معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 685

سه شنبه, ۲ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۰۷ ق.ظ
بسم الله

گفتم می آیم در یک صبح سرد و عصر خواب آلود می نویسم؟! بله گفتم. اما حالا صبح گرم و خواب آلود است. لیوان چای گرم برای رفع خواب آلودگی ام و کیک زهرا برای رفع گرسنگی، کنارم روی میز هستند و من از یک ساعت پیش، مشغول تایپ هستم. تایپ یک پروژه ی دانشجویی. مشغول انجام کار. انجامِ یک کارِ دانشجویی. و کار کردن، از کارِ خودت پول درآوردن، از لذت بخش ترین نعمت های خداست روی زمین. شکر خدایِ جان را، و لب خند به تصمیم هایم. به بزرگ شدنم. به محکم شدنم. به دست های تلاشگرم. و لب خند به این روزهای گرم و سردِ آبانِ تهران و دانشگاه. به این خنده های دخترانه. به این هنوز نفس کشیدن. و کدام اتفاق قشنگ تر از به یاد آوردنِ نعمت های خداست؟

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.