معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 712

يكشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۲۴ ب.ظ
بسم الله

دیوانه وار از خواب بیدار می شوم. پایم مثل یک بمب به سقف تخت بالایی می خورد. خواب، هجوم، احاطه، کاری از دستم برنیامدن، همه من را دیوانه کرد و تنم را به بیرون از خواب پرت کردم. بیدارم. قلبم تند می تپد. اتاق تاریک است. کاش نزدیک صبح باشد. ساعت را نگاه می کنم. آه که چقدر رسیدن به صبح کِش آمده. سرم را با اندوه روی بالش می اندازم. باید گریه می کردم. به انتهای قسمت آخر سریال پایتخت رسیدم. ترانه ی محلی اش بالاخره نمک شد روی چشمهایم و گریه کردم. درد کشیدم و گریه کردم. چرا مثل دیوانه ها منتظر آمدن صبحم؟ ای صبح، کجایی؟!
۹۷/۰۱/۱۹
ف. ن

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.