معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 797

شنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۳:۱۳ ق.ظ
بسم الله

احمقانه است اگر فکر کنم این ناله‌ها برای یک مساله‌ی ساده‌ی احساسی‌ست. شده‌ام مثل رستم که کشتن یک حریف، مساله‌ای ساده برایش بود اما وقتی آن حریف پسرش شد، دیگر قصه‌اش، قصه نبود. غصه شد. غصه‌ام. پسرم حریفم شده است. قبل کشتنش می‌فهمم. می‌فهمم واقعیت می‌گوید بنشین سرجایت. تو در این مرحله از زندگانی‌ات می‌مانی. عبور؟ نمی‌شود. تو در این جوانیِ زخمی می‌مانی. کار می‌کنی، از خیابان‌ها می‌گذری، صبح به صبح چای دم می‌کنی، به مادرت پشت تلفن آمار ناهار و شام خوردنت را می‌گویی و به محل کارت می‌روی و گاهی کافه‌نشینی با دوستانت و گاهی مسجد رفتن با چادر نماز سفیدِ گل‌گلی‌ات و گاهی مزار شهدا رفتن با گلویی سنگین و تا صبح فیلم دیدن و کار نوشتن و سفر رفتن و خسته شدن و بعد هم مُردن. عشق؟ هم‌سر؟ فرزند؟
واقعیت تیر سه شعبه دارد.
آخ گلویم...

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.