معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 763

شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۴۶ ق.ظ

بسم الله


دیوار آشپزخانه سیاه شده است. درست بالای اجاق گاز. دستمال می‌گیرم و به جانش می‌افتم. می‌سابم. سخت و محکم‌ و عرق‌ریزان. پاک نمی‌شود. کاردی را که همیشه با آن برای تو سیب پوست می‌کتدم برمی‌دارم. بوی تو را می‌دهد. بوی گوشتت که خراشید و شکافت و درید و پاره کرد. کارد را روی گچ دیوار می‌کشم. سخت و محکم و عرق‌ریزان. گچ فریاد نمی‌کشد. خراشیده می‌شود و لایه لایه از جانش کم. دست‌بردار نیستم. باید سیاهی دیوار برود. چاله عمیقی روی دیوار درست در مرکز سیاهی ایجاد می‌شود. می‌خندم. بلند. مثل وقتی که دکتر گفت برای همیشه نابینا شده‌ام.

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.