معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 787

پنجشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۴:۲۳ ق.ظ
بسم الله

هر دو پشت میز نشسته بودیم. دست‌های من زیر میز بود وقتی که داشتم تک تک ناخن‌های بلندم را در گوشت دستم فرو می‌کردم و دست‌های تو روی میز بود وقتی که فنجان چایت را بغل گرفته بودی و به بخارش نگاه می‌کردی. بخار چای. بخار چای. بخار چای. هیچ‌وقت، حتی وقتی که داشتم با دامن قرمز گل‌گلیِ چین‌دارِ کوتاه دنبال خرگوش دایی می‌دویدم و منتظر بودم تا صدایم کنند و بگویند بیا شمع‌ ۵ سالگی‌ات را فوت کن و به حسابِ آدم‌بزرگ‌ها غافلگیر شوم، فکر نمی‌کردم که روزی به بخار چای حسادت کنم. من می‌دانستم قرار است برایم تولد بگیرند و حالا هم می‌دانم قرار است تا آخر به فنجانت نگاه کنی و بعد لب‌هایت را تکان بدهی و خدا را به حافظ بچسبانی و با کافه‌دار حساب کنی و بروی. هر دو پشت میز نشسته بودیم. هر دوهای زیادی پشت میز نشستند و می‌نشینند و خواهند نشست، اما کاش بدانند خدا آنقدر که آن‌ها تمایل دارند مشتاق حافظ نیست!

#کنج‌کافه‌‌نشین
۹۷/۰۶/۱۵

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.