معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 606

شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۴ ب.ظ
بسم الله

امروز به عیادت یکی از دوستان رفتم. طی نزدیک به یک هفته ای که از اهواز به کرج و حالا به شمال آمده بودند، فرصت نشد به دیدنشان بروم. یک خانواده ی سه نفره"دختر همسایه و همسرش و پسر دو ساله شان". دیشب پیام دادم تا کی شمال هستند و گفت شاید فردا بعد از ظهر برویم. دیگر فرصتی نبود. باید صبح می دیدمشان. وگرنه هم خودم دلگیر می شدم از رفتارم و هم آن ها طبیعتاً. بخاطر هدفی که داشتم صبح زودتر از معمول هر روزه ام بیدار شدم و نیم ساعتی کتاب خواندم و ساعت نزدیک به ده و نیم به دیدنشان رفتم. یک عیادت صمیمی. بعد از پنج ماه گفتگوی چهره به چهره نداشتن. همسرش بیمار است. هنوز تشخیص کامل و درست نداده اند. باید باز هم صبور بود و منتظر حرفهای دکترها ماند. اما روحیه اش خوب است. می خندد. سر به سرمان می گذارد. برایش احترام قائلم. و دعای خیرِ شفایم بدرقه ی جسم و جانش است. دختر همسایه هم هنوز می خندد. حتی بعد از اینکه خانه ی اجاره نشینی اش سوخت و تمام وسایلش هم. حتی بعد از اینکه چند ماهی ست با مسئله ی بیماری نامشخص همسرش سر می کند. حتی با یک بچه ی کوچک و دوری از خانواده. پسر کوچکشان هم هنوز می خندد. امیرحسینِ بازیگوش که امروز با گوشیِ من همه اش از خودش سلفی می گرفت و می خندید و همه مان را به خنده می انداخت. این خانواده ی سه نفره هنوز می خندند. بخندیم. با دردهایمان. به دردهایمان.
برای سلامتی اش به دعای خیرتان نیازمندیم. لب خند.

۹۶/۰۵/۲۸

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.