معـ ـبر

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 731

يكشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۵:۱۱ ب.ظ
بسم الله

در متروی آزادی به تئاترشهر نشسته بودم و به کلمه ها فکر می‌کردم. کلمه ها که گاهی مبهم بودنشان اذیتم می کند. گیجم می‌کند. تمرکزم را می‌گیرد، آنقدر که نمی‌توانستم پینگ پنگ بازی کنم و استاد فهمید. بچه ها فهمیدند. گیجم نکنید کلمه ها. سر به هوایم نکنید کلمه ها. آرام باشید و صریح. بیایید دوستانه خودتان را به من معرفی کنید.

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.