معـ ـبر

#جهان_وطن

معـ ـبر

#جهان_وطن

سوگند به مَعبر،
که زمین است. و منِ انسان، مأمور عبور از خطرهای آن.

و سوگند به پنجره یِ چوبـی،
آن هنگام که به سویِ خنده هایِ کودکانه باز می شود.


فصل اولِ زندگیِ من روی زمین، تمام شد.
فصلِ اول، بیست و نه ژوئن بود.
فصلِ اول، شناختنِ آغاز بود.

حالا، فصل دوم شروع شده است.
فصلِ دوم، طیِ مسیر است. مسیری به سمتِ خطر، برای گذشتن از خطر. مسیری به سمتِ باز کردنِ معبر، برای عبور از معبر. مسیری به سمتِ پنجره یِ چوبی که باز می شود به سویِ دیدن خنده های کودکانه. برای لمسِ آرامش، و امنیت. و امنیت. و امنیت.
اما،
برای آن، باید تلاش کرد.
فصلِ دوم، تلاش است.

376 + 558

يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۵۱ ب.ظ
بسم الله

پشت میز که می نشینم و مقابل کامپیوتر، احساس می کنم دیگر نمی توانم فیلسوف شوم. اما دقیقه ای قبلش، درست زیر آسمان، وقتی که داشتم به ماه نگاه می کردم، ستارگان پیدایِ بالای سرم را با حجم سیاهی آسمانِ شب در نمایشگر چشمهایم جای می دادم، درست همان موقع، می توانستم فریاد بزنم و بگویم من یک فیلسوفم. من یک دانشمندم. من یک کهکشان شناسم. من یک انسانم که بالاخره پی برده ام چقدر جهان عظیم است و چقدر خداوند ناشناخته. درست همان موقع، داشتم فکر می کردم آیا ماه می داند کسی روی زمین، دارد با عشق نگاهش می کند؟ یا آن ابر کمرنگِ پراکنده، آینه ای داشت تا خودش را در آن ببیند و متوجه شود که چه شکلی شده است؟ حتی ستارگان! ستارگان؟ آه، درباره ی آن ها اصلا نمی توانم فکر کنم. عجیبند. عجیبند. خیلی عجیب. راستش را بخواهید زده است به سرم. اما خوب است که زده است به سرم. اصلا دلم می خواهد همیشه یِ خدا، سرم حالی به حالی باشد و نباشم یک انسانِ معمولیِ متمدن. می دانید، خیلی دلم می خواهد یک کهکشان شناسِ خل و چل بشوم. از آن ها که در عین دیوانگی، کارشان را خوب بلدند. اما از طرفی هم دلم می خواهد کهکشان شناسی بشوم که عینکش را روی چشم هایش با جدیت مرتب می کند و زیرِ آسمانِ شب، به ماه نگاه می کند و با تحکم می گوید; الان وقت دلبری کردن نیست، دارم چاله چوله هایت را بررسی می کنم. و ثانیه ای بعد شانه هایش بیفتد و با درماندگی بگوید; من را کُشتی. چرا اینقدر دوست داشتنی هستی؟ بعد یادش بیاید که این ماه، ماهِ خداوند است و جیغ بزند و بگوید; جانانِ من، روزی میرسد که من تو را بشناسم؟

آه، می فهمم که اصلا پشت این میز و مقابلِ این کامیپوتر، اصلا فیلسوف نشدم. اصلا کهکشان شناس نشدم. خودم حالیم شده است که شده ام یک عشقِ کهکشانِ زِپِرتی. وای خداوندِ جان، من اگر کوچک و بزرگِ آفریده هایت را نفهمم و نبینم، وقتی زمین را ترک کنم و بیایم به دنیایِ بعدِ آسمان، گله ها دارم که بگویم برایت. بله، گله ها دارم. نق می زنم. غُر می زنم. بنده یِ نق نقویِ کهکشان شناسی که نشده، دوست داری؟

راستی، من می دانم که بعدِ آسمان، دنیایِ دیگری ست. دوست دارم ببینمش. کی درهای آسمان را باز می کنی؟ فقط من هنوز سفینه ای ندارم.


نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 22:31  توسط ف.ن 

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.