معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 816

سه شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۲۷ ب.ظ
بسم الله

گفت برخان نساز.
گفتم نمی‌سازم. مشکلات من تپه‌‌های شنی واقعی‌اند نه کاذب.

می‌خواهم صریح حرف بزنم. برای اینکه قدرت خودتان را در برابر غول‌های‌ بی‌شاخ و دمِ زندگی‌تان نشان دهید اصلا نیاز نیست که غول را بچه‌غول جلوه بدهید و یا اصلا یک دایناسورِ سیرِ خسته‌یِ گوشه‌ای افتاده. مشکلات بزرگند. خودتان را بزرگ‌تر کنید. من نمی‌خواهم با بچه‌غول کردنشان، خودم را بزرگتر و قوی‌تر نشان دهم. من قوی هستم و آن‌ها هم غول‌های به شدت گرسنه‌ی وحشی هستند. می‌درند و زخمی می‌کنند. اما من معجونِ امید می‌خورم. بزرگ می‌شوم. دست‌ها و پاهایم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند. قلبم وسعت می‌گیرد. روی تمامِ زخم‌های غول، سایه می‌اندازد و آن‌وقت، دهانم را باز می‌کنم و غول‌ها را می‌بلعم. یک چای نباتِ لیوانی هم رویش می‌خورم تا دل‌درد نگیرم. آخر، غولی که سالها گوشت از تن و جانِ من کَنده و قورت داده، کمی دیرهضم و بدمزه است.

گفت برخان نساز.
می‌گویم لب‌خند می‌سازم.


|لب‌خند

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.