376 + 560

بسم الله

جوان ها به اعتماد نیاز دارند. به تصمیم گیری های بزرگ و تلاش پر از اشتیاق و نگاه کردن به پشتشان. نگاه کنند و ببینند تعدادی آدم غریبه و آشنا، با چشم های خندان، مصمم و دعاگو، حامی شان هستند. جوان ها، جوانه اند. آب کافی و نور خوب و خاک درست نداشته باشند بسته می مانند. رشد نیافته ترین موجودِ عالم می شوند. جوانِ بسته، از ته سیگارهای کف خیابان هم بی مصرف تر است. اعتماد، به قدرتِ جوانِ جوان، به ذهن بزرگش، به دست های در حرکتش، به نگاهِ کنجکاوش، به قلب سر از پا نشناخته اش، بزرگ ترین کاری ست که یک آدم بزرگ می تواند انجام دهد. از دیشب تا به حالا، همین حالایِ حالا، که با چند کلامِ تیز، داشتند جوانه یِ من را اذیت می کردند، در فکر این هستم که جوانم. به اعتماد نیاز دارم. به چشم های خندان و مصمم و دعاگو، اما اگر نباشد، چه اتفاقی می افتد؟ قصه تمام می شود؟ جوانه ام به کل بسته می ماند؟ خم می شود؟ فکر می کردم چنین می شود ولی از زمانی که با یکی از دوستانم حرف زدم، با ماهی قرمزِ این دنیای تق تقی، فهمیدم هنوز هیچ چیز عوض نشده. من همان دختر مبارزِ شهرم. همان آدم عجیبِ خاندان. همان مسئله یِ سربسته یِ خانواده. همان آهنربایِ کم جذابِ دوستان. همان تلاش گری که تلاش را به شکل فانوس می سازد و روی طاقچه ی خانه می گذارد. ماهی قرمز گفت بجنگ تو، و من سراپا تصمیم، آخرین حرفهای نزده ام را در قالب پیامی نوشتم و به تلگرامشان فرستادم. من جواب بی اعتمادی را با خبرهای خوب می دهم. نگاه های سست به من، روزی شگفت زده می شوند. به نیروی بزرگ خداوند که در قلب تک تک جوان هایِ تلاش گر، حضور دارد ایمان دارم.
ف. ن

نظرات  (۰)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.
کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
دی ۱۳۹۶ ( ۳ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۲۵ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۳۹ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۶۶ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
پیوندهای روزانه
کتاب فروشیِ خونی
تجربیات یک سال دومی
ایمان داشتن به خدا تنها کافی نیست، به خدا باید اعتماد داشت
گرسنه نیستم گارسون
خیال می کنی همه اش نمایش است؟
هر جای این نقشه که دست بگذاری، درد می کند..
بگو کجا به خنده می رسیم؟
جهنم
از اینجا شروع شد
آن مرد در باران رفت
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان