۷۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «لب‌خند» ثبت شده است

376 + 868

  • ف .ن
  • پنجشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۸
  • ۰۲:۴۲
  • ۰ نظر
بسم الله

باید مفصل‌تر از این حرف‌ها بیایم برای ثبت روزگارم در اینجا بنویسم که چه شد و چه نشد. من چه کردم و خدا چه کرد و او چه کرد. اما کوتاه و مختصرش شیرین‌تر است. فیروزه‌ای تر است. همین‌که بیایم بنویسم می‌دانستم اردی‌بهشت، برایم ماندگار می‌شود. مثل 29 اردی‌بهشت 1397، با دیدنِ سرمه‌ای پوشِ ارتباطات، و مثل 20 اردی‌بهشت 1398، با شنیدن عجیب‌ترین کلماتی که در قلب و ذهنش می‌گذرد. من شگفت‌زده‌ترین دخترِ زمین هستم در این اردی‌بهشت‌های اسرار‌آمیز. شکر خدایِ جان را. ما با توکل به خودش، به خودِ خودِ خالقِ محبت، آفریننده‌ی دوست داشتن، و پروردگارِ قلب‌های تپنده، در این مسیر آرام آرام قدم برمی‌داریم.
نوشتم تا یادم نرود چه بر من گذشت روی زمین. در این سفر کوتاه.
نوشتم تا بعدِ خستگیِ سحری پختن و درس خواندنِ نیمه‌شبانه، لب‌خند بزنم و در آرام‌ترین حالتِ جریانِ خونم، خداوند را شکر کنم.
نوشتم تا در فیروزه‌ای‌ترین لحظه‌ها هم پروردگارِ قلبم را فراموش نکنم. مثل لحظه‌های سخت. مثل همان لحظه‌های سختِ طی شده.


|لب‌خند

376 + 862

  • ف .ن
  • سه شنبه ۲۷ فروردين ۹۸
  • ۰۹:۴۶
  • ۰ نظر
بسم الله

بعضی روزها، طوری برایت طی می‌شوند که قبل مرگت، به یادشان می‌آوری و با لب‌خند می‌گویی《چه روز اسرارآمیزی بود!》 بعضی روزها، طوری پازلِ خوب و ناخوبِ زندگی را برایت می‌چینند که یک‌تنه جورِ ناخوب را تحمل می‌کنند و در یک نگاهِ گذرا آن دوره را بخواهی مرور کنی فقط لحظه‌های خوب می‌بینی.
بعضی روزها، روز نیستند. شب هم نیستند. لحظه‌ی قبلِ طلوعِ خورشیدند. همان هنگامی که قلبت آرامشِ فراگیری دارد و خون در رگ‌هایت به آسودگی حرکت می‌کند و رنگِ چشم‌هایت خالص است و دست‌هایت آماده‌ی دریافتِ بهترین‌ها.
بعضی روزها، لحظه‌ی قبلِ طلوعِ خورشیدند. همان‌قدر شوق‌آور و فرازمینی. تو هستی و یک جهانِ در خواب و آسمانِ پهناور و خورشیدی که بالا می‌آید. بالا‌تر. باز هم بالاتر. و به تو می‌رسد. به رنگِ خالصِ چشم‌هایت. و تو خداوند را می‌بینی. همان لحظه. همان دم. و دیگر تنها نیستی. و دیگر تنها نخواهی بود. برای ابد. تا تهِ ابدیت.
بعضی روزها، دیروز بود.

376 + 850

  • ف .ن
  • جمعه ۲۶ بهمن ۹۷
  • ۰۰:۲۳
  • ۰ نظر
بسم الله

به مریم می‌گویم تو که زبانت خوب است، بیا هم‌سفرم شو تا من دیگر انگلیسی بلد نشوم و بروم سراغ زبان موردعلاقه‌ترم؛ عربی. می‌خندد. 

