معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 571

چهارشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ
بسم الله

امروز، 21 سال و 1 ماه و 10 روزگی ام را گذراندم. دقیقه های پایانی اش است. "تا 21 سالگی" خودش یک صندوق پر از کلمه است. کلمه هایی که روی تکه کاغذهایی نوشته شده باشند. یا در نوارهایی ضبط شده باشند. شاید هم تصویر شده باشند و بین ورق های آلبومی قایم شده باشند. "تا 21 سالگی" را گذاشته ام کنار، تا به وقتش برایت بازش کنم. می خواهم این دقیقه های پایانیِ 1 ماه و 10 روزگیِ باقیش را، برایت از همان 1 ماه و 10 روزگیِ باقیش بگویم. زمان تولد امسالم که گذشت همه چیز انگار تغییر کرد. نه همه چیز، اما چند بخش اساسی. انگار روغن خوردند و به کار افتادند همان دستگاه های مهمِ خراب شده. از بعدِ ورود به 21 سالگی، شروع کردم به یادگیریِ درستِ داستان نویسی. به یادگیریِ درستِ خیاطی. به یادگیریِ درست زبان انگلیسی. به شناختنِ درستِ آدم های بزرگ(نه آدم بزرگ ها). به ارتباط برقرار کردن با سن های مختلف. از بچه های تازه دبستان رفته، تا نوجوان های تازه انتخاب رشته کرده و حتی مادرهایی که تازه از خواب بیدار شده اند و آمده اند کلاسِ رایگانِ طرح تابستانه. یک کارِ خوبِ لب خند دار. آن هم لب خندِ فیروزه ای. من همه ی این ها را شروع کردم و دارم پیش می برم. می خواهم بنویسم تا بگویم که من هم بودم. من هم آمده بودم روی زمین. من هم آدم ها و گیاهان و حیوان ها و زمین و ستاره ها را دیده ام. می خواهم لباس بدوزم تا به تن تو و هم سن هایت که دیدم با آرامشی که در چشم هایم بیشتر دیده می شود، تکیه بدهم به صندلی چوبی. می خواهم زبان دیگری یاد بگیرم تا بتوانم آن روزی که تغییر مکان دادم، بلد باشم حرفم را درست برسانم. می دانی؟ شاید هنوز ندانی، اینکه روی زمین، خیلی پیش می آید که - حتی از دهان خودت - حرفت درست منتقل نشود. دیگر چه برسد به دهانِ بقیه. یکی از بهانه هایِ لب خندِ من، این روزهای 21 سالگی را قشنگ می گذرانم. آنقدر که از خستگی هایش ذوق می کنم و به دوندگی هایش می خندم. این دقیقه های 21 سال و 1 ماه و 10 روزگیِ من، شاید در همه جایِ زمین همینقدر قشنگ نباشد. ممکن است جایی اشک باشد و جایی زانویِ بغل گرفته و جایی خون و...جایی جنگ. اصلا، قطعا همین طور است. ممکن را می گذارم کنار. قطعا همینقدر تفاوت در رنگِ لحظه ها وجود دارد. زمین، جای عجیبی ست، عجیب ترین اتفاق جهان. خوب بفهمش قبل اینکه ببلعدت.


**دقیقا 18 مرداد 1395 این پست را نوشته بودم. دیدنش قشنگ بود. لب خند.

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.