376 + 693

بسم الله
تجمعاتی در نقاطی از کشور شده است. گرانی، سهم اصلی و بزرگ فریاد مردم است. آری فریاد. آنها فریاد می زنند که وزن بار روی دوششان تکمیل شده است. دیگر تحمل وزن اضافی را ندارند. بنزین و مواد غذایی و نان و آب ما گران شود؟ وامصیبتا. دیگر چطور می شود زندگی کرد؟ این سوال اصلی این روزهای ماست. دیگر چطور می شود این حجم اضافیِ ناشایست و کریه چهره و زهر مزه را تحمل کرد و دم نزد؟ و حتی با آن کنار آمد و زندگی کرد؟ وای بر ما. وای بر ما اگر سکوت کنیم. اگر خانه های سر به فلک کشیده ی چسبیدگان به میزهای کشوری را ببینیم و هنوز با خود فکر کنیم  که آنها غم ما را دارند. وای بر ما اگر چشم ببندیم به دست برد زدن های فامیلی جیب گُنده های این سرزمین که انگار سیری ندارند. انگار هیچ سمی نیست که ریشه ی این آفت ها را بخشکاند. اما می دانم که هست. هنوز هست. مردم. بلند شدن. چشم نبستن. گوش تیز کردن. دهان باز کردن و با مشت محکم، عدالت خداوند را پای این میز محاکمه فراخواندن. هنوز ما هستیم و باید باشیم. سم شویم. زهرآگین و کُشنده تا بخشکانیم و بسوزانیم ریشه ی آفت های زمین های دلمان، ایمانمان و شرفمان را. وای بر ما، اگر ساکت بمانیم. خانه را باید نجات داد. باید بلند شد و نجات داد.


ف. ن

نظرات  (۰)

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.
کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
تیر ۱۳۹۷ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۳۹ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۶۶ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
پیوندهای روزانه
تا نپژمرده‌ایم...
حرفهایی عجیب درست
کتاب فروشیِ خونی
تجربیات یک سال دومی
ایمان داشتن به خدا تنها کافی نیست، به خدا باید اعتماد داشت
گرسنه نیستم گارسون
خیال می کنی همه اش نمایش است؟
هر جای این نقشه که دست بگذاری، درد می کند..
بگو کجا به خنده می رسیم؟
جهنم
از اینجا شروع شد
آن مرد در باران رفت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان