معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 569

چهارشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۸ ق.ظ
بسم الله

عمرم تا ماه مهر سال 1400 پُر است. جزئی تر بخواهی برایت بگویم می گویم تا تابستان 1396 کار دارم. تمام تابستان 1396 کار دارم. تا ماه مهر 1400 کار دارم. بعدش هم کار دارم. کلی تر بخواهم بگویم می گویم تا 1406 برنامه ام را تنظیم کرده ام. اما تو به این کلی ترِ حرفهایم توجه نکن. ببین، می گویم تا فلان حد از عمرم را با برنامه ها و کارهایم پُر کرده ام. هنوز نمی دانم واقعا پُر میشوم و از بار زیاد سنگین میشوم یا نه. اما برای تو، می دانم. تو سنگین می شوی. تو از همان روز اول زندگی ات برنامه داری. تو با برنامه رشد می کنی، بزرگ می شوی، پُر می شوی. ببین ریشه، من نمی گویم چه کاره شوی، فقط از تو یک چیز می خواهم و اینکه، عشق شوی. عشق شوی بروی در جانم. همین حالا، دلم خواست کمی بیایم عقب تر. عقب تر از قدِ رشید تفکرت. عقب تر می روم. تا همان زمانی که با نفسم نفس کشیدی. با نفست نفس کشیدم.

تو پیچیده در خود

و

من پیچیده در تو.

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.