معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 591

سه شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۴۰ ب.ظ
بسم الله

حجت الاسلام احمد سالک خاطره جالبی در این مورد دارد:
  • وقتی بنی صدر به دزفول رفته بود همه فرماندهان را خواسته بود و خب شهید کلاهدوز هم از طرف سپاه رفته بود. در آن هنگام کردستان توسط کومله و دموکرات از دست ما رفته بود. آنجا بنی صدر پیشنهاد می کند که شما مرز کردستان را در کرمانشاه بگذار و آنجا را تمام شده فرض کن. مرحوم شهید کلاهدوز ناراحت می شود و با گریه فریاد می زند که آقای بنی صدر و آقایان ارتشی مگر این که از روی جنازه ما سپاهی ها رد شوید و الا ما یک وجب از خاک کشورمان را از دست نخواهیم داد. شهید کلاهدوز آن جلسه را با گریه ترک کرده بود و بلافاصله به من در اصفهان زنگ زد و گفت ما پیشمرگ می خواهیم، گفتم مگر چه شده؟ که او در پاسخ گفت: باید سنندج را نجات دهیم. خب من مسئول سپاه غرب اصفهان که افرادی بودیم همچون آقا رحیم صفوی، صیاد شیرازی، شهید بابایی، سرهنگ ریاحی و امیر هاشمی در آن حضور داشتند. من همان جا یک مصاحبه رادیو تلویزیونی کردم و مردم غوغا کردند. من به شهید کلاهدوز اعلام کردم که هواپیما را فردا بفرست نیروها آماده هستند. آقای صیاد، رحیم صفوی به عنوان پشتیبانی با نیروها اعزام شدند، ما از فردوگاه سنندج تا مقابل بیمارستان توحید و هلال احمر در هر 20 متر یک شهید دادیم. روبه روی قبر شهید شمس آبادی در اصفهان یک قطعه ای از شهدا است که آن ها همین بچه ها هستند. ما از همین رو سنندج را نجات دادیم.

رازهای دهه شصت| صفحه ی 172-173

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.