معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 717

چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۳۸ ب.ظ
بسم الله

تمام اتفاقات امروز برایم جذاب و ثبت شدنی بودند ولی آن پسرک یک چیز دیگر بود. جلویم را گرفته بود و اصرار می کرد برایم توپ بخر. مبهوت بودم. من؟ توپ بخرم؟ چرا اینقدر غافلگیرکننده؟ میگفتم بگذار بروم تو همینجا باش برگشتم برایت می خرم. با وجود اینکه خودم هم از حرفم گیج بودم اما واقعا باید می رفتم و دیرم شده بود. انکار من فایده ای نداشت. بالاخره با مشخص شدن آدرسی که دنبالش می گشتم، تایید را به پسرک دادم و به سمت مغازه راهی ام کرد و برایش دو توپ پلاستیکی خریدم. می گفت می خواهم دوتا را یکی کنم. دوستان دیگرش هم بنا گذاشته بودند که برای ما هم بخر. اما دیرم شده بود. امروز فقط در همین حد می توانستم انسانیت داشته باشم. بچه ها را رها کردم و پیش دوستم رفتم که فکر می کردم رفته است اما مانده بود. آخر ماجرا فهمیدم پسرک از دوستم تشکر کرده بود. چرایش را نمی دانم و فقط می خندم به کارش.
۹۷/۰۱/۲۲
ف. ن

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.