معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سینمای ایران» ثبت شده است

بسم الله

دورهمی سینمارویِ بلاگرانه: پایانی بر یک آغاز
با اضطراب و عجله شروع شد. مسیر طولانی و هوای گرم داخل مترو. صادقیه. حالا خروجی تاکسی گذاشت؟ از ماموری پرسیدم، میخواست جواب بده که یک آشنای ندیده دید و روبوسی و با خنده گفت ببخشید ندیده بودمش و بالاخره جواب من رو داد. تاکسی ها. کسی اومده؟ نیومده؟ اومده؟ نیومده؟ نیومده بودند. حتی هولدن. نیوشا و رعنا از سر چرخوندن های من فهمیدند برای دورهمی ام. سلام و احوالپرسی و لب خند. پیام به هولدن و پیدا شدنش. تحرکش شروع شد‌. من به جای اون خسته شدم. خیلی خسته. اما اون هنوز محکم بود و سر به سر میذاشت و میخندید. یکی یکی اومدند. معرفی شدیم اونم چجورش. " :))) " سوار تاکسی ها شدیم به سمت پردیس سینمایی کورش. جای لوکس و مورد پسند هولدن. وقت معرفی. ولی معرفی نشدیم. جا برای اینکه ۲۰ نفر پیش هم بشینن نبود. آخه ۲۰ نفر تو یک قرار؟ ماشالله. به وقت سینما شد. به وقت شام. سه شنبه دیده بودم. پنجشنبه هم دیدم. باز هم میبینم. آخه هیجان باورکردنیِ این فیلم، کجا پیدا میشه؟ هیجان ناب، هیجان حقیقی. تو هالیوود نیست. آخه اونا قهرمان هاشون اینقدر علی وار تیک آف نمی کنند. تمام شد. دوباره وقت دورهم نشستن بود. نشستیم. آخه خداییش پاپ کورن و آبمیوه؟!! بحث کردیم. برای فیلم. برای سیاست. برای فوتبال :)) برای عکس هایی که بالاخره همه جا نشدند تو کادرش. آخه ۲۰ نفر تو یک قرار؟ ماشالله. وقت رفتن شد. ولی هنوز نرفتیم. صبر کنید. تازه به وقت کتابه. اما حیف که نشد کتاب بگیرم. به خودم قول داده بودم کتاب نخرم تا نمایشگاه کتاب. میشه من از این دنیا رفتمم شما بیایید بالای سرم کتاب بخونید؟ به خانواده ام باید بگم برای خیراتم کتاب هدیه بدن به اونایی که عاشق کتاب خوندنند ولی دستشون به کتابهای خوب نمیرسه. حتی دستشون به باسواد شدن نمیرسه. خیرات برای اینها. ان شاء الله. حالا فکر میکنم وقت رفتنه. بچه ها کتاب هاشون رو خریدند و یادگاری در صفحه اول نوشتند و آماده ان برای خداحافظی. فقط من موندم چرا نصب spss اینقدر سخته؟ :|  پیشنهاد جناب ۵۳ این بود که هارد رو ببرم بیرون. آخه هارد؟! 😑😆
به قول جناب ۵۳ آخرش از اولش بهتر بود. منم موافقم. بخصوص تو راه برگشت و تو مترو. و پیشنهاد جذاب تاخیری خوردن خوابگاه. و خط قائمی که بالاخره بعد ساعت ها من رو دید و گفت؛ چقدر خوشحالی. چقدر لب خند بهت میاد. همیشه لب خند بزن دخترجان. 🌸

و اما درباره ی بچه ها: خلاصه و صادقانه نوشتم. خلاصه و صادقانه ازم بپذیرید.
هولدن: ساده، راحت، راحت، ساده.
زمر ۵۳: عجیب، مخالف 😅، دارای پیشنهادهای جذاب، ناامیدکننده ی نصب spss
گلبول سفید: هیچی نفهمیدم :|
عامر: بیشتر میموندید. غیر بحث سرِ هزینه خوردنی ها، چیزی از شما نفهمیدم.
حریر: به قول پیکسل پشت گوشیم، بیمار خنده های توئم بیشتر بخند. قشنگ میخندی دخترم 😊
خورشید: دلم میخواست بیشتر حرف میزدی. بیشتر میتابیدی. مثل خورشید پشت ابر بودی...
فائلا: مجهول موندی برام.
مینا: چقدر پایه آخه. دعا کنید منم به سن و شرایط شما رسیدم از وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی جدا نشده باشم.
رعنا: اگه تو نبودی من چطوری با فراغ خاطر تو این دورهمی شرکت میکردم؟ :)))) متشکرم ازت خیلی. خدا همیشه همراهت باشه که از همراهی با من دست نکشیدی 🌷
سه نقطه: بازم بیا. بیشتر با هولدن مخالفت کن. 😁
کوالای پیر: تو تازه شکوفه ات وا شده دختر. کجا پیری؟ :)) بخند همیشه. جایزه ات هم نوش جونت. فقط چرا من کتاب نخریدم؟ 🙁
نرگس: تو هنر قبول نشی من میام جلوی خونتون امتیاز بدِ ۴ مینویسم روی درتون و میرم. در جهت خالی کردن حرصم. 😎
نیوشا: مجازیت با غیرمجازیت برام فرق میکرد اما واقعا سوسک خوردی؟!! 😁
زهرا یگانه: میشه بگی تو کجاها قایم میشدی که نمیدیدمت؟ چرا اینقدر کم تو چشم بودی؟ فقط جایزه رو گرفتی. خوشا بحالت. لب خند
سارا: ازت هیچی نفهمیدم. آخه کم دیدمت، ولی پستی که نوشتی رو دوست داشتم. دمت گرم. 🌱
پری: آرامش چهره ات...منو به یاد ماهی قرمز انداخت. حس کردم چقدر راحتم کنارت. لب خند. همراه شدن با شما و هولدن تو مسیر بازگشت فرصت خیلی خوبی بود برای حرفهای بیشتر. متشکرم که بودی. 🌷
عارفه: چهره ات همش تو ذهنمه ولی اسمت گم میشد. کامنت بذار. یادت نره ها. :))
یادگار و همسر: به حق عشق های الهی، خوشبخت شید خیلی زیاد. به جز عاقبت بخیری دعایی ندارم براتون. 🌸

۲ نفر دیگه از آقایون، فرصت آشنایی "اصلا" جور نشد.

و من بالاخره این لیوان دورهمی رو به یادگار نگه داشتم. لب خند
۱۷ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۴۵
ف. ن
بسم الله

بعد دیدنِ فیلم مَلی و راه های نرفته اش، همه اش با خودم می گویم؛ حواسم به کودکم باشد. حواسم به کودکم باشد. از ریشه باید شروع کرد. پدر و مادرهای حالا، و آن هایی که در شرف پدر و مادر شدن هستید و آن هایی، که هنوز تا به ازدواج و فرزنددار شدنتان راه باقی ست، لطفاً حواستان را جمع کنید. جمعِ این ریشه های کوچک که خداوند در دامانتان می گذارد. قسم به شب، که تاریک شدنِ روح بچه هایمان، از زمان ریشه بودنشان شروع می شود. بچگی شان را محکم بچسبید. به محبت و متعادل بودن روح شما، نیاز دارند. متعادل بودن. و باز هم می گویم متعادل بودن.
۰۳ آبان ۹۶ ، ۲۱:۲۷
ف. ن
بسم الله

فصل چهارم سریال Arrow هم تمام شد. اول با خودم گفتم فصل پنجمش را هفته ی بعد شروع کنم اما گمان نمیکنم صبور باشم. چرا این سریال را پیگیرم؟ نداریم. خودمان نداریم. قهرمان داریم. تصویرش پیدا نیست. حرکتش پیدا نیست. چقدر به تصاویر شهدایمان زل بزنیم؟ چقدر به یک فایل صوتی باقی مانده از آن ها گوش بدهیم؟ چند بار چند روایت از کارهایشان را بخوانیم؟ نداریم. قهرمان داریم، پهلوان داریم، تصویرش پیدا نیست. نمی بینیم مثل ما عاشق شود و در وصالش سختی بکشد. نمی بینیم مثل ما در حل یک مسئله شکست بخورد و دوباره ادامه دهد. نمی بینیم چطور از خانواده اش حمایت می کند. نمی بینیم چطور همسرش را در آغوش می گیرد و می بوسد. نمی بینیم فرزندانش چطور با لالاییِ او خوابیدند. خنده هایش را نمی بینیم. خسته شدن هایش را نمی بینیم. عرق خستگی از کارش را نمی بینیم. ایمانش را نمی بینیم. امیدش را نمی بینیم. وفاداری به عهدش را نمی بینیم. نداریم. خودمان نداریم. قهرمان داریم، پهلوان داریم، تصویرش اما، پیدا نیست. من قهرمان ها را دوست دارم. قهرمان بودن را دوست دارم. من دنیایِ قهرمان بازی ها را دوست دارم. من زندگیِ پر از فراز و نشیب برای رسیدن به هدف را دوست دارم. اما چند تا روایت تصویریِ به روز، از قهرمان هایمان داریم؟ چند تا داریم که نشان بدهد آن ها هم مثل ما بودند. مثل ما گاهی یادشان می رفت از مادرشان برای درست کردن ناهار تشکر کنند. مثل ما گاهی برای نماز صبح خواب می ماندند. مثل ما گاهی شک می کردند. گاهی می ایستادند. می نشستند. نفس تازه می کردند. بعد بلند می شدند. نشان بدهد آن ها همیشه سرحال و محکم و بی گناه نبودند. نشان بدهد آن ها همیشه تصمیم های درست نمی گرفتند. نشان بدهد آن ها همیشه به فکر همیشگی شدن نبودند. آن ها هم عشق داشتند. به کتاب. به دفتر. به قلم. به غذاهای خوشمزه. به چای. به خواب پنج دقیقه ای. به تفریح. به بازی. به تماشای فوتبال. به پیامک فرستادن برای دوستانشان. به سر به سر گذاشتن همسرشان. به فیلم. به موسیقی. به مسابقه. به بحث. به گفتگو. به تحقیق. به خودشان.
فصل چهارم سریال Arrow هم تمام شد. فکر می کنم دلم بخواهد همین امشب قسمت اول فصل پنجم را ببینم. سبک زندگی شان مثل ما نیست. دینشان مثل ما نیست. خیلی کارهایشان درست نیست. حتی شاید به ما حرف های ناخوب هم در فیلمهایشان بزنند. اما یک کار خوب می کنند. نمی گذارند من حس مبارزه را از دست بدهم. من همانجا بودم. مشکی پوشیده و گوشه ی قبرستان ایستاده بودم و به مراسم تدفین لورل نگاه می کردم. چقدر دیشب گریه کردم. نه بخاطر یک مرگ نمایشی در یک سریال خارجی. بلکه بخاطر مرگ یک قهرمان. یک زن، که سعی داشت دنیا را جای خوب کند. یک وکیل که همیشه مدافع حق آدم های خوب بود.
فصل چهارم سریال Arrow هم تمام شد. کی قرار است فصل چهارم سریال قهرمان های خودمان را تمام کنم؟

شرمنده یِ تاریخیم،

ما متأسف های تنبل.


۲۶ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۶
ف. ن