- ف .ن
- پنجشنبه ۲۳ آبان ۹۸
- ۲۳:۵۲
- ۰ نظر
بسم الله
میگویم دلم میخواهد برایت کتاب بخوانم.
میگوید خب بخوان.
جز لبخند زدن چه میتوانم بکنم؟
بسم الله
میگویم دلم میخواهد برایت کتاب بخوانم.
میگوید خب بخوان.
جز لبخند زدن چه میتوانم بکنم؟
بسم الله
یادم میآید. پستی نوشته بودم چند سال قبل. دربارهی خدا را شکر کردن. بله در همه حال که باید خداوندِ جان را شکر کرد ولی یک لحظهای بود که ویژه میخواستم شکر بگویم. وقتی که میدیدم. میدیدم کسی را دوست دارم. دوستم دارد. نگاه کردن به هم برایمان خندهدار و مسخره نیست. هی نگاهم کند وقتی که حواسم نیست. هی نگاهش کنم وقتی حواسش نیست. یادم میآید نوشته بودم دلم میخواهد وقتی دوست داشتن قلبم را گرم کرد و من نگاهش که میکنم، خداوند را شکر بگویم. لحظه به لحظه. لبخند بزنم و جانم شکوفه بدهد و شکر بگویم. که هستیم. که حواسمان به هم هست. که دنیایمان برای هم عجیب نیست. نزدیکترین معنا را درک میکنیم. از آسمان نمیگوییم از زمین بشنویم. یادم میآید. و حالا باید بگویم خدایا شکرت.
بسم الله
وقتهایی که نگاهم میکند، نگاهم میکند، هی نگاهم میکند، فکر میکنم بیشتر دوستش دارم.
|به وقتِ خیابانِ ولیعصر
|لبخند
بسم الله
استاد مختاریان گفت تیترت را بخوان. وسطِ شلوغی کلاس به خودم اشاره کردم گفتم من؟ گفت آره! خواندم. پنج تیتر برای اربعین باید مینوشتیم. آخرین تیتر را که خواندم گفت 《متفاوت بود. متفاوت بود دوست داشتم.》 لبخند زدم. کمی هم میلرزیدم البته. گاهی وقتها در برابر آدمهایی که خیلی بیشتر از من میدانند، دست و دلم میلرزد. از ترس، از شوق حتی. شوقِ شاگردشان بودن!
زمانِ کلاس به تهِ استکانش رسید. شبیه وقتی که تفالههای چای در کفِ خالی از آبِ لیوان میچسبد. چسبیده بودیم به صندلیهایمان. خسته و خوابآلود. استاد حرف زده بود حرف زده بود حرف زده بود و ما علاوه بر اینکه گوش میدادیم و پُر میشدیم اما از سکوتِ کلاس، خوابمان هم برده بود. زمانِ کلاس که به پایان رسید استاد با حضور و غیاب کردن، تفالههایِ قرن بیست و یکِ چسبیده به صندلیهای چوبیِ دانشگاه را به تکاپو انداخت. داشتم زیپ کیفم را میبستم که دوباره نگاهِ استاد را به سمت خودم دیدم. گفتم من استاد؟ گفت 《آره! هفتهی بعد که تیتر دربارهی حمله ترکیه به کردهای سوریه میارید انتظار دارم بازم متفاوت بنویسی.》 لبخند زدم. محکم.
بسم الله
از دو هفتهی پیش ورزش منظمم را شروع کردهام. سه روز در هفته. روزهای فرد. بارها با بچههای اتاق حرفِ این شد که اولویتها اشتیاقها را میسازند. اگر اولویتت ورزش باشد برای آن مشتاقتری تا تفریح بیرون یا هر کار دیگری. اولویتم این روزها شده ورزش، باشگاه، باشگاه، ورزش. البته این نباید اولویتِ اول من باشد چون کاری مهمتر از این در سرم وول میخورد ولی فعلا همین عامل متحرکِ جدیدِ سالِ 1398 من، در صدر فهرستِ کارهایم جا خوش کرده است. این روزهای تحصیلیِ سال نود و هشت، شنبه تا چهارشنبه به دانشگاه میروم به جز دوشنبهها که خالی از درس ماند. با درسهایی مثل اصول روابط و سازمانهای بین الملل، مصاحبه، زبان تخصصی، ارتباطات سیاسی، روش تحقیق، نظریههای ارتباطات جمعی، گرافیک و صفحهآرایی در مطبوعات، اقتصاد ایران که دو ترم قبل برایش حرکتی زدیم و برگهی سفید تحویل دادم و 4 ناقابلی در کارنامهام آمد، و درسی که سرِ بزنگاه برداشتم و حالا پشیمانم! تاریخ تحلیلی صدرِ اسلام. این درس حسابی حالم را بد میکند. برایش باید 6 صبح شنبه بیدار شوم! 6 صبح شنبه! مای گاد. و دیگر هیچ.
از دو هفتهی پیش که ورزش منظمم را شروع کردم، حالم که ناخوب میشود و دلم خالی شدن میخواهد پناه میبرم به باشگاهِ خوابگاه. پناه بردنی زیبا. این روزها فهرستِ کارهایی که باید تجربهشان کنم زیاد و زیادتر میشود. پربارتر. و من خوشحالتر میشوم. خدایِ جان را شکر.
|لبخند
بسم الله
از وقتی به تهران آمدم دوباره ف.ن یک گوشهی اتاق خوابگاه نشسته و به من زل زده. اما نگران نمیشوم. چون فِ، همان یک حرفِ لابهلایِ الفبایِ زمین، دارد کار خودش را میکند. فکر میکند. راه میرود. حرف میزند. نظر میدهد. مینویسد و لبخند میزند. از همهی اینها مهمتر، زود میخوابد و زود بیدار میشود. گمان میکنم همهمان نیاز داریم از حجم اسم و رسممان کم کنیم. سبک که باشیم تن و جانمان، راحتتر و فعالتر میشود. من الان، در ساعت نه و سی و سه دقیقهی شب، یک فِ خسته و خوشحالم.
|لبخند
بسم الله
من از بچگی دوست داشتم چیزمیز بسازم. فرقی نداشت چه جنسی و چه شکلی و اصلا چه مفهومی داشته باشد. موهایم بلند نبود، وقتی هفت الی نه سالم بود برای خودم با روسری موی بلند درست میکردم و پشت سرم میبستم. آجر دیوار حیاط خودمان و همسایه را خالی میکردم تا ادویهی خالهبازیام باشد. بزرگتر که شدم نقاب درست کردم برای خودم. بعدها فهمیدم کلمهها را دوست دارم. از کنار هم گذاشتنشان، ماجراها میساختم. طوری که بچهها، وقتهای بیکاری بین کلاسها و تا وقتی که معلم سر کلاس بیاید دور و برم مینشستند و به خوانش ماجراهای داستانیام گوش میدادند. هنوز یادم نرفته که یکی از بچهها موقع چاقو خوردن یکی از شخصیتها چقدر ناراحت شد. آن لحظههای پیش دانشگاهی شفاف در ذهنم مانده. چند وقت پیش فهمیدم ساختن مزهاش عجیبتر هم میتواند باشد. وقتی که اسم ساختم. برای ماجراهای داستانی جدیدم. امشب هم چیزی ساختم. آدرس اینستاگرامم را تغییر دادم. چهار عنصر حیاتیِ جهانم را کنار هم گذاشتم و شد آدرسم. بگذارید سادهتر بگویم، زمین جای اسرارآمیزی است. فضولی کنید در آن. در عنصرهایش. خلاصه که موفق باشید.
|لبخند
بسم الله
اول بچهگربهها ول کنِ درِ توریِ ورودی خانه نبودند حالا بزرگترهایشان بست مینشینند و بلند نمیشوند. میخواهم بیشتر از آنها برایتان بگویم. اینها خیلی طفلی هستند. وقتی بعدِ هزار بوق بوق کردن از آنها و هزار و چهارصد بوق بوق کردنِ متقابل از ما، بالاخره در باز میشود و کسی برایشان غذا میبرد، جستی میزنند و میپرند روی غذا، اما ای دل غافل. دشمنِ غذایشان از راه میرسد. نه یک گربهی هیکلی است و نه یک حیوان قلدرِ دیگری. او یک مرغ است. البته باید بگویم آنها. چندتایی مرغ و خروس سروکلهشان پیدا میشود و در حالی که قانع به سهم غذای خود نیستند غذای این دو گربهی طفلی را هم میبلعند چند قلپ آب هم رویش. این دو جفت چشمِ سبزِ ماورایی هم دوباره به ما زل میزنند. واقعا دیگر کاری از دست ما برنمیآید. حتی از منِ فوقِ دلسوز. تا شب و سهم غذایی دیگر باید صبور باشند. اینها علاوه بر طفلی بودن، خنگ هم هستند. از نوعِ خوبش. از نوعِ همین خنگهای جذابِ چلاندنی. وقتی پشت درِ توری میبینمشان به این نکته پی میبرم. ولی میدانم آنها اگر بفهمند حتما عصبانی میشوند. مثلا شب وقتی که من سیصد و یکمین غلتم را میزنم تا بلکه خواب به خواب بروم میآیند پشت دیوارِ اتاق در حیاط کناری و هی روی برگهای ریخته شده روی زمین راه میروند. هی راه میروند. و من از ترس قالب پر و خالی میکنم. خب من در آن لحظه فکرم به اینجا نمیرسد که این صدای پای دو گربهی عصبانیِ انتقامجوست. بلکه فکر میکنم دزدی، روحی، شبحی، جنی، آدم پلیدی چیزی، برایم دارد نقشه میکشد. خلاصه. حالا که دارم فکر میکنم این گربهها خیلی هم قشنگ هستند. قشنگ و دلبر. خنگ هم ترامپ است و آن خروسی که سهم غذای اینها را میخورد. لعنت بر آدمهای جاهطلبِ حقخور. لعنت بر خروسهای حریص.
بسم الله
تشویق به کتاب خواندن
تشویق به نوشتن
تشویق به ورزش کردن
تشویق به نوشتن
تشویق به فیلم دیدن
تشویق به نوشتن
تشویق به بهتر از قبل درس خواندن
تشویق به نوشتن
تشویق به زود خوابیدن
تشویق به نوشتن
تشویق به فعالیت اجتماعی داشتن
تشویق به نوشتن
تشویق به خوشحال بودن
تشویق به نوشتن
تشویق به مزه کردن تجربههای جدید
تشویق به نوشتن
دنیایم با تو اردیبهشتی میشود.
آخرتم؟
توکل میکنیم به الله :)