376 + 722

بسم الله

این روزها ساده آمدن و رفتن در رابطه با انسان ها را بلد شده ام. نمی دانم چه اتفاقی افتاده است. فضای این اتفاق می تواند هولناک باشد و حتی خوشحال کننده، اما بالاخره اتفاقی افتاده. ساده با انسان ها آشنا می شوم. کمی آشنا می شوم. خیلی کم. من تا به این سن، آشنایی عمیقی را تجربه نکرده ام. از همان ها که بتوانم در چشمهای آن فرد نگاه کنم و حرفهایم بیاید. آخر من وقتی در چشمهای انسان ها نگاه می کنم زبانم از کار می افتد و تمرکزم را از دست می دهم. همین باعث می شود ارتباط چشمی در گفتگوهایم نداشته باشم. می گفتم؛ آشنایی عمیقی که نگاهم حرف بزند برایش. دست های سرد و کبود شده ام را گرفت نپرسد چرا اینطور شدی. اشکم که روی پرِ روسری سرمه ای ام ریخت برایش تاسف بار نباشد و پوزخند در دلش نزند. آشنایی عمیقی که دهان باز می کنم بدون پیش داوری بگوید؛ خودت مهمی. همان خودی که فکر می کند ماموریتی دارد روی زمین. همان خودی که تمام سعی اش را می کند تا برای خلق خدا مفید باشد. همان خودی که عشق و مبارزه را، فقط عشق و مبارزه را راهِ لذت و آرامش خودش می داند. همان خودی که ترس هایش محترمند، اندوهش سنگین و لب خندش؟...لب خندش؟...هیچ. از لب خندِ این خود هیچ برداشتی نکند.
ساده آشنا می شوم. کم. خیلی کم. و بدون فراز و نشیبی، در مدتی کم، ساده آشنایی ام تمام می شود. انگار نمی خواهم بیشتر انسان ها را بشناسم. آشنایی عمیق، نعمت بزرگی ست. برای داشتنش لیاقتی نیاز است که هنوز در من نیست.
الهی نصیبم/نصیبمان کن.
می خواستم چه بگویم که این ها را گفتم؟ یادم نمی آید. اصلا مهم نیست. حرف زدم، خالی شدم کمی، خیلی کم، اما شکرا لله. و این برای یک روزم کافی ست.
ف. ن

نظرات  (۰)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.
کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۳۹ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۶۶ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
پیوندهای روزانه
حرفهایی عجیب درست
کتاب فروشیِ خونی
تجربیات یک سال دومی
ایمان داشتن به خدا تنها کافی نیست، به خدا باید اعتماد داشت
گرسنه نیستم گارسون
خیال می کنی همه اش نمایش است؟
هر جای این نقشه که دست بگذاری، درد می کند..
بگو کجا به خنده می رسیم؟
جهنم
از اینجا شروع شد
آن مرد در باران رفت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان