معـ ـبر

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 624

چهارشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۳۹ ب.ظ
بسم الله

در صدای مادربزرگ هیچ زنگی و در صورتش هیچ حرکتی به چشم نمی خورد. "با سنی که من دارم، اعتراف به این مسئله چیز وحشتناکی است. و تو حتی تا وقتی که خیلی دیر شده است، نمی فهمی چنین اتفاقی برایت افتاده است. این در صورتی است که به جای گوش دادن به درون خودت، به حرف های مردم گوش می دهی. اجازه نده این اتفاق برای تو بیفتد، باشد؟ به من قول بده، جِنی...قول بده زندگیت را تلف نکنی."

مزرعه تانرها | برلی دوهرتی | ترجمه ی نیلوفر الفت شایان

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.