، باید باشی.
وقتی باشی، برگ ها با خیال آسوده تری روی زمین می افتند. وقتی باشی، پرنده ها، آهسته تر به فکر مهاجرت می افتند. وقتی باشی، پالتوهای گرم، دیرتر از کمدها بیرون می آیند و دستکش های سیاه در کیف ها جا می مانند. وقتی باشی، اصلاً هوای سرد و پر سوزِ دهکده در نظرم پررنگ نمی شود. اصلاً به فکر ها کردن دست هایم نمی افتم. اصلاً، می دانی اصل قصه ی این پاییز چیست؟ وقتی باشی، پاییز هم کمتر غم انگیز است. خودش گفت. گفت با هم راه بروید. دست های همدیگر را بگیرید. به چشم های هم نگاه کنید و گرم شوید. خودش گفت. گفت با هم آهنگ بخوانید وقتی دارید خیابان ولیعصر را با پاهایتان وجب می کنید. ولیعصر! راستی، یادت هست که ولیعصر طولانی ترین خیابان خاورمیانه است؟ او می دانست روزی ما انتخابش خواهیم کرد برای دست هایمان. می دانست و خودش را کشید. کشید و کشید تا طولانی ترین خیابان شد. تا ما بیشتر گرمِ دلگرمی هایمان شویم. در این پاییز. در این پاییز سرد. در این وقتی که دستکش های سیاه، دوست نداشتنی ترین گرم کُن های دنیاست برایم. برای منی که در پاییزم، باید باشی.
۰۵ آذر ۹۶ ، ۲۰:۲۹
ف. ن
بسم الله

بغض داشتن من بعد دیدن انیمیشن your name کاملا طبیعی ست.
۱۱ مهر ۹۶ ، ۲۲:۴۹
ف. ن
بسم الله

امام حسین علیه السلام بی شک جوابِ حسینی بودنت را می دهد. درجه دارد و مراتب. برای مثال می تواند آنقدر امام شود و دست گیر، که بگذارد در همین ایام و با چشم های پف کرده از گریه و چادر خاکی شده از طی کردن کوچه ها و روسریِ مشکی به سر، عاشق شوی. عاشقِ سربازش.
۰۸ مهر ۹۶ ، ۰۰:۵۶
ف. ن
بسم الله

من چیزی ندارم که با آن بخواهی با بدست آوردنم از من سوء استفاده کنی. تنی دارم که همه ی دخترها دارند. جلوه ای دارم که دارند. پس اگر نیتت این است به خودت زحمت نده.
اگر میخواهی مبارزه کنی، من را انتخاب کن. تا همراهِ هم آشپزی کنیم و کتاب بخوانیم و شهید شویم.
۰۸ مهر ۹۶ ، ۰۰:۲۵
ف. ن
بسم الله


عشقت به حسین زیاد باشد. زیادتر از من. که زودتر از من تنت و خانه مان را سیاه پوش کنی.
۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۹:۴۶
ف. ن
بسم الله

بیا با هم قرآن بخوانیم.
۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۴:۲۳
ف. ن