معـ ـبر

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 630

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۲۷ ق.ظ
بسم الله

پیام های ارسال شده ی دوستان به این وبلاگ را مرور می کنم. کمی عقب تر. شاید حدود یک سال و نیم پیش. اسم ها، وبلاگ ها. خیلی هایشان دیگر رفته اند و وبلاگ هایشان حالا شده یک صفحه ی خبری یا تبلیغاتی. بیشتر از همه، امشب، به یاد فاطیما افتادم. فاطیما کیانِ مهربان. دلم برایش تنگ شد. کجاست حالا؟ شاد باشد. موفق باشد. خیر در دلش موج بزند. سرش روشن باشد و دلش گرم.

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.