معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 574

جمعه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۲۸ ب.ظ
بسم الله

بیشترینِ سپاهت، جوان است. رنگش، حالش، ذوقش، جانش، حرکتش، رفتارش، لبخندش، فکرش، چشمش، چشمش، چشمش. جوان است که سپاهِ تو را به حرکت در می آورد. جوان است که خون می شود در لوله ی تفنگ. که زَدَمِش، زدمش هایش نیرو می دهد به بقیه یِ سپاه. که امر می پذیرد. که کار می کند. که درست می کند. که جان می دهد. که جان می گیرد. که عشق را هیچ گاه از تنش بیرون نمی آورد. بیشترینِ سپاهت، جوان است. و حالا، جوان ها، باید قهرمان شوند. از نداشتن نترسند. از کمبود بغض نکنند و از ادا درآوردن آدم بزرگ ها دل نبازند. و حالا، جوان ها، باید قهرمان شوند. همانطور که همیشه بوده اند.

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.