معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 772

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۵۲ ب.ظ

بسم الله


چشم‌هایی را که همیشه خسته‌اند دوباره می‌بندم. می‌خوابم؟ نمی‌دانم. انگار می‌خوابم. پنکه را روشن نکرده‌ام. پتوی نازک مادر را هم روی تنم و سرم کشیده‌ام. می‌خوابم؟ نمی‌دانم. از لایِ تور پنجره به آسمانِ روشن نگاه می‌کنم. شاخه و برگ‌های درختان نارنج حجم آسمان در چشم‌هایم را کم کرده‌ است اما هنوز نگاهم پر از آسمان است. می‌خوابم؟ نمی‌دانم. صدای اذان مغرب می‌‌آید. ریز. مثل لرزشی که در وجودم حس می‌کنم. ریز. مثل ترسی که به جانم چنگ می‌زند. ریز. زلزله است؟ نمی‌دانم. دست روی تخت می‌گذارم. انگار دست روی زمین گذاشته‌ام. می‌خواهم حرکت زمین را حس کنم. می‌خواهم جابه‌جایی زمین را وصل کنم به قلبم. بگویم این لرزشِ قلبم بخاطر جابه‌جایی زمین است نه ترک‌های قلبم. خانه‌ی قلبم هنوز محکم است حتی اگر شبِ قبلش با مثل مجسمه‌ی مهدی یراحی و بیت آخر محسن یگانه لبه‌ی تخت نشسته‌ام و دست روی دهانم گذاشته‌ام و گریسته‌ام. می‌خوابم؟ نمی‌دانم. دستم می‌لرزد. ریز. قلبم می‌لرزد. ریز. زلزله‌ است؟ نمی‌دانم. بلند می‌شوم. صدای اذان تمام می‌شود. وضو می‌گیرم. نماز می‌خوانم. شوهر خواهرم از کار برمی‌گردد و می‌گوید زلزله آمده بود. متوجه شدید؟ پس زلزله بود...

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.