376 + 846

  • ف .ن
  • سه شنبه ۲۳ بهمن ۹۷
  • ۲۳:۲۲
  • ۰ نظر
بسم الله

کتابی درباره‌ی داستان‌نویسی می‌خوانم. می‌گوید بنویس. زیاد بنویس. همیشه بنویس. عاشق نوشتن باید باشی تا بتوانی نویسنده‌ی خوبی شوی. بارها این کلمه‌ها را تکرار می‌کند. و من هر بار، چشم برهم می‌گذارم و فکر می‌کنم. که عاشق نوشتنم؟ که می‌خواهم نویسنده‌ی خوبی شوم؟ کتاب داستان‌نویسی را چند لحظه‌ی قبل بستم چون می‌خواستم در این صفحه‌ی سفید مطلب جدید بنویسم که من اگر نویسنده شوم یا نشوم، نویسنده‌ی خوبی شوم یا نشوم، با کلمه به دنیا آمده‌ام و با کلمه می‌میرم. واژه‌ها دوستان من هستند، اتفاق‌های قصه‌گونه زندگی من و نوشتن، لذت‌ِ خودآگاه و نا‌خودآگاهِ من. کتاب داستان‌نویسی را بعد انتشار این مطلب دوباره باز می‌کنم و به خواندن و یادداشت‌برداری‌ام ادامه می‌دهم اما، پیش از آن باید بگویم، پیرمرد میوه‌فروشِ سرِ کوچه‌ی ما، صد سال تنهاییِ کهنه‌ای در دستش بود. روزی، من در اوجِ جوانی، چنین تصویرِ کهن‌سالی دیدم و برایم نه عجیب، بلکه غریب بود. انگار، فردوسی روی صندلیِ زنگ‌زده‌ای نشسته بود و داشت شاهنامه می‌خواند.

376 + 841

  • ف .ن
  • چهارشنبه ۱۷ بهمن ۹۷
  • ۲۱:۰۸
  • ۰ نظر
بسم الله

اینستاگرام برایم مثل کاروان‌سراست. شلوغ. سطحی. گذرا. نمی‌توانستم هرج و مرج درونی‌اش را تحمل کنم. به خانه‌ی ساده‌ی وبلاگم برگشتم. نمی‌توانم مثل آنجا تصاویر زندگی‌ام را نشان دهم اما می‌توانم دوباره از کلمات برای به تصویر کشیدن زندگی استفاده کنم. و کلمات، همان دوستانِ قدیمیِ من...


|لب‌خند

376 + 838

  • ف .ن
  • چهارشنبه ۱۹ دی ۹۷
  • ۱۹:۳۹
  • ۰ نظر
بسم الله

عملیات انجام شد. چهارشنبه‌ی 19 دی سال 1397 سفید شد. این‌بار نه نمایشی، بلکه واقعی و هزینه‌دار.
در جلسه‌ی امتحان، هجده‌ نفر از دانشجویان در اعتراض به انتخاب بدِ اساتید و ضربه به سطح علمی آن‌ها، و به‌خصوص توهین به شخصیت انسانی‌شان، دو کلاس 109 و 111 را ترک کردند و نامه اعتراضی خود را به مسئول آموزش دانشکده تحویل دادند.

حق‌ هزینه دارد.
صفر می‌گیریم.
باید دوباره از اول درس را پاس کنیم.
باید مجبور به گرفتن نمره‌ی بالای 14 باشیم.
اما
لب‌خند بزن! زیر شکنجه.


376 + 833

  • ف .ن
  • پنجشنبه ۱۳ دی ۹۷
  • ۰۲:۱۸
  • ۰ نظر
بسم الله

من آدم جو‌‌زده‌ای هستم. درست گفتم؟ شاید هم جوگیر. این را هم درست گفتم؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم من با جو ارتباط تنگاتنگی دارم. از جوِ چیزی بیرونم بیاورند طوری انرژی‌ام خالی می‌شود که وزنه‌بردارِ سه‌بار چراغ قرمز دیده در المپیک هم آنطور بی‌رمق نمی‌شود. جو. بله جو. این دوست، شایدم دشمنِ دیرینه. مثلا چرا این را می‌گویم. آدمیزاد که بدون دلیل نباید حرفی بزند. البته آدمیزاد با هر چیزی اصولا حرف می‌زند الّا دلیل. داشتم می‌گفتم. من بدون دلیل کاری نمی‌کنم. حرفی نمی‌زنم. حتی همان نگاه‌های بدون اجاز‌ه‌ام هم. بی‌اجازه هست ولی بی‌دلیل که نیست. داشتم می‌گفتم. اِی بابا. چرا وسطِ کلمه‌هایم پیدایت می‌شود؟ بخواب. درس داری. من هم دارم. ای دادِ بی‌داد. گفتم درس. اصلا آمده بودم همین را بگویم. بگویم من آدم جو‌زده و جوگیری هستم. جوِ خوابگاه و آن همه دانشجوی مشغول درس خواندن را ول کرده‌ام آمده‌ام خانه‌ی پدری. که چه بشود؟ استراحت کنم. چه استراحتی! قهوه‌ی مسمومِ قجری شد نشست در جانم. اضطراب همه‌ی جانم را گرفته. همه‌ی همان جانِ مسموم. اضطرابِ تک به تکِ درس‌هایی که نیمه‌تمام مانده‌اند. اضطراب مقاله‌ی اقتصاد. مقاله‌ی روان‌شناسی. جوِ خوابگاه را رها کردم گفتم بروم خانه در سکوت و آسایش بیشتری درس بخوانم. چه نصیبم شد؟ خواب. فقط خواب. به والله فقط خواب. در این یک هفته یا خواب بودم، یا گیج و منگِ بعد از خواب، یا مشتاقِ خواب، و یا به آن‌هایی که خوابیده بودند با حسرت نگاه می‌کردم. بله. من آدم جو‌زده‌ای هستم و اضافه کنید به آن، جوگیر بودن را. بدشکل، جوِ خانه من را گرفته و اسیر کرده. فردا رخت می‌بندم. البته رخت چندانی که نیاوردم. در اصل کوله می‌بندم و چهارتا کتابی را که نیمه‌تمام ماند می‌برم و لپ‌تاپی که نشد آخرین فیلم از لیست نولان را هم در خانه نگاه کنم و عینکی که درست شد و مانتوی سبزی که عضو جدید کمدِ خوابگاهم می‌شود. مانتویِ سبز دوست‌داشتنی‌ام. می‌خواستم چه بگویم چه گفتم. اما مهم نیست. مهم، اصل کلام است. که من جو‌زده و جوگیر هستم اما سست نه. مثلا نه تابستان و دوری، و نه اوایل پاییز و بی‌توجهی، و نه باقی روز‌های زرد و نارنجی، نتوانستند کاری کنند. من هنوز هم به عکس‌هایت نگاه می‌کنم می‌خندم. 

