376 + 620

بسم الله

فاطی‌عمه
ح‌سین ق‌دیانی: با گذشت ۱۴ سال از روز تلخ ۱۶ اسفند ۱۳۸۲ هنوز هم روزهای زیادی از سال، یاد «فاطی‌عمه» را در دلم زنده می‌کنم؛ من‌جمله همین امروز یعنی روز شهادت جوادالائمه علیه‌السلام! القصه! امامان آسمانی را تنها تا «امام رضا» بلد بودم بشمرم! البته ۲ امام آخر یعنی «امام حسن عسکری» و «امام زمان» را هم بلد بودم اما مشکلم با ۲ امام بعد از «حضرت ثامن‌الحجج» بود که همیشه قاطی می‌کردم کدام نهم هستند و کدام دهم! این مشکل را برای من، هیچ عزیزی نتوانست حل کند، الا «فاطی‌عمه»! نه که ایشان «معلم» بود، اساسا خیلی چیزها به ما می‌آموخت و جوری هم می‌آموخت که هرگز از یادت نرود! باورم هست اگر روزی، دچار «فراموشی کامل» شوم، باز هم این ۲ مورد را خوب خوب در ذهن داشته باشم که امام نهم «محمد بن علی» است؛ ملقب به «جواد» و امام دهم «علی بن محمد» معروف به «هادی»! چطور؟! روزی که «فاطی‌عمه» متوجه خنگی من در این‌باره شد، خیلی شیک و مجلسی، موضوع را الی‌الابد در ذهنم جاانداخت؛ «اول «حضرت محمد» است یا «حضرت علی»؟! این را که قشنگ بلدی لابد! خب! این‌جا هم همین است! بعد از «رضا» اول «محمد» است و بعد «علی»! پس امام نهم می‌شود «محمد بن علی» و امام دهم «علی بن محمد»! این از بحث ترتیب اسم ۲ امام نهم و دهم! حالا القاب این ۲ امام همام! کافی است ۲ اسم «محمدجواد» یا «محمدتقی» را همیشه در خاطر داشته باشی! هم «جواد» و هم «تقی» القاب امام نهم ما هستند! لذا ۲ لقب دیگر یعنی «هادی» و «نقی» مربوط می‌شود به امام دهم!»
خدا، اموات همه‌ی شما هم‌سنگران عزیز را رحمت کند! درس‌هایی که من از «فاطی‌عمه» آموختم اما خیلی بیش‌تر از این حرف‌ها بود! از افتادن به این صرافت که بروم رانندگی بیاموزم تا افتادن به این صرافت که سیاست را، که انقلابی‌گری را، که محبت و ان‌شاءالله معرفت حضرت آقا را، که آجرآجر «بیت رهبری» را، که قلم را، که نوشتن را، که خواندن حافظ و سعدی و خیام و عطار را، که پس‌انداز حقوق ماهیانه را، که حتی طریقه‌ی ست‌کردن کت و شلوار با پیراهن را، که خیلی چیزهای دیگر را از «فاطی‌عمه»ای آموختم که هم «خواهر شهید» بود، هم «هم‌سر شهید» بود، هم داغ اولاد ۳ ساله دیده بود و هم این‌که در روز تولدش و در حالی که ۳۷ سال بیش‌تر نداشت، برای همیشه از پیش ما رفت، بی‌آن‌که برای لحظه‌ای، از پیش ما برود! پس ابتدا برای امام نهم و دهم، صلواتی بفرستیم و بعد هم برای شادی روح عمه‌ای که نام مقدسش «فاطمه» بود؛ اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم...

ف. ن

نظرات  (۰)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.
کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۳۹ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۶۶ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
پیوندهای روزانه
کتاب فروشیِ خونی
تجربیات یک سال دومی
ایمان داشتن به خدا تنها کافی نیست، به خدا باید اعتماد داشت
گرسنه نیستم گارسون
خیال می کنی همه اش نمایش است؟
هر جای این نقشه که دست بگذاری، درد می کند..
بگو کجا به خنده می رسیم؟
جهنم
از اینجا شروع شد
آن مرد در باران رفت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان