376 + 717

بسم الله

تمام اتفاقات امروز برایم جذاب و ثبت شدنی بودند ولی آن پسرک یک چیز دیگر بود. جلویم را گرفته بود و اصرار می کرد برایم توپ بخر. مبهوت بودم. من؟ توپ بخرم؟ چرا اینقدر غافلگیرکننده؟ میگفتم بگذار بروم تو همینجا باش برگشتم برایت می خرم. با وجود اینکه خودم هم از حرفم گیج بودم اما واقعا باید می رفتم و دیرم شده بود. انکار من فایده ای نداشت. بالاخره با مشخص شدن آدرسی که دنبالش می گشتم، تایید را به پسرک دادم و به سمت مغازه راهی ام کرد و برایش دو توپ پلاستیکی خریدم. می گفت می خواهم دوتا را یکی کنم. دوستان دیگرش هم بنا گذاشته بودند که برای ما هم بخر. اما دیرم شده بود. امروز فقط در همین حد می توانستم انسانیت داشته باشم. بچه ها را رها کردم و پیش دوستم رفتم که فکر می کردم رفته است اما مانده بود. آخر ماجرا فهمیدم پسرک از دوستم تشکر کرده بود. چرایش را نمی دانم و فقط می خندم به کارش.
ف. ن

نظرات  (۰)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.
کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۳۹ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۶۶ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
پیوندهای روزانه
حرفهایی عجیب درست
کتاب فروشیِ خونی
تجربیات یک سال دومی
ایمان داشتن به خدا تنها کافی نیست، به خدا باید اعتماد داشت
گرسنه نیستم گارسون
خیال می کنی همه اش نمایش است؟
هر جای این نقشه که دست بگذاری، درد می کند..
بگو کجا به خنده می رسیم؟
جهنم
از اینجا شروع شد
آن مرد در باران رفت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان