معـ ـبر

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ و برایِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 557

يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۴۷ ب.ظ
بسم الله

چقدر خوب است که ساختار این جهان اینقدر پیچیده و بهم پیوسته است. پیچیدگی اش را دوست دارم. من ندانم که روی تصمیم کسی آن سویِ خاک اثر گذاشته ام را دوست دارم. تو ندانی روی انگیزه یِ منِ فرسنگ ها دور از تو اثر گذاشته ای را دوست دارم. اصلا انگار شیفته ی این ارتباط پیچیده ی زمین شده ام. زمین و زمان. این نفهمیدن هایِ مثبت. حتی این نفهمیدن های منفی. این لحظه لحظه روح داشتن زندگی. این روحِ ثانیه ی بیست و دوم و دقیقه ی چهل و هشتم و ساعتِ چهار عصرِ یک روز زمستانیِ نوشته یِ یک مرد جوان که می آید درونت. می نشیند روی قلبت و با یک فشار همانند دستگاه شوک، ضربانِ کند شده ی انگیزه و تلاشت را محکم و قدرتمند می کند. این ندانسته اثر را دوست دارم. این من به تو وصل باشم و تو به او و او به یکی دیگر و تشکیل حلقه جان دارِ زمین را دوست دارم. چقدر خوب است که ساختار این جهان دست خداوند است، این بزرگترین ناشناخته ی جهان. حالا می فهمم مزه ی دوست داشتنی این پیوستگی و ارتباطِ عجیب انسان ها و موجودات و ریز ذرات هم، از کجاست؟

تو،

خالقِ آنی.


نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۵ساعت 17:8  توسط ف.ن 

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.