معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 600

چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۰۷ ق.ظ
بسم الله

آرامش اول صبح در آسمان، آرامم کرد. قبل خوابیدنم سخت می ترسیدم. سخت دلگیر بودم. آرامش مهتاب، با آن ستاره ی پر نور صبحگاهی، حالم را خوب کرد. دلم برای کهکشان شناسی که نشدم تنگ شده بود. آرام شدم. لب خندی که زدم تاریخی بود. کاش من بعد مرگ در آسمان ها می چرخیدم و در کهکشان دفن می شدم.

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.