376 + 832

  • ف .ن
  • سه شنبه ۱۱ دی ۹۷
  • ۲۳:۲۳
  • ۰ نظر
بسم الله

کنج‌ها را دوست دارم. کنجِ اتاق نشستن صفایی دارد که گرفتن نمره‌ی ۲۰ از استاد انصاری ندارد. حالا هم کنجِ هال نشسته‌ام. کنج نیست ولی گوشه‌ی گوشه‌ی بخاری نشسته‌ام. بازوی راستم که چسبیده به بخاری گرم شده است. می‌خواهم اعترافی کنم. کنج‌ها صفا دارند ولی بیشتر از آن امن هستند. نقاطِ امنی که فکر می‌کنی دستِ هیچ غولی به تو نمی‌رسد. حتی غولِ تنهایی. :)

376 + 831

  • ف .ن
  • سه شنبه ۱۱ دی ۹۷
  • ۲۲:۱۰
  • ۰ نظر
بسم الله

در اتاق راه می‌روم. لیوانی شسته می‌شود و کنار لیوان‌های دیگر جای می‌گیرد. برگه‌های تمرین‌‌ آمارِ مقدماتی روی زمین ولو شده‌اند. سیدعلی می‌گوید من سردرنمی‌آورم از این برگه‌ها. مادرم می‌گوید خاله فاطمه می‌فهمد. می‌خندم. من هم سردرنمی‌آورم. لیوانی برداشته می‌شود. آبِ خنکی سرازیر می‌شود درونش. هدفون را برمی‌دارد. بی‌اجازه. اخم می‌کنم. بی‌اجازه. آب می‌خورد. بی‌اجازه. نگاهش می‌کنم. بی‌اجازه. نمی‌فهمد. سیاست می‌گوید قوه‌ قضائیه یک نهاد سیاسی نیست. می‌گوید ولی پاره‌ای از کارهایش سیاسی‌ست. در آینه نگاه می‌کنم. من هم عاشق نیستم. ولی پاره‌ای از کارهایم عاشقانه است. صفحه‌ی ۹ جزوه‌ی آمار را باز می‌کنم. نمودار توزیع نرمال. چولگی یعنی منحنی به سمتی کج شده باشد. راست یا چپ. مثل من. مثل نگاهِ من. چولگی دارد. به سمتِ هر نقطه‌ای که بچه‌ها اشاره کنند. می‌خندم. لیوان دوباره شسته می‌شود. هدفون را سرجایش می‌گذارد. می‌زنم به شارژ. هنوز کلی از جزوه‌ی سیاست مانده است. نخوانده‌ام. هنوز بیست و چندتایی سوال نخوانده دارم. مثل هزاروچندتایی سوال بی‌جواب. نه از سیاست. از نگاهِ سیاستمدارِ تو. در اتاق راه می‌روم. دوباره کسی لیوانی برداشت.

376 + 830

  • ف .ن
  • يكشنبه ۹ دی ۹۷
  • ۲۳:۳۳
  • ۰ نظر
بسم الله

و دوست‌داشتنت باید مرا به جلو ببرد...
و دوست‌داشتنت باید مرا به جلو ببرد...
و دوست‌داشتنت باید مرا به جلو ببرد...