معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 802

جمعه, ۲۰ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۲۱ ب.ظ
بسم الله

کوه بودم. از خودم بالا می‌رفتم. سنگلاخ‌هایم زیر پایم سُر می‌خوردند. شاخه‌هایم به خودم گیر می‌کردند. از سختیِ خودم خسته می‌شدم. در جای دنجی از خودم می‌ایستادم و خستگی در می‌کردم. افقی دورتر از خودم را می‌دیدم و لذت می‌بردم. و گاهی هم می‌ترسیدم. و گاهی هم غمگین می‌شدم. کوه بودم. از خودم بالا می‌رفتم. به ایستگاه چهارمم رسیدم. لب‌خند زدم از این فتح. از این رد شدن. از این رفتن و رفتن و رفتن و مغلوب نشدن. کوه بودم. سخت و ترسناک. سخت و بدبدن. اما، بالاخره مغلوب شدم. مغلوبِ اراده‌ای قوی‌تر. و چه زیباست اراده‌ی قوی...

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.