376 + 727

بسم الله

وقتی استاد رهایت نمی کند و به سرویس خوابگاه نمی رسی،
وقتی تصمیم می گیری به مدت دو ساعت در دانشگاه بیکار نچرخی و خودت به خوابگاه بروی،
وقتی سوار تاکسی آزادی می شوی و با مترو به انقلاب می روی،
وقتی هندزفری قرمزت را می خری،
وقتی لا به لایِ کتاب ها و پیکسل ها و دفترها و آدم های کتابفروشی سوره مهر لب خند می زنی،
وقتی از کنار دانشگاه تهران آرام رد می شوی،
وقتی رو به روی ورودی دانشکده حقوق و علوم سیاسی اش، کنار نرده های ساختمان مرکزی می نشینی،
وقتی هوا خنک است،
وقتی برگ ها برایت می رقصند،
وقتی موسیقی اردیبهشت می گذاری و صدایش را بلند می کنی،
وقتی کتاب شعر پرواز 69 را باز می کنی و شعر می خوانی و شعر می خواند،
وقتی رهگذرهای آن حوالی شما دو تا را می بینند و موسیقی را می شنوند و کنجکاو تصویر روی کتاب شعرت می شوند،
وقتی حوالی سه راه شهید بهشتی زیر نم نم باران آهنگ زمزمه می کنی و از صدایت لذت می بری،
وقتی با هم این شعر را تکرار می کنید؛
تلاقی من و تو: این بهار بارانی،
وقتی می خندی،
وقتی با دوستت می خندی،
وقتی خودت هستی،
وقتی کنار یک انسانِ دیگر، با وجود تمام معبرهای زمین، خودت هستی،
یعنی امروزت را زندگی کردی.
یعنی امروزم را زندگی کردم.
همین.

| لب خند
ف. ن ۰ نظر

376 + 726

بسم الله

اردیبهشت آمد.
برنامه اردیبهشتمان چه باشد؟
کارهای اردیبهشت گونه چیست؟
شاید، یک سلام دوباره به خودم.
به تمامِ خودم.
به همه ی خودی که نباید حتی در 31 فروردین جا بماند.
راستی 31 فروردین،
چه روز جالب و شادی شد.
جشن امضای کتاب شعرِ [پرواز 69 از شایان مصلح]
در خیابان انقلاب،
با جمعی از پرسپولیسی ها،
چه قدر خوش بودیم.

روزهای آرامش بخشمان بسیار.

| لب خند
ف. ن ۰ نظر

376 + 720

بسم الله

دیشب با rain مسابقه ی نوشتن داشتیم. خسته بودم و به شدت مشتاق خوابیدن، اما حرف نوشتن بود. وقت نوشتن بود. 5 کلمه از داخل کتاب ها بیرون می آورد و به هم وقت می دادیم تا قصه ای، یا طرحی بنویسیم. می نوشتیم و دوباره 5 کلمه ی دیگر. حالم خوب بود دیشب. حالم خوب بود دیروز. به نود و هفت، اعتماد دارم. بلند شده است و برای جذاب بودنش دارد تلاش می کند. من هم به خودم اعتماد دارم. بلند می شوم و برای آدم قشنگ شدنم، می جنگم. آدم قشنگ ها، خوبند. به دل می چسبند و تا همیشه یادشان و تصویرشان و خاطراتشان می ماند. آدم قشنگ شدن، اصلا تنها مأموریت من روی زمین است.
ف. ن ۰ نظر

376 + 704

بسم الله


کاش، این آرزو نبود.

کاش، این آرزو به دل نمی ماند.

کاش، این آرزویِ به دل مانده، اینقدر سوزناک نبود.

مردِ خوش قلمِ عصرِ بد قلمی ها،

مردِ عاشقِ عصرِ خیانت ها،

مردِ خوش فکرِ عصرِ روشن فکری ها،

مردِ عزیز،

مردِ محترم،

مردِ دوست داشتنی،

نادر خانِ ابراهیمی،

دیدنت،

کاش، آرزو نمی شد.

کاش، ۱۰ سال دیگر صبر می کردی برای رفتن، تا می دیدمت. برایم صحبت می کردی. در صفحه ی اول یک عاشقانه یِ آرامت، برایم دست خطی می نوشتی، مثلا؛ همیشه بنویس و بجنگ دختر جان.

دیروز به دنیا آمدی و دو ماه دیگر می روی، اما سالهای بین این دو ماه، عجب زندگی عجیب و خوش طعم و رایحه و رنگی داشتی. نصیب ما نیز. مبارزه و عشق. مبارزه و عشق. مبارزه و عشق.


شعر ماندگار و زیبایِ سفر برای وطن از نادر خان ابراهیمی

با صدای محمد نوری هم که حتما شنیده اید.

#یک_عاشقانه_آرام_از_طرف_شاگرد_برای_استادش


ف. ن ۰ نظر

376 + 700

بسم الله

از هر سو خبری می آید. قتل و غارت، تجاوز و گریه، تحریم و گرسنگی، نفرت و بمب، کینه و خنجر، داغ و داغ و داغ. اما، هنوز هم می توان در این هوای کثیفِ خونین، دوست داشتن را دوست داشت.
ف. ن ۰ نظر

376 + 690

بسم الله

محکم باش.
محکم تر از همیشه.
و سخت کوش تر از همیشه.
و فانوس تر از همیشه.
و فیروزه ای تر از همیشه.
و گوش به زنگ تر از همیشه.
و بنده تر از همیشه.

و
بسم الله الرّحمن الرّحیم.
ف. ن ۰ نظر
سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.
کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۲ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۳۹ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۶۶ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
پیوندهای روزانه
تا نپژمرده‌ایم...
حرفهایی عجیب درست
کتاب فروشیِ خونی
تجربیات یک سال دومی
ایمان داشتن به خدا تنها کافی نیست، به خدا باید اعتماد داشت
گرسنه نیستم گارسون
خیال می کنی همه اش نمایش است؟
هر جای این نقشه که دست بگذاری، درد می کند..
بگو کجا به خنده می رسیم؟
جهنم
از اینجا شروع شد
آن مرد در باران رفت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان